دانلود کتاب سفر در خواب

  • ۱ مرداد ۱۴۰۴
  • ۱۸:۲۸

رایگان

رمان روایت کوتاه و سیال ذهنی از یادآوری خبر مرگ یه دوست و سفری در خواب پراکنده بین خاطرات و بازگشتن و افتادن در مسیر مرگه. چیزی که روایت مختصر مسکوب رو جذاب می‌کنه نوع تشبیهات و. برون‌ریزی درونیات در قالب تشبیهاته. تا به الان ندیده بودم کسی انقدر بتونه خوب حس و حال درونی و ساده رو به این شدت زیبا توی نثر دربیاره. کلا تشبیه حسی به چیزی بیرونی که ملموس تر باشه کار آسونی نیست و گاهی واقعا بد درمیاد اما مسکوب با این که از ابتدا تا انتها بارها و بارها این کار رو می‌کنه به تکرار نمی‌افته و مدام چیز تازه‌ای به خواننده ارائه می‌ده. پس باید بگم اگه خیلی ارتباطی با نثرای این چنینی نمی‌گیرین ممکنه این حجم از تشبیه و توصیف آزارتون بده اما اگه حوصله کنین کم‌کم لذت می‌برین

توضیحات

دانلود کتاب سفر در خواب نوشته نویسنده شاهرخ مسکوب pdf بدون سانسور

عنوان اثر: سفر در خواب

پدید آورنده: شاهرخ مسکوب

زبان نگارش: فارسی

سال نخستین انتشار: تیر 1404

شمارگان صفحات : 74

معرفی کتاب سفر در خواب

رمان روایت کوتاه و سیال ذهنی از یادآوری خبر مرگ یه دوست و سفری در خواب پراکنده بین خاطرات و بازگشتن و افتادن در مسیر مرگه. چیزی که روایت مختصر مسکوب رو جذاب می‌کنه نوع تشبیهات و. برون‌ریزی درونیات در قالب تشبیهاته. تا به الان ندیده بودم کسی انقدر بتونه خوب حس و حال درونی و ساده رو به این شدت زیبا توی نثر دربیاره. کلا تشبیه حسی به چیزی بیرونی که ملموس تر باشه کار آسونی نیست و گاهی واقعا بد درمیاد اما مسکوب با این که از ابتدا تا انتها بارها و بارها این کار رو می‌کنه به تکرار نمی‌افته و مدام چیز تازه‌ای به خواننده ارائه می‌ده. پس باید بگم اگه خیلی ارتباطی با نثرای این چنینی نمی‌گیرین ممکنه این حجم از تشبیه و توصیف آزارتون بده اما اگه حوصله کنین کم‌کم لذت می‌برین

خلاصه کتاب سفر در خواب

در خواب غریب من سه چهار مرد خپله، شلخته، با ریش مارپیچ صورت پهن و نگاه تو دار در راهرو خانه ای در کنار در اطاقی به انتظار نوبت ایستاده بودند و همدیگر را زیر چشمی دید میزدند آقای شادمان هم در میان آنها بود. صورتش دیده نمی شد ولی از دسته کلید بزرگی که در دست داشت و تاب میداد شناخته میشد. درهای دو طرف راهرو دراز، یکپارچه آهنی و به رنگ سبز خاکستری چرکمرده بود.

بالای هر دری شکاف یا سوراخی برای هواخوری گذاشته بودند. به نظرم آمد که در سرسرا یا سالن انتظار سردخانه ای ایستاده ام و هر دری که بخواهم به رویم باز میشود. دسته کلید در دست من بود دیگران را دید زدم همه بیشرمانه از همدیگر خجالت می کشیدیم در یکی از اطاقها با صدای گوش خراشی باز شد مردی بیرون آمد. سر نداشت. پیش خودم گفتم غـیـر ممکن است بدون سر که نمی شود راه رفت حتماً سرش را جائی پنهان کرده که دیده نشود آقای شادمان تعارف کرد که بفرمائید گفتم متشکرم. فکر کردم یعنی چه، آدم که با خودش رودرواسی ندارد.

گفت خواهش میکنم رودرواسی را کنار بگذار. دید ایستاده ام نگاهی به دیگران کرد. دستی یقه کتم را گرفت و پرتم کرد تو در به کندی و با صدای فلزی و خشک دروازه قلعه یا زندان بسته شد زنی چهل و چند ساله گندمگون نه زشت و نه زیبا ولی خسته و چشم به در، بی اعتنا روی تشکی کف اطاق دراز کشیده بود، زیر چیزی مثل ملافه. داشتم میرفتم به طرف زن که در گوشه اطاق چشمم افتاد به ننو یا سبد پاره ای که پسربچه ای سه چهار ساله را در آن خوابانده بودند، چرتم پاره شد یعنی چه مادر و بچه توى یک اطاق در کنار هم و مادر گرفتار خُفت و خواب با مشتری های جفت و طاق! دو سه سال دیگر که این بچه بزرگتر شد چه خواهند کرد؟ زن طاق باز دراز کشیده بود از صورتش نمی شد چیزی فهمید، مثل یک مجسمه بی روح خودش را رها کرده بود ، انگار از تنش جدا شده و در جای بی معنا و بی خاصیت دیگری است.

مرا که دید نیم خیز ،شد زیر ملافه تکانی به خود داد. در همین آن بچه غلتی زد بیدار شد و نگاه دریده چشم های بی حیایش را به چشمهای من دوخت. دیدم عجیب سر بزرگی دارد، سری بزرگسال روی تنهای خردسال به زن گفتم زحمت نکش بخواب من رفتنی هستم گفت کی رفتنی نیست اعتنا نگاه کرد پرسیدم چقدر می شود ؟ جوابی نداد. گفتم پنجاه تومان خوبست؟ یا چیزی نگفت یا مـن خیال کردم که نگفت. همه چیز در ابهام می گذشت شاید هم گفت حالا که به ما رسید چانه می زنی از نگاهش این اعتراض خوانده می شد.

گفتم هفتاد و پنج تومان خوبست و یک اسکناس صد فرانکی در آوردم ولی پیش خودم در ذهنم گذشت که خواهد گفت خُرد ندارم و باید صد را داد و رفت ولی در این موقع ارباب کــور خانه وارد شد. صد فرانکی را گرفت بیست تومان پس داد و گفت پنج تومانش هم مال این اصغر آقا. نگاه کردم به پشت سرش، اصغر آقا ،شانزده هفده ساله می نمود ، خانه شاگرد بود و یک تشک نازک و یک ملافه روی دستش بود همهمه ای در راهرو پیچید. مردی با ریش دوشاخه دراز، ابروی پیوسته و چشم های بادامی خمار وارد شد. جُبه ای داشت زربفت و جواهرنشان به رنگ خون شمشیری لخت به کمر بسته بود؛ مثل خاقان مغفور، با همان جلال و جبروت؛ پیدا بود که خیلی از خودش متشکر است همه کنار کشیدند و کوچه دادند. پادو خانه دستپاچه کلاه مرا از سرم برداشت و تعظیم غرائی کرد. که از نگاه بچه ترسیده بودم دیدم که در حیاط دبیرستانی هستم؛ یک صحن خاکی ،بزرگ، یک درخت کاج گرد گرفته بلند و یک تور والیبال و زمین بدون خط کشی همین و یک مشت بچه قد و نیم قد که درهم می لولیدند. مواظب کیف کتابم بودم و در خروج میترسیدم کسی، آشنائی مرا ببیند. به گذشت. در کوچه ای بودم که «مادی» کم آبی از میانش می گذشت، با گل انداز و درختهای بید دو طرف و کمی دورتر، یک تکهء سبز مثل یک گرت شبدر یا چیزی از این گونه ناگهان دیدم کیفم نیست این همان کیفی بود که پس از بیرون آمدن از زندان خریدم همزاد آزادیم همیشه با من بود ، برایم عزیز بود، چرمی قهوهای ساده خیلی معمولی تند و هول زده برگشتم.

خانه چیز دیگری شده بود، یک حیاط آجر فرش چارگوش و حوضی توسری خورده کم آب و نیمه جان افتاده روی زمین چند تا اطاق بدون ایوان در چهار طرف. انگار در خانه، مریم سالکی دنبال کیفم . گشتم. مریم از تهران آمده بود که چند ماهی در اصفهان کار بکند. با آقامهدی و نایبی رفتیم به سراغش در کوچه مستهلک، خیابان شیخ بهائی در زدیم پرسیدند کیه؟ آقامهدی گفت واکن مهدیه باز کردند رفتیم تو حیاط کوچکی بود. یک حوض در وسط و سه ردیف اطاق در سه طرف و جلو اطاق ها ایوانی باریک و کوتاه به بلندی ،بیست سی سانتیمتر. گفتیم مریم خانم هست؟ طرفهای عصر بود ، بعد از مدرسه زنی داد زد مریم جون مهمون اومد من خجالت می کشیدم ولی خیلی دلم می خواست مریم را .ببینم آقا مهدی گفته بود که چه جوریست: «صورت گرد و بانمکی داره، خنده رو و خوش اخلاقه خیلی خوب حال میده وقتی حرف می زنه شیرین تره تازه از تهران آمده تن و بدنش نمی دونی چه تن و بدنی داره مثل بلوره ناکردار من دل توی دلم نبود، می خواستم ببینم، آقا اما خجالت می کشیدم پشت سر مهدی و نایبی خودم را چسبانده بودم به دیوار حیاط بعد از چند دقیقه در یکی از اطاقها باز شد مریم لحظه ای دم درگاه نگاهی به تازه واردها انداخت و از ایوان پایین آمد سلام نیمه کاره ای کردیم، از روی ناشیگری مثل اینکه هرگز با کسی سلام و احوالپرسی نکرده باشم. آقامهدی رفت جلو و یک ماچ دستپاچه به لپش چسباند. مریم لبخندی زد.

مثل خنده از رو رفته بچه ای که در مهمانی بستنی روی پیرهن نونوارش ریخته باشد و با پوزخندی ترسیده بخواهد بگوید می بینید که تقصیر من نبود، که من نریختم خودش ریخت لبخند شاد نمائی که برای پنهان کردن شرمندگی سعی می کرد خودنما، گستاخ و بی حیا باشد: خنده ای که بیننده را سر درگم نگه میداشت شانه هایش را بالا انداخت و گفت چقدر بی حیائی جلو رفیقات خجالت نمی کشی من می خواستم سراپای مریم را ورانداز کنم اما روم نمی شد. دزدکی دید می زدم یعنی مهم نیست ندیدم هم ندیدم پیراهن نارنجی گلداری پوشیده بود که برجستگی ملایم و گرد پستانهایش را نمایان تر میکرد دل آدم آشوب می شد. انگار درست به اندازه گودی کف دست بود لبخند می زد. کف دستم می سوخت. نگاهم ناگهان در شکاف پستانها سُر خورد و از دست رفت. یقه پیراهن کمی باز بود و طعم پوست گندمگون، گرم و تازه سینه را میشد چشید. آقا مهدی راست . صورتش باز و شکفته بود پائین گونه، راست، نزدیک لب یک سالک کوچک داشت که بانمک ترش می کرد. من درست نگاه نمی کردم، روم نمیشد حالا دارم نگاه می کنم به موهای کوتاه چتری که تا لاله گوش و دور گردن پائین می آمد، به چشم هائی که با نوعی شرمزدگی و پوزش خواهی معصوم نگاه سطحی و لغزنده اش را از آنی و جائی که در آن بود، فرار می داد؛ نگاهی شوخ و سرسری که نمی خواست چیزی را به جد بگیرد. کمی مثل پسربچههای شیطان و بازیگوش. گفت خُب چرا نمیاین بالا چرا سرپا وایسادین. آقامهدی گفت نه، می خوایم بریم رد میشدیم گفتیم یک سری بزنیم، باید بریم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
رمان روایت کوتاه و سیال ذهنی از یادآوری خبر مرگ یه دوست و سفری در خواب پراکنده بین خاطرات و بازگشتن و افتادن در مسیر مرگه. چیزی که روایت مختصر مسکوب رو جذاب می‌کنه نوع تشبیهات و. برون‌ریزی درونیات در قالب تشبیهاته. تا به الان ندیده بودم کسی انقدر بتونه خوب حس و حال درونی و ساده رو به این شدت زیبا توی نثر دربیاره. کلا تشبیه حسی به چیزی بیرونی که ملموس تر باشه کار آسونی نیست و گاهی واقعا بد درمیاد اما مسکوب با این که از ابتدا تا انتها بارها و بارها این کار رو می‌کنه به تکرار نمی‌افته و مدام چیز تازه‌ای به خواننده ارائه می‌ده. پس باید بگم اگه خیلی ارتباطی با نثرای این چنینی نمی‌گیرین ممکنه این حجم از تشبیه و توصیف آزارتون بده اما اگه حوصله کنین کم‌کم لذت می‌برین
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: سفر در خواب
  • نویسنده: شاهرخ مسکوب
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 74
  • حجم: 3.1 مگابایت
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک های دانلود
لینک کوتاه:
برچسب ها
دیگر آثار
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!