توضیحات
دانلود رمان راه سبز نوشته نویسنده مریم پیروند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: راه سبز
پدید آورنده: مریم پیروند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1534
معرفی رمان راه سبز
شیوا، دختری از جنوب کشور، برای ادامه تحصیل به تهران نقل مکان کرده و مدتی را در منزل عمهاش اقامت دارد. عمه او با وجود سن کم، با مردی مسنتر و ثروتمند ازدواج کرده که از ازدواج قبلیاش پسری به نام آرتا دارد.میان آرتا و شیوا رابطهای سرشار از تنش وجود دارد؛ دشمنیای قدیمی که بهمحض همکلام شدن، خود را آشکار میکند.اما زمانی که شیوا به دلیل اشتباه خود در موقعیتی دشوار قرار میگیرد، ناچار میشود از آرتا کمک بخواهد؛ فرصتی که آرتا مدتها انتظارش را میکشید تا حسابی از خجالت او دربیاید.
بخشی از رمان راه سبز
اون تنها کسی هست که الان میتونم ازش کمک بگیرم و ازش خواهش کنم حتی بخاطر نفرتی که از ما داره این راز رو تو دلش نگه داره و به کسی چیزی نگه. حاضرم سالها براش کار کنم پادوی مخصوصش بشم به شرطی که این راز رو با خودش تو گور ببره. میدونم چیزهای جالبی در انتظارم نیست اما این ریسک و پذیرفتم و شماره رو بهش دادم. دیدن نگاه تاریک و سرزنش گر اون بهتر از اینه تا عمه یا خونوادم از چیزی بو ببرن. دقیقه های زیادی با لب جوییدن و نشخوار فکریم گذشت. از استرس تمام دردها دوباره بهم غالب شدن و زیر شکمم به طرز فجیعی درد گرفت.باید لباسم رو عوض کنم قبل از اینکه اون بیاد. تا خواستم از روی تخت بلند بشم یهو در اتاق باز شد و پرستار جدیدی تو قاب در ایستاد _خانم حمیدی همراهت اومده گفتیم برات لباس هم بیاره پاشو لباستو عوض کن که بری_من باید فرمی چیزی پر کنم؟ صداش از بیرون به گوشم رسید و لرز به تنم انداخت.انگار پشت در بود چون پرستار به طرفش برگشت.
و گفت: آره فرم ترخیصش با هزینه های بیمارستان و باید پرداخت کنید…. برید قسمت پذیرش تا مریضتون کارهاشو انجام بده پرستار ساک لباسهام رو روی تختم گذاشت و اون از پشت در گفت: میتونم یه لحظه بیام داخل ؟ به یکباره توده ای از سرخوردگی و اضطراب تو تنم شکل گرفت و نگاه درمونده م رو به پرستار دوختم که خیلی عادی گفت: یه دقه صبر کن. رو به مریضهای دیگه گفت:خانم ها پرده ها رو بکشید همراهش میخواد بیاد داخل. نگاه گیجم رو به مریضها دوختم که یکی یکی پرده های کنار تخشون رو کشیدن و نفهمیدم پرستار کی بیرون رفت و بهش گفت: میتونی بری داخل. آه کشیدم و مات و مبهوت سرجام خشکم زد. در و هول داد و داخل اومد و همین که نگاه تیره و معنادارش رو دیدم جهنم واقعی اون لحظه برام شکل کامل تری گرفت کنار تخت ایستاد و نگاهی به سر و وضع مفلوکم انداخت. _بایدم روت نشه به عمه ت زنگ بزنی فقط نمیدونم چرا خواب منو بهم زدی منو کشوندی پی دردسرهات. _ببخشید… مجبور شدم به تو بگم.
آروم گفتم و سرم رو با خجالت پایین انداختم. اون انقباضی که با دیدنم تو چونه و چهره اش افتاد داره ریز ریزم میکنه_عجب دسته گلی هم به آب دادی…نیشخندی زد: کار کیه؟ گلوم متورم شد و نفسم به نیستی رفت._کار همون پسره ست یا یکی دیگه تور کردی؟ نگام کن ببینم… نگاهش که کردم با بغض گفتم: اومدی زخمم بزنی؟ اگه میخواستم از این حرفا بشنوم، به عمهم میگفتم بیاد. _نگفتی چون میدونی دهنش لقه همین الان بابات که هیچ کل فامیلتون می دونستن چه گوهی خوردی. _پشیمونم نکن که ازت کمک خواستم…من روت حساب باز کردم.به تندی با اون چهره ی وحشتناکش نهیبم زد_گوه خوردی حساب کردی… به همونی زنگ میزدی که این تِرو تو دامنت انداخته…اشکم که چکید با غضب بیشتری ادامه داد:از ده کورتون ورداشتی اومدی اینجا گفتی پسرای اینجا خوشتیپ و پولدارن با یکیشون برم تا تهش شاید بگیر باشه؟ فکر کردی به همین راحتیه؟ ها؟ لال شدی یهو؟











