توضیحات
دانلود کتاب خروج اضطراری نوشته نویسنده هدایت pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خروج اضطراری
پدید آورنده: هدایت
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 173
معرفی کتاب خروج اضطراری
خروج اضطراری» در اصل از دو قسمت تشکیل شده است. در قسمت اول نویسنده مجموعه ای از داستان های کوتاه خود را آورده است و قسمت دوم شبیه به یک مقاله سیاسی است که شرحی بر وضع معاصر خود به صورت انتقادی ارائه می دهد. سیلونه در کودکی روزی پدرش را دنبال می کند تا در مزارع کار کند. پدر متوجه می شود که سیگارهایی را که دوست دارد هنگام کار دود کند با خود نیاورده است و به همین دلیل مقداری پول به پسرش می دهد تا از رهگذران بخواهد توتون به او بفروشند. سیلونه کوچک با آقایی بسیار فقیر اما مغرور ملاقات می کند که با اصرار کودک ، نیمه سیگار خود را به او می دهد بدون اینکه در عوض چیزی بخواهد.
پس از مدتی ، پسر و پدرش در خیابان با فردی روبرو می شوند که به جرم سرقت دستگیر شده است. این همان شخصی است که ژست منحصر به فرد همبستگی با آنها را گرفته است. این دو با آوردن سیگار برگ به عنوان هدیه تصمیم می گیرند با او دیدار کنند….
خلاصه کتاب خروج اضطراری
در کوچه ما، منظره آدمهای فلک زده ای که دستبند به دست با ژاندارم میگذشتند منظره آشنایی بود زیرا یکی دو روستای آن دورو بر تابع شهر ما بود و کسانی که در آنجاها بازداشت میشدند برای رفتن به دادسرا از کوچه ما میگذشتند همه شان پیاده می آمدند، چون وسیله ای برای بردنشان در کار نبود.
بخش قدیمی شهر کوچک ما در دامنه کوهی بناشده بود که بر فراز آن و برانه هاى یک قلعه باستانی دیده میشد این بخش به کندوی بزرگی می مانست و از انبوهی از کلبه های دودگرفته دهاتیها که بسیاری از آخورهایشان در دل کوه کنده شده بود یکی دو کلیسا، و چندخانه بزرگ نامسکون تشکیل می یافت اما چند سالی میشد که همگام با افزایش جمعیت دامنه شهر به دره و دوسوی رودخانه کشیده شده بود و کوچه ما گذرگاه اصلی شهر به سوی جلگه و دره فوچینو به شمار می آمد از این رو پر رفت و آمد و پر سر و صدا بود این ،کوچه از آنجا که سنگفرش نبود و کف محکمی نداشت با هر فصل سال دگرگون میشد، چون بستر رودخانه ای کج و کوله و ناهموار بود به یک جادۀ پهن روستایی میماند، گودالهای بسیاری داشت که در زمستان پر از گل و برف و در تابستان انباشته از خاک و غباری کور کننده میشد خانه های دوسوی کوچه، که بیشتر دو طبقه بود توان رویارویی با گل ولای و غبار و سر و صدا را نداشت، برعکس، از آنجا که بسیاری پیشه وران در این خانه ها مینشستند خود آنها هم در افزودن به غبار و سر و صدای کوچه نقشی فعالانه به عهده داشتند.
هر بامداد، همزمان با نخستین نشانه های سپیده، کوچه ما گذرگاه گله های بز و گوسفند خر و قاطر و گاو چرخها و ارابه های بزرگ و کوچک و کشتگرانی میشد که برای کار روزانه به جلگه می رفتند؛ و هر غروب تادیرگاه راه رفته را بر میگشتند و این بار نشانه های خستگی برتن انسانها و چارپایان دیده میشد در ساعتهای میانی روز، جلوخانه ها انباشته از پیشه وران درودگر ،کفشدوز ،آهنگر، مسگر، بشکه ساز رنگرز و اسبابها و ابزارهایشان میشد و کاروان درازی از گاریهای کوچکی که خاک سرخ میکشیدند از وسط کوچه میگذشت و خاک سرخ را به شیوه ای قدیمی و بدوی از یک معدن تنک وکهنه بوکسیت در کوهی در آن نزدیکی استخراج میکردند و به ایستگاه راه آهن می بردند، و دره حل منعکس از مقصد نهایی آن خبر نداشت در فصل بارندگی اغلب اتفاق می افتاد که چرخ یکی از ارابه ها در گودالی پر از گل ولای فرو می رفت، کاروان خاک سرخ چندین ساعت از حرکت باز می ایستاد و فریادها و دشنامهای ارابه رانان در کوچه می پیچید. چند سالی بعد روزی پدرم برای نخستین بار پذیرفت که مرا با خودش به مزرعه مان در جلگه فوچینو ببرد و این برای من رویداد بس مهمی بود. ناگهان حس کردم که برای خودم مردی شده ام. هنوز سپیده نزده بلند شدم اما پدرم پیش از آن گاومیشها را آماده کرده و ارا به را جلو در خانه ایستانده بود همچنین تعجب کردم از اینکه به همان زودی صدای رکاب و ماسوره دستگاه بافندگی به گوش میرسید.
یعنی مادرم کارش را شروع کرده بود؟ هنگامی که شیر قهوه ام را می خوردم مادرم آمد و کنارم نشست و چند سفارشی به من کرد به خاطر دارم یکی از سفارشهایش این بود که در مزرعه زیر آفتاب ننشینم گفت: «تقریباً همه کمانی که برای اولین بار به مزرعه میروند دچار آفتاب زدگی میشوند. بعد تا دم ارابه همراهم آمد هر آنچه در پیرامونم میدیدم و می شنیدم به نگرانیم دامن میزد در روشنای گنگ پگاهی پیکره عظیم گاومیشها، سادگی و زمختی اشیایی که بسیار ارابه شده بود ـ خیش، کیمه علف، چلیکهای آب و شراب سبد خوراکی و آوای ناگهانی، غیر منتظره هر چند همیشگی خروس همه و همه به نظرم نشانه هایی از سختی زندگی ای بود که به آن پا میگذاشتم باید به آن زودی راه می افتادیم، زیرا تا مزرعه مان هشت کیلومتری راه بود و چه برای خودمان و چه برای گاوه یشها بهتر آن بود که پیش از طلوع آفتاب به مزرعه برسیم. شتاب ارابه ای که گاومیش آن را میکشد کمابیش به اندازه شتاب راه رفتن آدم است اما کندی ارایه مان باحال پسرکی چون من، که برای نخستین بار به دنیای بزرگترها پا می گذاشتم، سازگاری داشت. کشتگرانی را تماشا میکردم که پشت سر یا پیشاپیش ما همگام با خیل چارپایان و ارابه ها روان بودند، رفتار آنان را تقلید میکردم و می کوشیدم بر هیجان خودم غلبه کنم. تعجب میکردم از اینکه حتی آنهایی که یکدیگر را خوب میشناختند و باهم دوست بودند تنها با تکان دادن سر به همدیگر سلام ی گفتند. زمان کار و کوشش بود نه هنگام تعارف و خوشامدگویی.
همچنین، بدم نمی آمد از اینکه پدرم سرگرم افکار خودش بود و با من حرفی نمی زد، و بدینگونه نشان میداد که او هم دیگر مرا بچه نمیداند. نگاهی به پشت سر انداختم و از دیدن منظره شهرمان از آن نقطه دور شگفت زده شدم همه شهر با دره اش یکپارچه رودرروی من و بیرون از من به چشم می آمد. هرگز به آن صورت ندیده بودمش. به نظرم شهری ناشناس میرسید انبوهی از خانه های به هم پیوسته در درون شیاری از کوهی خشک و برهنه…
همچنانکه در جلگه پیش میرفتیم خیل کشاورزان، ارابه ها، استرها و خرها به چپ و راست پراکنده میشد تا اینکه تنها ما روی جاده ماندیم. آنگاه بود که: پدرم ناگهان متوجه شد که با خود توتون نیاورده است. از واکنشش فهمیدم که مسأله باید مهم باشد. چگونه میشد روز به آن گرمی را بدون توتون گذراند؟ حتی فقیر ترین آدمها هم بی سیگار به مزرعه نمی رفتند.
خورشید بیرون زده بود و تا آن حد پیش رفته بودیم که برگشتنمان امکان نداشت. آنچه به شدت ناراحتم میکرد این بود که پدرم پیاپی می گفت: هرگز برایم پیش نیامده بود که همچو چیزی را فراموش کنم، هرگز، هرگز. یعنی تقصیر من بود؟ غصه ام گرفت. آن روز فراموش نشدنی ناگهان خراب شد به مزرعه رسیدیم پدرم گاوها را از ارابه باز کرد و به خیش بست، بی آنکه کلمه ای بگوید و حتی نگاهی به من بیندازد. در جاده در از خاک آلود، که در هر سوی آن ردیفی از سپیدار کشیده شده بود، هیچکس دیده نمی شد. در کشتزارهای همسایه مان نیز هیچکس نبود. امیدی نبود که آشنایی پیدا شود و بخشی از سیگارها یا توتون خودش را به پدرم بدهد. گاو آهن آماده شده بود پدرم پیش از آنکه آن را به راه بیندازد صدایم کرد و گفت: این پول را بگیر هر کس که رد شد این پول را به او بده و ازش یک سیگار برگ با کمی توتون بخواه.
آفتاب بالا آمده بود و بعید مینمود که هنوز کسی از جاده بگذرد پدرم کتش را در آورد دسته خیش را بالا برد و با نهیبی گاوهارا به راه انداخت. رفتم و با حالتی غصه دار لب کانالی که مزرعه را از جاده جدا می کرد نشستم. پدرم را میدیدم که روی دسته خیش خم شده بود و پشت سرگاوها آهسته آهسته پیش میرفت بر میگشت دوباره می رفت و پشت سرش شیاری راست و خاکستری بر زمین پوشیده از کاهبن آفتاب سوخته به جا می ماند. آفتاب کم کم میسوزاند اما پدرم همچنان در سکوت و با آهنگی آهسته و موزون شخم میزد گرداگرد کشتزار دیواری از سپیدارهای غول آسا کشیده شده بود که دم باد نمی توانست تکانش دهد؛ آب کانال گل آلود بود به نظر ساکن میرسید با آنکه در سایه نشسته بودم به زحمت نفس میکشیدم حالت گنگی به سراغم آمد: انگار خوابم گرفته بود و دلم آشوب میشد فکر کردم شاید بهتر بود در خانه ماندم اما نزدیک ظهر صدای پدرم مرا از آن حالت رخوت بیرون آورد. از ته جاده مردی سوار بر خرى کوچک آهسته به سوی ما می آمد. به نظرم چنین رسید که مرد و مرکبش سوار برابری از گردوخاک غلیظ بودند که سمهای حیوان به هوا بلند میکرد به سوی مرد دویدم، پول را به طرف او گرفتم، بی هیچ مقدمه ای آنچه را که میخواستم مطرح کردم و پدرم را که در نیمه راه از حرکت باز ایستاده بود نشانش دادم. مرد خرسوار دهاتی بسیار فقیری بود؛ لباس ژنده کثیفی به تن داشت که تنش جابه جا از ورای پارگیهای آن دیده میشد چارقهایش را بانخی به پا بسته بود.
در جوابم گفت: – یک سیگار برگ درسته ندارم. فقط یک نصفه دارم.









