توضیحات
دانلود رمان خورشید زمستون نوشته نویسنده ماهور ابوالفتحی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: خورشید زمستون
پدید آورنده: ماهور ابوالفتحی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1301
معرفی رمان خورشید زمستون
سر سفرهی عقدِ خورشید، داماد با زنی که ده سال از او بزرگتر است، ناگهان فرار میکند. خورشیدِ بیپناه میماند و پسرِ آن زن که دنبال مقصر میگردد، کوتاهترین دیوار را در خورشید میبیند. تا حالا دقت کردی زمستانها، بعد از یک برفِ سنگین، وقتی نور کمجان خورشید به دیوار میخورد چقدر گرم و دلنشین است؟ بهنظرم چون همان لحظه چیزی را که میخواهی به تو میدهد؛ برای همین دلچسب است… چون خورشید است، خورشیدِ زمستان.
بخشی از رمان خورشید زمستون
کنار خیابان دستش را بند کرد به تیر چراغ برق و هیاهوی ماشین ها نگاه کرد . صدای خانم اسمائیلی توی سرش زنگ میخورد خوشبخت بشید ” ، “به پای هم پیر بشید و آرام خندید ! ” دنیا برایش بعد این اتفاق چیزی شبیه یک لطیفه به نظر می آمد ! مهدیار حالا خوشحال بود؟ سوالی که سر تا سر ذهنش را در برگرفته بود مهدیار در کنار خانم اسمائیلی … راستی خانم اسمائیلی بچه هایش را هم با خودش برد؟ تلفن همراهش داشت توی جیبش زنگ میخورد ، سکوت آن قدری به جان و تنش رخنه کرده بود که حتی نمی خواست حال بابا را بپرسد. چند دقیقه ی بعد همان فرد موتور سوار مقابل او نگه داشت و عجیب که از بینی اش خون می آمد و یقه ی لباس سفیدش هم خونی بود.خورشید به زخم لب هایش نگاه کرد و گفت : پنچر شدی که توام. پسر سر تکان داد و گفت : خیلی تو حالت خوش نیست ، نه؟ گوشی آنقدر زنگ خورد که خودش از رو رفت. خورشید جوابش را نداد و پسر طبق عادت دست کشید به پشت گردنش و گفت : دیدم اینجایی منم نگران پاتم ، ببرمت بیمارستان؟
خورشید بی هدف تنها گفت : آره ببر. مرد جوان از موتور پیاده شد ، دستمال یزدی کوچکی را از جیب شلوارش بیرون کشید و گفت : اول بذار ببندمش ، خونریزیش… خورشید دامن لباسش را بی حرف کمی بالا زد و مرد پیش پایش نشست و یک زانویش را روی زمین گذاشت و زخمش را به آرامی بست ! این وضعیت باعث میشد قلبش محکمتر از قبل بکوبد ، غریبه ای از راه رسیده و به فکر زخم کوچک پای او بود اما آشنایی چند ساله او را توی برزخ رها کرده و رفته بود؟ سوار شد ، نه برای اینکه درد پایش را دوا کنند ، نه برای اینکه از اینجا ماندن خجالت میکشید ، فقط از این جهت ترک موتور غریبه ای که او را نمیشناخت نشست که از تمام آدم های اطراف بیزار بود میدانی؟ میخواست رفتن را تجربه کند ، درست مثل مهدیار. حالا که نسیم خنک بهاری به صورتش برخورد. آرام بود! آرام ظاهری و آشوب باطنی ! صدای پسر می آمد ، ضعیف و گنگ باد. نمیگذاشت به خوبی بشنود . _سر و وضعت چرا اینطوریه؟
_ولم کردن. خجالت کشیدن نداشت مگر او نامردی کرده بود؟ ! سری که گیج و منگ بود را به پشت شانه های مرد جوان تکیه داد و در حالی که چشم هایش را می بست همان حرف را دوباره تکرار کرد ولم کردن. کوتاه خندید و جواب خورشید را اینطور داد : ای بابا بد شد که ، همدردیم ! مرد زیر لب انگار چیزی گفت اما خورشید نشنید ، خسته بود و اهمیتی هم نداشت انگار. چشم هایش را بست و کله اش پر بود از فکر به مهدیار چهار تا سیصد و شصت و پنج روز را به طرز ابلهانه ای فکر میکرد به مهدیار تکیه کرده و حالا در عرض یک روز سرش را تکیه داده بود به سرشانه ی مردی که اصلا او را نمی شناخت. مرد جوان با صدای بلند در حالی که سرش را کمی کج کرده بود به سمت او پرسید: به زور شوهرت دادن؟ فرار کردی؟ خورشید چشمهایش را باز کرد و نگاهش را به مسیر دوخت ، خندید کاش داستان همینطور بود و از همین قرار . کوتاه گفت: شوهرم فرار کرده…









