توضیحات
دانلود رمان باور ها ترک بر میدارند نوشته نویسنده آسیه احمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: باور ها ترک بر میدارند
پدید آورنده: آسیه احمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 4997
معرفی رمان باور ها ترک بر میدارند
این داستان تقابل دو غرور است: غرور رولا، که ریشه در وفاداری به یک اسطوره دارد، و غرور فراز، که از تشنگی قدرت سرچشمه میگیرد. رولا، که همواره هویتش را در افتخارآفرینی برای دیگری تعریف کرده، اکنون در مواجهه با واقعیتی تلخ قرار میگیرد؛ قهرمانانش سست میشوند و دیگران برای سرنوشتاش تصمیم میگیرند. سکوت او، نه از رضایت، که از التزام به آن اسطورهی قدیمی است. ورود فراز به این معادله، مانند یک محرک سمی است. نگاه ابزاری او به زنان، که در میانهی “هرز” و “پاک” معلق است، دقیقاً در نقطهٔ مقابل ارزشهای رولا قرار میگیرد. این رابطه از همان آغاز، به جای جاذبه، با دافعه شکل میگیرد. یک بازی خطرناک آغاز میشود: فراز میخواهد از رولا به عنوان نردبان ترقی استفاده کند و رولا، که خود را در آستانهٔ قربانی شدن میبیند.
بخشی از رمان باور ها ترک بر میدارند
برقی در چشمانش جهید موتورسواران علاوه بر خالی شدن عصبانیتش سبب پیدا شدن سویچ ماشین هم شده بودند. قبل از او فرد دیگری سویچ را برداشت بی خیال رژ گونه ی شکسته شد آن هم جلوی آن مردک با آن لبخند مضحکش….حرکت دلیرانه ای بود سکوت را ترجیح داد مثلا چه می گفت…قابل شما را نداشت ..!!؟خدا امروز خیلی به لطف داشته که شما رو سر راه من قرار داده… بفرمایید.آره خدا بهتون لطف داشته که دوتا احمق رو سر راهتون قرار داده که نمی دونن خیابون های شلوغ ولیعصر به درد دزدی با موتور نمی خوره لبخند مضحکی که از سکوت جمله اول محو شده بود با شدت بیشتری برگشت و صدایش با آژیر ماشین پلیس ادغام شد.دهنش کج شد مردک سرخوش… کاش مانع دزدها نمی شد… خنده اش که کم شد چیزی روی کاغذ نوشت و به سمت او گرفت: تماس بگیرید تا هم خسارت وارد شده بهتون رو بدم هم تشکر ویژه کنم ازتون.
ای کاش شلوغ نبود و به جای چشم غره یک تو دهنی جانانه حواله اش میکرد و یک تشکر ویژه از عمه جانت بکن هم میگفت… پشت کرد به او و سوارد ماشین شد، به سمت خانه باغ مودت بزرگ راند. جنگ اعصابی در راه بود. و خدا به او صبر ایوب دهد. ***از اینجا ایستادن متنفر است. اینکه مقابل این مرد بایستاد و در مقابل ناحقی اش حق خواهی کند. با صدایش سرش را بالا گرفت مثل اینکه دخترت رو متوجه موضوع نکردی…؟ تو اینجا تصمیم گیرنده نیستی دختر جان نگاهی به صورت عصبی اش کرد و گفت:موضوع زندگی منه بعد من تصمیم گیرنده نیستم ؟-موضوع این خاندان -و چرا از بین این خاندان من باید قربانی بشم !؟ صدای پوزخندش تمام فضای خانه را پر کرد. -قربانی!!!! خیلی ها آرزوشونه جای تو باشن. -چرا شما اون خیلی ها رو انتخاب نمی کنین -چون من اینو میخوام محمد دخترت رو توجیه کن.
قانع کردن بزرگ خانواده ی مودت کاری بیهوده تر از آب در هاون کوبیدن است. صد در صد صحبت کردن با او خودآزاری گوش کردن به حرفش حماقت و توجه نکردن به حرفش تحقیر شدن است. برخاست و به طرف اتاقش رفت یعنی حکم همان است و قابل اجراست. با صدای پر تمسخر فروغ به سمت او چرخید: میتونم بپرسم چرا قبول نمی کنی؟ چه خوب میشد که بحث بزرگتری به میان نبود و یک به شما مربوط نیست جانانه می گفت و دهان این زن عموی افاده ای را میبست سکوتش که مدت دارشد فروغ حرفش را ادامه داد این میتونه بهترین موقعیت برای تو باشه دلش سوخت و از سوزشش پوزخندی روی لب هایش نمودار شد بهترین موقعیت !! خب دیدگاه ها متفاوت است…گاهی سر به بیابان گذشتن از دست این جماعت می شد آرزو…









