توضیحات
دانلود کتاب خانه سکوت نوشته نویسنده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خانه سکوت
پدید آورنده:
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 367
معرفی کتاب خانه سکوت
اورهان پاموک در کتاب خانه سکوت همراه با خانوادهای به دنبال گذشته سرگردانشان پس از 30 سال گذر زمان میپردازد. مادربزرگی که خاطرات 90 سالهی عمرش را آرام آرام مرور میکند. پدربزرگی که بین طبیعت و نابودی رسالهای را به نگارش در آورده و آشنایانی که در میان سکوت این خانه وجودشان حس میشود را در قالب روایتی جذاب و خواندنی در برابر خواننده طرح میکند. خانه سکوت با استقبال شگفتانگیزی روبهرو شد و به بسیاری از زبانها ترجمه شده و جوایز فراوانی را از آن خود کرده است.
خلاصه کتاب خانه سکوت
اون وقت میتونی به این فکر کنی که با ساعتهای باقیمانده چیکار میتوانیم بکنیم فاطی میتونی به اون ساعتهای بیخوابی فکر کنی؟ به فکر کردن احتیاجی نیست صلاح الدین میدونم. به سقف نگاه میکنم برای اینکه یکی از افکار بیاد و منو با خودش ببره به سقف نگاه میکنم و منتظر میمونم اما خواب نمیاد.
اگه میتوانستم شراب و راکی بخورم شاید میتونستم مثل تو بخوابم، اما من اون خواب زشت رو نمیخوام تو دو تا شیشه میخوردی من به خاطر اینکه اعصابم راحت شه و فکرم باز بشه میخورم فاطی به خاطر عشق و حال نیست. بعد با دهان باز خروپف کنان خوابت میبرد و من تو سیاهی شب با قورباغه ها و عقربهای ذهنی خودم و اون بوی مشروب که از دهان تو متصاعد میشد تنها میماندم. زن بی احساس زن بیچاره مثل یخ میمونی بی روحی تو اگه میخوردی شاید میفهمیدی زود باش بفرما بنوش ،فاطی ببین دارم بهت دستور میدم تو باور نداری که باید تسلیم شوهرت باشی؟ بله باور داری چونکه به تو این طوری یاد دادند؛ خب پس حالا منم بهت دستور میدم. بنوش، گناهش رو برای من بنویسند. زود باش بنوش فاطی برای نجات فکرت ببین اینو شوهرت ازت میخواد زودباش ،دیگه ای خدا این زن منو مجبور به التماس میکنه من از این تنهایی دیگه خسته شدم چی میشه مگه فاطی زود باش.
یه لیوان ،بنوش نکنه در برابر شوهرت نافرمانی میکنی؟ نخیر، من اسیر دروغی که تو لباس مار خفته نمیشم. اصلاً ننوشیدم فقط یک دفعه کنجکاوی به جونم افتاده بود وقتی هیچ کس نبود. مزه ای مثل نمک، لیمو و زهر روی زبانم بود بعد وحشت کردم پشیمان شدم، فوری دهنم رو خالی کردم لیوان رو چندین بار شستم و برای اینکه اون سرگیجه کذایی رو بگیرم منتظر شدم برای اینکه روی زمین نیفتم نشستم وای خدای من ترسیدم از اینکه نکنه منم مثل اون به مست لا یعقل بشم اما چیزی نشد بعداً که فهمیدم راحت شدم شیطان نمیتونه تو من نفوذ کنه. سقف رو نگاه میکنم هنوز نمیتونم بخوابم پس حداقل بلند بشم پنجره رو باز کردم چون پشه ها با من کاری ندارند توریها رو انداختم باد شروع به وزیدن کرد شب عجیبیه درختهای انجیر تکون نمیخورند، نگاه کردم، چراغ رجب خاموش شده بود بلافاصله خوابیده بود کوتوله چیزی برای فکر کردن نداره که بلافاصله می.خوابه فقط غذا میپزه خرید میکنه از بازار اونم چی؟ شفتالوهای پلاسیده بعد هم خیابونها رو گز میکنه دریا رو نمیبینم اما میدونم از کجا تا کجا کشیده شده و تا چشم کار میکنه میتونه ادامه پیدا کنه دنیای به این بزرگی موتورهای پر سر و صداء صندلیها که پر از آدمه بوهای ،خوب عطر ،درختان همه رو دوست دارم صدای جیرجیرکها رو هم میشنوم حداقل هفته ای چند قدم راه میرند. اما من همین کار رو هم نمیتونم بکنم یه وقتایی فکر میکردم دنیا جای ،زیباییه بچه که بودم اشتباه میکردم احمق .بودم پنجره ها رو بستم توری رو هم کشیدم بذار دنیا همونجا به حال خودش بمونه آروم روی صندلی نشستم میز رو نگاه میکنم.
اینجا وسایلی هستند که توی سکوت قرار دارند به پارچ آب که تا نصفه آب داره بدون حرکت اونجا ایستاده اگه بخوام آب بخورم درپوش شیشه ایش رو بر میدارم لیوان را پر میکنم و به صدای آب گوش میکنم آب آروم آروم روانه میشه هوای مطبوعی تو فضا بازی میکنه فکر میکنم تغییر بزرگی تو زندگیم ایجاد میشه اگه ،بنوشم اما نه نمینوشم به برسم نگاه میکنم و موهامو که توش باقی مونده میبینم شروع به یادآوری میکنم موهای ۹۰ ساله ظریف من یکی بعد از دیگری میریزند زیر لب گفتم مثل چیزی که بهش میگند ،زمان داره از دست میره صبر کردم. برس رو روی میز گذاشتم. من همه چیز رو همین جوری ول میکنم و هزار سال کسی بهش دست نمیزنه همه چی همین طور هزار سال باقی میمونه کلیدهای روی ،میز ، پارچ وسایل چه عجیب است همه چیز همون طور سر جاش بدون هیچ تکونی بعد فکر میکنم که اگه یه تکه یخ هم جدا میکردم باز هم همونطور سر جاش باقی میموند؟ اما فردا می آن و به اونها فکر میکنم سلام سلام چطوری تو چطوری دستم رو میبوسند زنده باشی چطورید مادربزرگ عزیزم، چطورید؟ چطورید مادربزرگ؟
اونا رو زیر نظر دارم همینطور یک ریز حرف نزنید. تو بیا اینجا ببینم بیا کنارم تعریف کن ببینم چه کارا میکنی؟ واسه سرگرم شدن میپرسم میدونم و واسه سرگرمی خودم دو کلمه حرف گوش میدم ا همش همین قدر بود با مادر بزرگتون حرف نمیزنید؟ به هم نگاه میکنند و میان خودشون حرف میزنند، میخندند میشنوم و میفهمم؛ بالاخره شروع به همهمه میکنند. داد نزن داد نزن گوشهام گرفت میبخشید مادربزرگ مادر مامانمون گوشهاش خوب نمیشنوه ،آخه واسه اون ما داد زدیم! من مادر مامانتون .نیستم مادر پدرتونم میبخشید میبخشید
خب خب حالا تعریف کنید یه چیز تعریف کنید؟ چی رو؟ حداقل از همین مادر مامانتون تعریف کنید؛ چیکار میکند؟ یهو تعجب میکنند و ساکت میشند.
واقعاً چیکار میکنه مادر مامانمون؟ آن وقت متوجه میشوم که نه اونو میبینند و نه بهش توجه میکنند. باشه اشکال نداره دوباره میپرسم واسه اینکه باورم کنند نیست. همین که میخوام دوباره ازشون سؤال کنم اونها فراموش کردند. اونها که با افکار خودشون مشغول اند. آخه من و اونها مال دو دنیای متفاوتیم این رو درک میکنم…
دراز میکشم و از توی بشقاب یک قیسی بر میدارم میخورم و منتظر میشوم نخیر هیچ اثری نداره اینجام دوباره میان اسباب و وسایلم؛ اینها دیگر فکر نیست روی میز را نگاه میکنم ساعت ۵ دقیقه به یازده است کنار ساعت شیشه کنیاک است کنارش یک روزنامه و کنارش هم یک دستماله بهشون نگاه میکنم امیدوارم حداقل اونها زیر نگاههای من دووم نیارند و تصمیم بگیرند به من یک چیزی بگند اینها یک شیشه کنیاک دستمال روزنامه و یک ساعت اند. هیچ کس مثل صلاح الدین نمیدونه که زمان چیه. یک لحظه احساس میکنم کوچیک شدم و تو اتاق بازی میکنم دعوام میکنند و میگند برو از اتاق بیرون خارج از زمان و اون اتاق هستم یک قیسی دیگر بر میدارم اما نمیشه انگار با نگاه کردن به وسایل میخوام سر خودمو گرم کنم من که نباشم و هیچ کس هم که نباشه وسایل تا ابد همان جایی که هستند باقی میمونه و اون وقت هیچ کس نمیفهمه که تو زندگی چه اتفاقی افتاده هیچ کس نه نتونستم سر خودمو گرم کنم از روی صندلی بلند شدم رفتم به دستشویی و دست و صورتم رو شستم دستمال رو همون جا ول کردم و برگشتم کلید رو چرخوندم و چراغ خواب رو روشن کردم داخل رختخوابم میرم هوا گرمه اما من بدون لحاف نمیدونم چیکار کنم به هر حال یه چیزی هست که میری زیرش و درونش قایم میشی سرم رو روی بالش میگذارم و صبر میکنم و میدونم که خواب بلافاصله میاد نور چراغ خواب به سقف میتابه و من به صدای جیرجیرکها گوش میکنم شبهای گرم تابستان اما انگار قدیم ها تابستانها گرمتر .
بود لیموناد میخوردیم شربت می خوردیم اما بیرون نمیرفتیم مادرم میگفت ،فاطیما، شربت خونگی رو که تمیز هم هست درست میکنه و میخوریم از بازار بر میگردیم تو مغازه ها چیز جدیدی نمیفروشند. شب که میشه منتظر بابام میمونیم میآد، صحبت میکنه ما گوش میدیم بدنش بوی توتون میده و مدام سرفه میکنه یه بار تو حرفاش گفت به دکتره هست که تورو میخواد جواب نمیدادم به دکتر بود من ساکتم و بابام هم چیزی نمیگه ۱۶ سالم بود مادرم گفت ببین ،فاطیما طرف دکتره و من این بار فکر کردم که چیز عجیبیه یعنی منو کجا دیده؟ ترسیدم چیزی نپرسیدم و باز هم فکر کردم دکتر پدرم دوباره این موضوع رو مطرح کرد و اضافه کرد که فاطمیا، آینده روشنی داره آدم کاری ایه درسته که یه کم حرص کار رو میزنه اما آدم با ناموس و باهوشیه خوب فکر کن من ساکت شدم خیلی هم گرم بود شربت میخوردیم من که نمیدونم بالاخره بله رو گفتم و بابام منو کنارش نشوند و گفت دخترم از خانه پدری داری میری این حرفم رو گوشواره گوشت کن داشت اینو به من میفهموند که از مردها خیلی نباید سؤال کرد شک و شبهه مخصوص گربه هاست. باشه بابا خوب میدونم من یک بار دیگه هم بهت بگم دخترم دستت رو هم اونطوری نگذار ببین ناخنهات رو هم نخور الان چند سالته باشه بابا دیگه چیزی نپرسیدم.















