توضیحات
دانلود رمان لیالی نوشته نویسنده هاله نژاد صاحبی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: لیالی
پدید آورنده: هاله نژاد صاحبی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1446
معرفی رمان لیالی
پیشزمینه: لیالی، به خواست خانواده و به مصلحت، با پسرعموش یاسر ازدواج میکند.· حادثه اول: زندگی یکساله آنها با خبر شهادت یاسر به دست داعش در سوریه پایان مییابد.· گذار: ۹ ماه بعد، لیالی با ادریس (برادر شوهرش) ازدواج میکند و برای اولین بار عشق واقعی را در کنار او تجربه میکند.· حادثه دوم: طوفان با خبر بازگشت یاسر آغاز میشود؛ او اسیر بوده و خبر شهادتش دروغ است.· تعلیق: لیالی از نظر شرعی همچنان همسر یاسر محسوب میشود. اکنون او در موقعیتی بغرنج قرار دارد: زن برادر شوهرش.
بخشی از رمان لیالی
فاصله خانه نقلی خودش تا خانه ی عمویش را با قدم های سریعی طی کرد. پشت در ایستاد تا نفسی چاق کند. خواست دستگیره در را پایین بکشد که صدای ناراحت عمویش را شنید”… دوباره برو خانوم ، دوباره برو سراغشون … این پسر کله شقه من میشناسمش سر لج و لجبازی با من باشه میزنه لیالی و حامله میکنه ! اون وقت چه خاکی تو سرم بریزم زن؟ زمزمه آرام اما پر از حرص ادریس را از پشت سرش شنید : به عقل خودم نرسیده بود … زودتر میگفتی حاج نعیم…به سمت ادریس چرخید و زیر لب با شکایت زمزمه کرد: کاش میفهمیدم داری با من میجنگی یا با عمو ! سپس بدون آن که فرصتی به ادریس بدهد ، دستگیره در را بی خبر پایین کشید و داخل شد. همزمان با ورودش ، خانه به سکوت سنگینی فرو رفت. عمویش با ناراحتی نگاهش میکرد. زن عمویش بی صدا اشک میریخت و ادریس با یک در قدم فاصله عین سایه دنبالش می آمد. با قدم هایی که انگار داشت به سمت قتلگاهش می رفت،
متزلزل و ترسیده مقابل عمویش ایستاد. خیر سرش مثلا آمده بود که حقیقت را بشنود اما حتی جرعت پرسیدن نداشت. انگار حاج نعیم متوجه حال برادرزاده ی عزیزتر از فرزندانش شد که دستش را گرفت و آرام اما قاطع گفت : همه بشینین _بشین … روی مبل با بی حالی نشست و ناخواسته نگاه ترسیده اش را به ادریس اخمو دوخت ادریسی که انگار نه انگار صدای پدرش را شنیده باشد، همانجا ایستاده بود. با غرور ، جدی، و آماده ی ستیز ! حاج نعیم کنار همسرش نشست و نگاهش را به لیالی دوخت. دهان باز کرد تا شروع کند که ادریس پیش دستی کرد._منو زنم امروز از اینجا میریم این مدت هم الکی مونده بودیم. حاج نعیم عصایش را روی زمین کوبید و با لحن قاطعی غرید : تو زن نداری ادریس ! _آروم حاجی …زن نداشت؟ پس او که بود؟ چرا یک شبه داشتند تمام هویت اش را ازش پس میگرفتند؟عروسک خیمه شب بازی کدام نمایش شده بود که خودش خبر نداشت؟
ضربان قلب اش را حس نمی کرد. قلب بیمارش تحمل نداشتن ادریس را نداشت… دستش را روی دسته ی مبل فشرد و قبل از ادریس ، با بعض لب زد: پس من کی ام عمو ؟ نگاه همه به سمتش چرخید. ترس و غصه در نگاه تمامشان هویدا بود. انگار حالا که لیالی مقابل شان نشسته بود ، می ترسیدند واقعیت را بازگو کنند. واقعیتی که قرار بود تیشه بزند به ریشه ی دخترک دردانه ای که تا به این سن هیچ کدام نگذاشته بودند آب در دلش تکان بخورد. بی قرار و مضطرب ، در حالی که صدایش مثل تمام بدن اش می لرزید از روی مبل برخاست و به سمت عمویش رفت .. مقابل او ایستاد و با درد به خودش اشاره کرد و پرسید : من کی ام عمو؟ اگه ادریس زن نداره پس من کی ام تو این خونه؟ اخم پر از بعضی بین دو آبروی حاج نعیم خانه کرد. حاج نعیم مقتدری که اشکاش را کسی ندیده بود. نگاه از عمویش برداشت و به زن عمویی که کم از مادر نبود برایش دوخت و بغض کرده ادامه داد : من مگه عروست نیستم مامان؟ زن ادریس نیستم مگه؟









