توضیحات
حامد در رمان او خودش باران بود، به اجبار ماه منیر را راضی کرد تا بیرون برود تا بتواند به خانواده اش حداقل او را معرفی کند و باران اگر حالش بهتر شد به سراغ او بیاید! چقدر دوست داشت باران را با آن لباس و صورت دوست داشتنی ایستاده در کنار خودش ببیند، اما انگار شانس با او یار نبود و درست در شبی که برنامه ریخته بود تا دختری که مدت ها بود دل از او ربوده بود را به خانواده اش معرفی کند با چنین اتفاق مسخره ای روی تخت خواب اتاقش تنها بگذارد!
اسم رمان: رمان او خودش باران بود
نویسنده این اثر: زهرا فاطمی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان او خودش باران بود
مقنعه اش را در آینه روی سرش تنظیم کرد. تمام تارهای بیرون آمده را به درون مقنعه فرستاد و لبخند کم رنگی نثار خودش کرد. نفس عمیقی کشید و کوله اش را از روی زمین برداشت. امروز شروع ترم جدیدش بود از آن روزهایی که باید خوب شروعش میکرد. پس نفس عمیقی کشید و نیت کرد تا از زندگی لذت ببرد.
کتانی اش را به پا کرد و بسم اللهی گفت و از خانه خارج شد. هوای مهر دلپذیر بود… آن وقت صبح و حتی ترافیک کمی که هنوز استارت خودش را نزده بود هم برایش دلنشین بود. برای رسیدن به دانشگاه مجبور شده بود دو اتوبوس را عوض کند… آدامس می جوید و با هنذفری که درگوشش بود آهنگ مورد علاقه اش را گوش میداد.
به مقصد که رسید کارتش را به دستگاه چسباند و بعد از آن صدای بوق که از عجایب هفت گانه بود که باران خوشش می آمد از اتوبوس خارج شد و قبل از رفتنش تشکرش را نثار راننده کرد. دلش در آن هوای دلنشین صبح یک بدو بدوی جانانه ی کودکانه را طلب میکرد!















