توضیحات
دانلود رمان ارباب حریص من نوشته نویسنده مژگان فخار pdf بدون سانسور
عنوان اثر: ارباب حریص من
پدید آورنده: مژگان فخار
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 248
معرفی رمان ارباب حریص من
در آینه زمان بنگر که چگونه در عطش خواستههایم میسوزم. ثانیهها چون شاهدانی خاموش، گذر عمر را نظارهگرند و من، در تمنای آرزوهایی هستم که گاه رنگ واقعیت نمیگیرند. هر دم، دلآشفته و هوشیار، در پی سرنوشتیام که گره در گره گذشتهام خورده؛ گذشتهای که مرد زندگیام، با همه بودن و نبودنش، در تار و پود آن نقش بسته… و روزگار، چه نغمهها که نساخت از این بازی بیپایان.
بخشی از رمان ارباب حریص من
یاد پیازا میفتم به سمت آشپزخونه میرم.هم زمان به سونیا پیام میدم.(پایه ای فرداشب بریم به رستوران خوب)پیام چند دقیقه بعد سونیا و قبول کردنش باعث میشه بعد خوردن شام دو نفره من با مامان. به سمت کشو برم و دوباره کارت امروزی رو توی کیفم بذارم. لباسای فردا شبم رو انتخاب میکنم و به سمت تختی که برای دوران مجردی شهلا بود میرم حرفهایی که پشت در شنیده بودم توی ذهنم تکرار میشد.من دنبال دردسر نیستم حسم خوب نیست بهش معلومه فقط دنبال کار نیس. اشتباه کردی آقای مهندس تیرداد معینمن فقط دنبال کار هستم که کمک خرج مادرم بشم که به زور بابام رو بفرستم کمپ ترک اعتیاد که اینقدر شرمنده من و مامانم نباشه که به خاطر کار نداشتن و دست قطع شدش کم بیاد خونه و پناه ببره به دوستهای جدید و لاابالی که مادرم دیگه درد نکشه و قلبش خوب بشه. تمام روز رو توی اتاق با روزنامه همشهری و گوشی به دست دنبال کار میگشتم اما هیچ کدوم جور نشدن.
با دیدن عقربه های ساعت شروع میکنم به آرایش کردن صورت و مدل دادن موهام بعد یک ساعت و نیم با پوشیدن پالتویی خز که هدیه تولدم از طرف سونیا بود به سمت هال میرم. بابا هنوز نیومده بود.هر صبح مثل مامان از خونه بیرون می رفت. منتها با یک تفاوت مامان به کارگاه خیاطی می رفت و اون هم پیش دوستای بدتر از خودش وقتی حال و روز بابا رو با گذشته ها مقایسه میکنم، حسرت میخورم خیلی تغییر کرده بود و همه این تغییرات به خاطر اون اتفاق توی کارخونه جنوب بود و بیکار شدنش_من معلوم نیست کی بیام_کجا می ری؟ بازهم دروغ میگم: خونه سونیا دعوتم_سلام. با نشنیدن ادامه جمله کفشای پاشنه بلندم رو در میارم و از پله ها به کنار مامان میرم -مامان؟مامان جونم؟_جانم؟؟صداش آرومتر میشه: سلام برسون به خودش و خانوادش_مامان چته؟عرق سردی روی صورتش نشسته بود ترسیده بودم بابا هم نبود ذهنم فقط یک دستور میداد.
از اون جایی که پول پس اندازی داشتم به آژانس زنگ میزنم مامان با کمک من لباساشو میپوشه و راهی بیمارستان میشیم توی راه پیامی به سونیا میدم و بیرون رفتن رو منتفی میکنم دکتر با یه معاینه و به نوار چند تا قرص مینویسه.خانم شما بشینین چند لحظه مامان با کمک پرستار به بیرون اتاق دکتر میره. من اما روی صندلی نشسته بودم، طبق معمول شالم رو کمی جلو میکشم و اونقدر استرس داشتم که پوست ل ب رژ زدم رو میکندم _وضعیت مادرتون خوب نیست _یعنی چی آقای دکتر؟_یکی از رگ های قلبشون بسته شده نیاز به جراحی دارن فعلا قرص نوشتم که مشکلی پیش نیاد.چند لحظه ای تعلل میکنم و بعد هم می پرسم: هزینه عملش چقدره؟توی راه برگشت مامان به خواب عمیقی رفته بود. فکرم پیش سی میلیون پول جراحی بود. جور کردن این پول مهمه.دکتر گفت حال مامان خوب نیست گفت نیاز به جراحی داره سی میلیون؟؟ مطمئن بودم سهراب و علی هم قادر به جور کردن این پول نیستن.










