توضیحات
در بخشی از رمان تو قلب منی میخوانیم… با حرص گفتم: کسی نبود منو حس کرد اصلن. دیدم همه لال شدن بنابراین با تیشه باز گفتم: سکوت علامت رضاست….نگار با حرص گفت: عارع عارع نبودتو حس کردیم عشقم. سرمو تکون دادم و گفتم: عاره در جریانم. تازه چشمم به اون نسی خیارشور افتاد که همچون زالویی به ایمان چسبیده بود. اونم داشت حال میکرد….
اسم رمان: رمان تو قلب منی
نویسنده این اثر: ریحانه نوروزی
ژانر رمان: عاشقانه، کلکلی
گوشه ای از داستان رمان تو قلب منی
یه خورده خیره نگاش کردم؛ تازه موقعیتو درک کردم ک این سوسکه. یه جیغ خفه کشیدم و خودمو پرم کردم گوشه ی تخت. همچنان داشتم جیغ می کشیدم که یهو در باز شد و مامان با قابلمه وارد اتاق شد. پشت بندش بابا به یه لقمه ی گنده که سعی داشت به زور بچپونه تو دهنش وارد شد.
وقتی بابا رو دیدم، ناخودآگاه یه لبخند آمد رو لبم و گفتم: بع بابا جون؛ لبخند پهنی زد و گفت: چطوری دخترم؛ همونجور که به سوسکه نگاه می کردم، دستمو آوردم بالا و گفتم: خعلی کرتیم باو…
با صدای سلفه ی مامان به خودم اومدم و تازه فهمیدم که مادری هم وجود داره. دستمو گذشاتم رو سینم و گفتم: مخلصیم؛ چشم غره ی خفنی بهم رفت و گفت: این چ وضع حرف زدنه؟ کم از اون اشکان میکشم، تو هم اضافه شدی؟
تازه یادم از سوسکه افتاد. یه نگاه به لبه ی پنجره انداختم و با کمال تعجب دیدم نیست؟ با اکراه از روی تخت بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و خم شدم. با صحنه ای که دیدم، جیگرم کباب شد. یه هین بلند کشیدم که مامان و بابا آمدن سمتم و پرسشگرانه نگام کردن…















