توضیحات
دانلود رمان پیوند با الف تاریکی نوشته نویسنده ناشناس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پیوند با الف تاریکی
پدید آورنده: ناشناس
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 349
معرفی رمان پیوند با الف تاریکی
پناهبردن انسانها به پروتکا آغاز فاجعه بود، نه نجات. هیچکس انتظار نداشت پیوندی ممنوعه، سرنوشت این سرزمین را تغییر دهد.دختری که نباید دیده میشد. دارکاِلفی که نباید عاشق میشد. او فاصله میگیرد، چون حقیقت را میداند:دارک اِلفها اگر دل ببندند، مرز عقل را رد میکنند. اما نخستین برخورد، آتشی روشن میکند که خاموشکردنش غیرممکن است.او از تاریکی فرار میکند.او از لحظهای که او را از دست بدهد، وحشت دارد.در پروتکا، قوانین رحم ندارند. پایان فقط دو شکل دارد:مالکیت مطلق… یا نابودی کامل.
بخشی از رمان پیوند با الف تاریکی
انگار امروز تولدمه، ولی این جا پشت این پنجره ی کوچیک زمان هیچ معنایی نداره روزا مثل سایه رد میشن بی هیچ نشونی اتاقم بیشتر شبیه سلوله تا خونه یه چیزی ته دلم قل قل میکنه هر روز تلخ تر میشه نگهبانا بیقرارن؛ هر چی بزرگتر میشم، عجول تر میشن فکر کنم باید حدود بیست سالم باشه هر چند فصل ها مثل ابر از بالای سرم رد شدن و هیچ وقت توقف نکردن. می چسبم به قاب باریک پنجره و خیابون پایین رو نگاه میکنم تنها سرگرمیم همینه کتابی که دادن اون قدر خوندمش که پاره شده دیگه از برم اونا فکر میکنن آدمیزاد برای زنده موندن فقط به تخت و یه دستشویی و یه توالت میخواد همین کافی برای زنده نگه داشتن نه بیشتر. میدونم الف های تاریک اینجا توی کلوب لامور چه کار میکنن سال هاست صدای فریادا رو شنیدم؛ فریادهایی از لذت و درد منو وقتی بچه بودم آوردن اینجا فکر کردن امن تره ولی نبود.
هیچ وقت نگفتن چرا هنوز منو به چاه ننداختن مثل دوستام که انداختن تا اسباب بازی مشتریا بشن و جونشون تموم شه. داستانهای «هانی» رو شنیدم، زخم هاشو دیدم. سال هاست توی این اتاق منتظر موندم؛ منتظر لحظه ای که تصمیم بگیرن منو بیرون بکشن و بسپارن به هوس های شومشون هر روز از خودم میپرسم نکنه همین امشب آخر خطمه؟ اینجا نظم خودش رو داره بالا دستا فرمان میدن پایین دستا جون میکنن ما آدمها؟ حتی سایه مونم حساب نمیشه زیر پاشون زندگی میکنیم اسیر جادوی سیاهشون براشون چیزی جز حیوان خونگی برای سرگرمی نیستیم. ارزش من فقط به اون چیزیه که اربابم بتونه به خاطرش سود کنه. صدای قدم هایی نزدیک میشه گوش تیز میکنم آماده میشم این بار جلوی در میایستن دوباره از خودم می پرسم نکنه همین لحظه پایانمه؟ ضربه ای محکم منو از فکر بیرون میکشه. “آملی” صدایی عمیق و خش دار اسممو صدا می کنه.
ساکت میمونم. کلید توی قفل میچرخه دستگیره حرکت میکنه یکی وارد میشه درست همون طور که می ترسیدم چیزی نمی که فقط زل میزنه بهم نگاه سردش لباسمو می کاوه؛ ردای رنگ پریده ای که دور تنم پیچیدم محکم تر دور خودم میپیچمش ولی نگاه گرسنه ش از من جدا نمیشه. “چی می خوای؟” لبخندش مثل زخم باز میشه بدن بزرگش به زور توی اتاق جا میگیره جلو میاد بازومو میگیره و مجبورم میکنه بایستم حتی وقتی منو بیرون می کشه، سعی میکنم ردایی رو که از شونه هام سر میخوره محکم نگه دارم با ترس صدامو بالا میبرم. _این یعنی چی؟ کجا داری منو میبری؟ هیچ جوابی نمیده قدم هام سنگین تر از کفش های چرمی باریکشه هر چند قدش دو برابر منه حضورش مثل سایه ی سنگین رو تنم میافته آماده ی چیزی که برام در نظر گرفتن نیستم هر چند بیشتر عمرمو منتظر همین لحظه گذروندم بدنم از سالها اسارت ضعیف شده، زانوهام می لرزن آماده ی فروپاشیم…












