توضیحات
دانلود رمان قایم موشک نوشته نویسنده بهار محمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: قایم موشک
پدید آورنده: بهار محمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 331
معرفی رمان قایم موشک
امیر سلطانی، امیرِ همه امیرهای بالفطره است! در حضور خانواده پسر نمونه و مذهبیه اما توی خلوتش یه ملحد حرفهایه. از همون بچگی با دخترعمهش دیارا همیشه یک بند بحث و جدل داشتن و حالا هم که پدر امیر تصمیم داره دیارا رو برای پسرش بگیره. التماسهای امیر برای منتفی کردن این خواستگاری اصلاً به جایی نمیرسه و دیارا از این وضعیت بیشترین بهره رو میبره تا انتقام بازیگوشیهای کودکیشون رو از امیر بگیره. رابطهشون پر از کلکل، خنده و ماجراهای بامزهست؛ درست مثل تام و جری.
بخشی از رمان قایم موشک
تور سفید روی صورت دیارا رو پوشونده و من نمیتونم صورت عروس اجباریم رو ببینم. دسته گل رو توی مشتم فشار میدم. _عروس خانوم با طمأنینه بیا سمت آقا داماد.حس میکنم یه تیکه سنگ چهارگوش سفت بیخ گلوم چسبیده و قصد جم خوردن نداره. آقا داماد به قدم برو جلو و با لبخند دسته گل رو بده عروس خانوم. به زور بزاق دهنم رو قورت میدم نگاهم رو بالا می آرم. لبخند کج و کوله ای میزنم و دسته گل رو سمت دیارا دراز میکنم. وقتی میخواد گل رو ازم بگیره لرزش خفیف دستاشو حس میکنم._آقا داماد در ماشین رو باز کن و با ملایمت عروس خانوم رو همراهی کن نفسم رو صدادار بیرون میفرستم و کلافه دستم رو پشت کمر دیارا میذارم سوار ماشین که میشه در رو میبندم و بی توجه به نطقهای فیلمبردار پشت فرمون میشینم. جلوی تالار نگه میدارم. خسته از سکوت طولانی دیارا تیکه میندازم_زبون دو متریت رو اژدها خورده؟
صورتش رو سمتم میچرخونه و از بین دندونای چفت شده می غره_امیر امروز اون نمکدونت و غلاف کن اصلاً اعصاب لودگی هات رو ندارم. پوزخند صداداری میزنم و از ماشین پیاده میشم.زیر لب میگم: انگار من حوصله خانم ناز نازی رو دارم والا به خدا. و بی خیال سمت در تالار راه می افتم.صدای داد فیلم بردار بلند میشه_کجا میری آقا دوماد؟ عروس رو جا گذاشتی. شوکه وسط راه می ایستم. لبخند تصنعی روی لبم مینشونم و آروم سمتشون میچرخم مسخره میخندم: هه هه هه کی؟ من؟ برو داشتم راه و چک میکردم هموار باشه واسه قدوم گوهربار عروس خانوم. نگاهمو به صورت مخفی شده دیارا پشت تور عروس میندازم. شک ندارم دستش برسه میخواد خفهم کنه. در ماشین رو باز میکنم: بفرمایید پایین سرکار الیه. پایین میاد و به دستور فیلمبردار، دستش و دور بازوم حلقه میکنه، موج عصبانیتش رو حس میکنم. سریع جبهه میگیرم.
_چیه؟ مگه چندبار تا حالا عروسی کردم که یادم باشه تو رو هم من باید پیاده کنم؟ ناخن های درازش رو توی بازوم فرو میکنه و آروم میگه: – فقط خفه شو! انگار با عروس هزار داماد ازدواج کرده مرتیکه با اون عذرهای بدتر از گناهت. خب حقیقتاً داره حق میگه. ولى من همچنان موضع خودم رو با نیشخندهای صدادارم حفظ میکنم. یه نفر خبر میده که ما رسیدیم و خانوما با جیغ و کل میان استقبال. یکی اسفند دود میکنه. یکی نقل میریزه رو سرمون. یکی گل. و ما دوباره لبخندهای احمقانه رو کنج لبمون میذاریم. روی جایگاه عروس دوماد میشینیم. مامان نزدیکمون میاد_فیلمبردار گفته صدای عاقد رو پخش کنیم یه بار دیگه خطبه عقد خونده بشه که توی فیلم هم بی افته. با قیافه ی زار نگاهش میکنم. عاجزانه میپرسم: واقعاً لازمه تا اینجاها پیش بریم؟چشم غره ای حواله م میکنه و به چند نفر میگه بیان به پارچه سفید که نمیدونم چی هست رو بگیرن بالا سرمون.همه این حرکت ها رو دیروز واسه عقدمون هم زدن…










