رمان شیخ عرب

رایگان

شیخی که دیوارهایی از سنگ نامرئی به دور خود کشیده، دیوارهایی که هیچ‌کس جز ناتلی توان گذر از آن‌ها را ندارد…

توضیحات

شیخی که دیوارهایی از سنگ نامرئی به دور خود کشیده، دیوارهایی که هیچ‌کس جز ناتلی توان گذر از آن‌ها را ندارد…

عنوان کتاب: رمان شیخ عرب
نویسنده اثر: gzl
ژانر: عاشقانه، هیجانی

بخشی جذاب از رمان شیخ عرب

نیشخند زدمو باز چششمو چسبوندم به نزدیک بین شیخ داشت نگام میکرد سریع ماشرو کشیدم یکی دیگش مرد ک شیخ دوتا دستامو از تفنگ جدا کردو منو کشید سمت خودش شیخ: مگ نگفتم نزنن؟ من: اینا سگ صفتن سگ پیش اینا حرمت ددره شیخ بعدشممن بزنم یا نه به خودم مربوطه‌ی ابروشو داد بالا گفت: ک اینطور؟ اونوقت من شاهد ادم کشی ت بودم برم بگم چند نفرو کشتی چی میشع؟ با بیخیالی خندیدمو گفنم: من وقتی واس انتقام وارد این را شدم همه چیو ب جون خریدم راحت باش ولی خدایی انقدر ترسیده بودم منن هنوزز جووونممم وجدان: خاک ت سر دو روت کنن من: ایش برو خدا من اومدم اینجا اینارو بزنم یا با وجدانو شیخ حرف بزنم سریع گفتم: شیخ میشه لطف دستامو ول کنی؟ خیلی نزدیک بود! نفساش ک ب صورتم میخورد هواسمو پرت میکرد.

دستمو ول کردو گفت: اگه بگی چرا میکشیشون شاید بزارمبکشیشون حوصله نداشتم کل کل کنم برا همین سریع گفتم: به رفیق صمیمیم تجاوز کردن از شدت تجاوز مرد نگاه تو صورتش کردم اخم نداشت! فکنم تعحب کرده بود! ادامه دادم: اسم منو ت بانداشون دختر مرموز صدا میکنن چون نصف باندو کشتمو کسی نفمید کیم اینبار چشاش از تعجب انقدر بزرگ شده بودد واییی چه شیرینهههه فکرمو به زبون اوردمو گفتم: شیخ وقتی تعجب میکنیچ بامزه میشی! یه لبخند محو زدم سریع خوومو جم کردم خاک تو سرم چی گفتم شیخ اخمش شدید شدو گفت: بی شرفا بعدش تفنگو گرفت سمت خودشو گفت: اینبار درد نمیدم میکشم وا یه تیر زد به سر یکی از مردا با تعجب گفتم: شیخ این موضوع به شما ربطی نداره شیخ بدون اینکه نگام کنه یکی دیگرو زدو گفت: نگا اصکلا بجا اینکه برن تو عمارت فقط جیغو داد میکنن.

پشت درختا قایم میشن ینی نفمیدن به همه جا دید داریم؟! وا من الا چی گفتم بش این چی میگع خاستم تفنگو ازش بگیرم که یکی پشت سرمون عربی بلندگفت اینجانن پیداشوون کردمممم خاستم تفنگمو دربیارم گفت: هذا صحیح، إذا کنت ترید أن تفعل شیئًا ما، فستقع فی مشکله: درس وایسا اگه بخای کاری کنی خودت تو دردسر میفتی هوفف دستمو اروم اوردم جلو سری به رضایت تکون دادو گفت: قم من مقعدک: از جاتون بلند شید شیخ هیچ حرفی نمیزد هردو باهم بلند شدیم یه نگاه به پایین کوه کردم شت! بقیه بادیگاردا دارن میان پایین نصف افراده باندو کشتم صدرصد ببرنمون داخل شیخم میکشن اومد سمتون میخاست دستمو از پشت ببنده با اون پام کشیدم رو کفشم که بندش باز شد من: اسمحوا لی أن أغلق حذائی للحظه: بزار یه لحظه کفشامو ببندم.

نشستم رو زمین توجهش به بدنم جلب شد کثیف داشت نگا میکرد با اون دستشم تفنگو گرفته بود روی سر شیخ شیخ الان میتونست کاری بکنه چرا نمیکنه؟ میترسه ینی؟ شیخ: شیطونه میگه بیخیال شم ببینم ناتلی چکار میکنه بزنم چشا اینو از حلقه در بیارم عصبی گفتم: أین تنظر؟ : کجارو نگا میکنی ابروشو داد بالا یه نگاهی بهم کردو گفت: هذا لیس من شأنک(این به شما مربوط نیست) خاستم تفنگو بگیرم بزنم تو دهنش که زودتر من ناتلی یه چاقو زد تو رگ گردنش افتاد زمین طرف چک کرد چیزی نداشتیم چاقرو از کجا اورد! من: چاقورو از کجا اوردی؟ دستمو گرفت کشیدو گفت: شیخ زودباش بریم الان میان بعد میگم کجا اوردم باهم دویدیم به سمت اونور کوه کوه خیلی بلند بود برای همین به این زودیا نمیرسیدن ناتلی زد تو سرش گفت: وای تفنگمو جا گزاشتم من: بابا ولش کن بدو بیا بریم.

  • اشتراک گذاری
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: شیخ عرب
  • ژانر: عاشقانه، هیجانی
  • نویسنده: gzl
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 688
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!