توضیحات
دانلود رمان عشوه گر نوشته نویسنده مریم پیروند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: عشوه گر
پدید آورنده: مریم پیروند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1711
معرفی رمان عشوه گر
آوا، زنی سیودوساله، با زخمی که از یک ازدواج شکستخورده بر دل دارد، نقشهای آرام و حسابشده برای انتقام میکشد. او برای ضربه زدن به شوهر سابقش و زنی که جای او را گرفته، به یزدان نزدیک میشود؛ برادر همان زن، پسری چهار سال جوانتر از خودش. آنچه در ابتدا بازی بود، بهتدریج به احساسی عمیق و غیرقابلانکار بدل میشود. آوا درست زمانی که یزدان تمام دلش را به او میبازد و او طعم پیروزی را میچشد، تصمیم به ترک کشور میگیرد؛ اما سرنوشت با خبری ناگهانی مسیرش را تغییر میدهد: بارداریای که از یزدان است و همهچیز را به هم میریزد.
بخشی از رمان عشوه گر
یزدان دستی به علائم برو توی هوا تکون داد و یوسف با تعظیم خاصی جلوی من دست روی سینه اش قرار داد و گفت: از این روز بخیرات که به من نمیگی خانم دکتر ولی من بهت میگم روزت بخیر جناب لیدی. بدون اینکه چیزی از من بشنوه روی پاشنه پا چرخید و به سمت در خروجی رفت. همیشه ادا اصولاش پر از منظور خاصی بود که دلم نمیخواست حتی بهشون فکر کنم. یوسف که بیرون رفت یزدان نفسش رو پر صدا بیرون داد و با تاسف سری به اطراف تکوند. از پله های باقیمانده پایین اومد و نزدیکم شد بوی عطر دلخواه و تیزش توی مشامم نشست عطری که فقط مختص به این مرد بود و وقتی روی تنش مینشست بوی محرکی رو به همراه داشت._قبل از رفتن به کار کوچیک باهات دارم. به مبل اشاره کرد تا بشینم. دست و پام رو کمی گم کردم و حواسم به اشاره اش نبود.به زحمت گفتم: بفرمایید گوش میدم. دوباره با دستش به مبل اشاره کرد.
_بشین. نشستم و سراپا گوش شدم هر چقدر که اون از من متنفر بود و روی خوشی به من نشون نمیداد اما من مشتاق بودم تا روی دیگه ی این مرد سنگی رو ببینم و ببینم چطوری دل غره اش گرفتارم شده خودش ننشست. همونطور سر پا ایستاده بود و با صدای خوش آهنگ و مغرورش بحث رو شروع کرد._بابام صبح زنگ زده خونه از شانس بد مامانمم این موضوع رو فهمیده چون خودش گوشی رو جواب داد به سختی تونستم یه آرامبخش بهش بدم تا حالشو آروم کنم فکر کنم طی این چند ماه فهمیده باشی که مامان به زنگ زدن بابا یا حتی اسمش فوبیای شدیدی پیدا کرده. پس باز هم شوهر نامردش زنگ زده و حسابی گوشت تنش رو لرزونده ! پس بگو چرا انقدر منتظر اومدنم بودی_بله میدونم من باید چیکار کنم؟ کار خاصی باید انجام بدم ؟ پوزخند محوی زد و با تحکم گفت: امروز خیلی مراقبش باش خیلی بیشتر از قبل همین. با تایید سرم رو تکون دادم: خیالتون راحت باشه. یه جور طعنه و تمسخر توی کلامش بود وقتی جواب داد
_خیالم که راحت نیست اگه مجبور نبودم برم کارخونه با این دلشوره مامانمو تنها نمیذاشتم. ابروهام رو بالا دادم.کاملاً مشخص بود بخاطر هفته ی گذشته و شک کردنش به من داره نیش میزنه.مثل خودش طعنه آمیز جواب دادم_خب اگه خیالتون راحت نیست بهتر نیست خودتون پیشش بمونین ؟ فکر نکنم کارخونه با ارزش تر از حال مامانتون باشه. با پرویی دمم رو قیچی کرد_تو کاری به این کارا نداشته باش فقط کاری که گفتم و به خوبی انجام بده شماره موبایلمم گذاشتم رو میز اتاق مامان اگه مشکلی پیش اومد هر چه زودتر باهام تماس میگیری آها ! در ضمن اگه دوباره بابام زنگ زد یه جوری دست به سرش کن که مامان نفهمه تماس گرفته نمیخوام دوباره روحیاتش بد بشه هر چند همین الانشم… آهی کشید و گوشی رو توی جیبش گذاشت و بدون حرف دیگه ای یا حتی خداحافظی از من به سمت در خروجی رفت… داشتم به قامت خوش پوش و بلندش میون کت و شلوار شیکش نگاه میکردم که به آنی برگشت و نگاهم رو غافلگیر کرد. _راستی…












