توضیحات
دانلود رمان وصلهب جان نوشته نویسنده فاطمه pdf بدون سانسور
عنوان اثر: وصلهی جان
پدید آورنده: فاطمه
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1057
معرفی رمان وصلهی جان
بوکسوری دو رگه، برای آرام گرفتن روح پدری که با خون از دنیا رفته، ناچار میشود در دِه بماند؛ جایی که هر کوچهاش بوی راز میدهد. او در میان سکوت و نگاههای سنگین، به شواهدی میرسد که حقیقتی هولناک را فاش میکند: زنعمویی که باید پناه میبود، قاتل است. جاهد، مردی که دلش را سالهاست دفن کرده، چشم بر احساس میبندد و حکم قصاص میدهد. اما درست در لحظهای که طناب مرگ آماده میشود، افسون قدم پیش میگذارد. معاملهای شکل میگیرد؛ بخشش در برابر خونبس شدن افسون برای جاهد خان… مردی که نامش با بیرحمی گره خورده. روبهروی او دختری میایستد که گناهکار است، اما شکستهتر از آنکه هیولا باشد. در سوی دیگر داستان، آیاز است؛ معلمی خوشپوش و کاریزماتیک در روستا. اما پشت لبخندهای حسابشدهاش، نیتی تاریک پنهان شده. آموزش، شغل ظاهری اوست؛ انتقام و سوءاستفاده، هدف واقعیاش. هدفی که آرامآرام به سمت صنم، شاگرد ساکت و منزویاش، نشانه میرود. دو روایت در یک رمان؛ دو مرد خشن، و دو دختر…یکی با گناه، یکی بیگناه؛ و هر دو قربانی انتخاب مردان.
بخشی از رمان وصلهی جان
یعنی نمی خوای بری. با خونسردی ظاهری علوفه ها رو جلوی حیوونا میریزه_چرا باید از خونم برم؟ دونه های گندم روی زمین می پاشم و صدام رو بالاتر می برم تا بشنوه _تهدید کرده میگم چرا گوشت بدهکار نیست باید از اینجا بریم. روسری بلند سه گوشش رو محکم تر پشت گردنش گره می زنه_تهدیدش تو خالیه میخواد به چه جرمی منو شلاق بزنه. چشمام درشت میشه و شونش رو می گیرم_ شلاق بزنه. همونطور که مشتی دیگه از گندم ها رو بر میداره و روی زمین می پاشه جواب میده _آره اومد اسب جبار و برد و برام خط و نشون کشید که اگه نرم میده وسط روستا شلاقم بزنن. راه خاکیی که به روستا منتهی میشه رو با نگاه عصبی دنبال می کنم. – مگه شهر هرته؟ خسته از کارهای روزمره گوشه ی حوض کوچیک میشینه_دیگه بعد مرگ جبار خان …آبی به صورتش میزنه و با اکراه نام فرد بعدی رو روی لب هاش میاره_جمشید خان کسی نمونده جز این بچه ی فرنگ دیده اومده ریاست کنه هرچی نباشه این ده برای ایناست.
کنارش میشینم و دستام رو زیر آب می گیرم.سرد نه، یخه. دیگه دوره ی خان و خان زادگی گذشته پری قانون بفهمه حالشون رو میگیره حالش روز به روز داره بدتر میشه شبی که گذرونده ساده نیست که بشه هضم یا فراموشش کنه. هر دو وقتی تو حیاط پا میذاریم نگاه هراسونمون به اصطبل میره _کل دارایی این اهالی دست اوناست قانون اونان افسون لجبازی باهاشون فقط به ضرر ما تموم میشه امشب که اومدن تو بمون خونه باهاش صحبت میکنم امیدوارم فقط صورتش رو از پدرش ارث برده باشه.با این که حرفهاش رو قبول ندارم اما چیزی نمیگم باید تا شب از یه راه دیگه پری رو راضی به رفتن کنم تهدید کار ساز نیست.تا ظهر سکوت میکنم و دنبال راه چاره میگردم اما آخرش دست از پا دراز تر از راه التماس وارد میشم. _تو رو خدا پر رو خدا پری موندنت اینجا هیچ سودی نداره دیگه حتی جبار خان هم دیگه زنده نیست موندی که چی؟
ورزی به خمیر می ده. _ازم قول گرفته تنهاش نذارم نمیتونم برم دختر ولی تو باید بری اینجا برات امن نیست. موهام رو به چنگ می گیرم- کیو تنها نذاری؟ اون زیر خاکه میدونی موندنمون اینجا روز به روز داره خطرناک تر میشه؟ ما قاتلیم. قاتل یه عوضی که جنازش پیدا شده و تا الان حتما فهمیدن کیه.بمونیم خودمون رو سوزوندیم حالا که اصرار میکنن بریم باید از خدامون باشه که از این خراب شده فرار کنیم._تو شهر اون خونه هست یه کارم پیدا میکنیم روزگارمون بگذره. قبل این که زبون به حرف زدن باز کنه سر و صدای بیرون هر دومون رو متعجب می کنه._تا شب مهلت داده بودن. این رو پری در حالی میگه که از پنجره صاحب این صداها رو دیده. با برخورد سنگ به شیشه هر دومون عقب می کشیم. حالا صدا هاشون واضح تر میاد خونه رو بستن به سنگ و داد و هوار می زنن_این زن باید جمع کنه از این جا بره…_زنیکه نحس از دستش آسایش نداریم. – بیا بیرون. صدای داد و بیداد هاشون هر دومون رو از خونه میکشه بیرون و…









