توضیحات
دانلود رمان تب عاشقی نوشته نویسنده بهاره علیزاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تب عاشقی
پدید آورنده: بهاره علیزاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 368
معرفی رمان تب عاشقی
عشق اول مطهره در آستانه بلوغ، به جای شکوفایی به فاجعهای عاطفی تبدیل شد. حالا پس از سالها، وقتی زندگی ظاهراً ثابتی دارد، مواجهه ناگهانی با خاطرات قدیمی تب عاشقیای را در او بیدار میکند که فکر میکرد برای همیشه فرونشسته است. این بار اما باید بین ترس از تکرار گذشته و امید به آیندهای جدید انتخاب کند.
بخشی از رمان تب عاشقی
دو به دو مشغول قدم زدن توی پاساژ شدیم نگین کلی خرید کرده بود و همه رو عرفان با دست و دل بازی حساب کرد نگین با لبخند به مانتوی قرمزی اشاره کرد اون مانتو چطوره؟با کلافگی نگاه بی حوصله ای بهش انداختم: کاری به پاهای دردناک خودم ندارم به جیب اون پسره ی بدبخت رحم کن…نگین در حالی که خودش رو شبیه به گربه ی شرک کرده بود گفت: من که نخواستم حساب کنه خودش اصرار می کنه بیا بریم قول میدم این آخریش باشه. به دنبالش روان شدم و پسر ها هم پشت سرمون می اومدن جلوی ویترین مانتو فروشی ایستادیم و نگین مانتوی مورد نظرش رو به عرفان نشون داد: این مانتو به نظرت چطوره؟عرفان با لبخند مهربونی نگاش کرد: به خانوم من همه چی میاد! به نظر میر سید عرفان خیلی نگین رو دوست داره گرچه رابط شون چند ماهی بود که شروع شده بود،
و چندین بار دم مدرسه همدیگر رو دیده بودن :بیا بریم تو تانی.با خستگی و حال نزاری گفتم:من همینجا می ایستم تو برو و زود بیا.نگین با ناراحتی گفت: باشه بعدا برات دارم.سعی کردم از دلش در بیارم با چشمک و شیطنت گفتم:با رومئو برو بیشتر خوش میگذره.ریز خندید و اروم به بازوم زد به سمت عرفان رفت و با هم وارد مغازه شدن عرشیا کمی بهم نزدیک شد و با لحن مهربونی گفت- خیلی خسته شدی چرا هیچی نخریدی؟ با بی تفاوتی شونه بالا انداختم: آخه چیزی لازم نداشتم. با کلافگی کمی این پا اون پا کرد کارتی جلوم گرفت- امممممم… این شماره ی منه راستش ازت خوشم اومده… اگه دوس داشتی باهام تماس بگیر!با گفتن کلمه ی آخر نفس عمیقی کشید و منتظر بهم چشم دوخت کارت رو ازش گرفتم و داخل کیفم انداختم و خیلی معمولی گفتم: باشه.
در حالی که به خودم می گفتم: در هر صورت من که بهش زنگ نمی زنم. عرفان و نگین خوشحال و خندان در حالی که دست هم رو گرفته بودن از مغازه خارج شدن با دیدن دست هاشون ابروهام بالا پریدن و رو به نگین گفتم: اگه خریدات تموم شد بریم دیگه ساعت نه شبه!صد در صد اگه حاج بابا میفهمید که من تا نه بیرون بودم منو می کشت نگین با لبخند و سرخوشی جوابم رو داد: اره بریم. عرفان بالحنه ملایمی به نگین گفت: عزیزم ماشین آوردین- آره آوردیم عشقم. ابروهام دوباره بالا پرید به این میگن جادوی خرید. عرفان ادامه داد: پس تا پارکینگ همراهیتون می کنیم. همگی با هم به سمت پارکینگ راه افتادیم: به ماشین ما که رسیدیم من با عرفان و عرشیا خدا حافظی کردم و منتظر خدا حافظی نگین و عرفان شدم که …









