توضیحات
دانلود کتاب آنگاه که عشق میمیرد نوشته نویسنده دنیل استیل pdf بدون سانسور
عنوان اثر: آنگاه که عشق میمیرد
پدید آورنده: دنیل استیل
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 193
معرفی کتاب آنگاه که عشق میمیرد
دانیل استیل نویسنده معاصر آمریکایی که خود در تمدن غربی پرورش یافته و در محیطی ملموس زندگی می کند، ندای وجدان را شنیده و ناقوس خطر را به صدا در می آورد. او در حقیقت در کنار بررسی و کنکاش مسائل عاطفی و اجتماعی، که بعد نیکوی زندگی را در جوامع غربی روشن می سازد و مژده می دهد که هنوز انسانیت، عاطفه، شفقت و صداقت از بین نرفته، از معضلات مختلف آن دیار سخن می گوید. او در این اثر موضوع آزادی جنسی و عارضه های آن را مورد بررسی قرار می دهد و درحالیکه آن را در سطر سطر رمانش مورد سرزنش و مذمت قرار می دهد، وجود صداقت، مهربانی و فداکاری را که ضامن بقای زندگی انسان است، به ثبوت می رساند.
در حقیقت این اثر نوعی کتاب ارزنده ای است که قالب تربیتی، اخلاقی دارد و در اثنای طرح داستان و سرگذشت انسان هایی، مسائل اجتماعی را مورد تفسیر و تفحص قرار می دهد.
خلاصه کتاب آنگاه که عشق میمیرد
دانه های برف آرام آرام از آسمان سرخ قام که نشان از بارندگی شدید بود بر زمین می ریخت و چون گلبرگهای گل نوروزی دامان زیبای طبیعت را در آن عصر غمزده آذین میکرد آفتاب ساعاتی بود که خود را در پشت پرده قهر پنهان کرده و گاهگاهی از افق غربی لوس میشد و چشمکی میزد و شعاع نور سرخ رنگش را نشان می داد. پنجره اتاق روبه جنوب بود و آنگاه که من ایستاده بودم جنگ و جدال میان پلیدی و نیکی سپیدی و سیاهی گرما و سردی را به وضوح می دیدم گویی آنجا مأمن هر بیننده ای بود گویا من ناظر این وقایع بودم. اما در آن غروب غمزده و مغموم نه زیبایی طبیعت برایم معنا داشت و نه جنگ و جدال موجود در آن آنچه که برایم اهمیت داشت زندگی خودم بود. زندگی نکبت باری که خودم برای خویشتن درست کرده و اکنون مانده بودم. در درون من غوغا و جنگ و نزاعی بود که جنگ شب و روز در برابرش چیزی اندک می نمود. درون من دنیایی سخن و مأمن گاه آرزوها بود. اکنون آرزوها نیز در جدال با کینه و نفرت از هم فرار می کردند و احساس می کردم دیگر راه امیدی بر زندگی متصور نیست.
اصولاً انسان در حالت غم و اندوه بیشتر از طبیعت الهام می گیرد. شب بیست و سوم دسامبر آغاز میشد هنوز شهر در تب و شور شبانگاهی غوطه می خورد و صدای بوق اتومبیلها و گاهگاهی فریاد انسانهایی به گوش می رسید. نیویورک با آن عظمت و بزرگیش گاهی چنان می نماید که خلوت ترین و سوت و کورترین شهر جهان است. در آن غروب من چنین احساسی به شهرم داشتم با اینکه صدای مردم و اتومبیلها را می شنیدم ولی احساس می کردم تمام آنها در زیر بارش برف خفه می شوند . آرزو می کردم در آن سکوت همه فریاد مرا بشنوند و نعره زنند که حق با من بود! با اینکه هر سال آرزو می کردم زمستان زودتر فرا رسد و من در زیر تابش دل انگیز خورشید به اسکی بازی بپردازم ولی امسال برف و حتی بارش آن نیز برایم بسیار خسته کننده و آزار دهنده جلوه می کرد و هر دانه ای از برف چون باری گران بر قلبم سنگینی میکرد سپیدی برف را چون حبابی خفه کننده احساس میکردم و در آن غروب ماتم زده خویشتن را بسیار تنها تصور می کردم.
بارها در پیش خود فکر کرده بودم که چرا به دنیا آمده ام و چرا باید زندگی کنم و اصلا چرا مجبور به چنین زندگی سختی هستم که همیشه احساس من به بازیچه گرفته شده است؟ گاهی تصمیم به انتحار گرفته و زمانی از این تصمیم منصرف شده و بر آن پوزخندی زده بودم. چاره ای جز این نمی دانستم که روزها و هفته هایم را با مطالعه و خاطره نویسی سپری سازم از پشت پنجره اتاق به بارش برف مینگریستم، هنوز برف می بارید و اکنون دانه های آن کمی بزرگتر به نظر میرسید و گویی با شدت تمام قصد دفن کردن هر چه سیاهی بود را داشت.
پشت میز کارم نشسته و تصمیم گرفتم بر دگمه های ماشین تحریر فشار وارد آورده و چند سطری بنگارم. هر چه سعی کردم نتوانستم. آخر از کجا می توانستم شروع کنم؟ کلمات در نظرم در هم گره خورده و هر چه سعی می کردم سر نخی از آن به دست گرفته و رشته کلام را پشت سر هم بیاورم خود را قادر به اینکار نمی دیدم آباژور با نور کم سوی خود در کنار میزم روشن بود و صورت نیمه روشن من در آینه نمایان بود. در چشمانم غمی دیرین احساس کردم. گویی آئینه می خواست با من سخن گوید و هر آنچه در من و منیت نهفته است بر زبان تصویر جاری سازد!
نیم نگاهی به آئینه انداختم اتاق باریک در پشت سرم نمایان بود و عدسی چشمانم از هم متفاوت و رنگشان تغییر کرده بود. تغییر رنگ من دو گانگی زندگیم را گویا به رقم می کشید. زندگی گذشته ای که با «جین» شروع کرده و اکنون بدون او شیرازه زندگیم از هم پاشیده بود. گویی همه چیز با رفتن «جین» از من جدا شده و تنهایی مرا با تمام ابهت فرا گرفته و قصد به ضعف کشاندن مرا داشت.
آری، چهره بر افروخته با چشمانی غمگین و نگاهی از عمق درد دوخته شده با پیشانی پرچین و چروک از غم جانگاهی که مرا از پای در می آورد کاملاً بر صفحه آئینه روشن بود. گویا رنگ آباژور خود می خواست پر طره مرا رسم کند و مرا که خود باور داشتم شکسته خورده ام با تمام صلابت و صراحت بقبولاند که چنین هست و خواهد بود. دوباره به صفحه سفید کاغذ که در لای نوردی ماشین تحریر گرفتار آمده بود، نگاه کردم، هنوز سفید سفید بود و چیزی بر روی آن ننوشته بودم. اصلا آیا ارزش این را داشت که خاطره و هم انگیزه خودم را بر روی آن کاغذ سفید و پاک بیاورم و با کلمات سیاه منحوس خود لکه دار سازم؟ دستانم را بر روی پیشانیم نهاده و به روی میز خم شدم و به فکر فرو رفتم هر چه اندیشیدم نتوانستم چیزی را به هم متصل سازم در آن لحظه که سخت به فکر نوشتن بودم تا بتوانم مجموعه ای از درد درونی ام را بر روی کاغذ بیاورم، به گذشته های دور خویش اندیشیدم. آخر چرا بایستی من قربانی این عشق کذائی میشدم؟
من که در تمام این مدت از صمیم قلب به «جین» عشق ورزیده بودم، چرا بایستی محکوم او می شدم و به راحتی مطرود میگشتم؟ آیا مقصر اصلی من بودم؟ آیا جامعه باعث این مشکل شده بود که من نیز قربانی این مذبحگاه شوم؟ نمیدانم چند دقیقه ای بدین منوال گذشت، آهی از درون با تمام فشار بیرون پرید و سرم را بالا برده و اخمهایم را در هم کشیدم. دوباره به سوی پنجره رفتم. دیگر خیابان شماره شانزدهم کاملاً سفید شده بود و تردد نیز روبه کاهش گذاشته بود تصمیم گرفتم بیرون بروم تا شاید بدین وسیله از افکار مشوش نجات یابم. فنجان قهوه را که سرد شده بود سر کشیده و بارانی خودم را به دوش کشیده و کلاهم را بر سر نهادم همینکه از درب خانه بیرون می رفتم تلفن به صدا درآمد. ابتدا فکر کردم که خط ارتباطی اشتباهی بر روی خط تلفن من افتاده، هنوز اولین لنگه پوتین خود را پوشیده بودم که دوباره تلفن با تمام شدت به صدا درآمد، همچنان به سوی تلفن رفتم. گوشی را برداشتم! «الو، رابرت توی ؟ الو… الو…»
لحظه ای درنگ کردم صدای دوستم «آندراس» بود. او که همیشه مرا غرق در افکار میدید سر به سرم میگذاشت، میدانستم اگر باز هم با بی حوصلگی جوابش را بدهم مجدداً ریشخندی خواهد زد و بیش از پیش بر درون و درد من نیشتر خواهد زد. «الو، رابرت تو هستی؟ چرا جوابم را نمی دهی؟… الو … الو….. «بلی، خودم هستم، شما ؟»
– «ای ناقلا خودت را به تفهمی نزن، مگر نمی شناسی که کیستم ؟… – «نه خیر، متأسفانه نشناختم.»
حالا خودم را معرفی می کنم… آقایی با شخصیت، موقر، شیک پوش و مثل همیشه خنده رو … حالا شناختی؟» بلی، خوب چطوری آندراس؟ چه عجب در این شب زنگ زده ای ؟
«هیچی، هوا خیلی برفی بود، من هم در خانه تنها بودم، دلم گرفت، گفتم سراغ تو را بگیرم. خوب چه کارها می کنی؟» «می خواستم بیرون بروم که تو تلفن کردی.»
پس چه بهتر ! اگر مایل باشی مقابل سانترال پارک منتظرت هستم، باشد ؟» «باشد. رأس ساعت ۷:۳۰ دقیقه آنجا هستم.»
تلفن را سر جایش نهاده و آهی کشیده و با طمأنینه به سوی درب اتاق رفتم، پوتین دیگرم را بر پایم کرده و بیرون رفتم، به آرامی به سوی آسانسور رفته و وارد شدم دی دگمه آسانسور را که زدم چشمم به چهره خودم در روی آئینه بزرگ اتاقک آسانسور افتاد. چقدر در این مدت فرتوت و شکسته شده بودم واقعاً انسان در صورت شکست عاطفی اینقدر سرشکسته و ضعیف میشود؟ با زنگ آسانسور متوجه شدم که در طبقه همکف هستم. به آرامی درب آسانسور را گشوده و بیرون رفتم. هنوز ساعت ۶:۴۰ دقیقه بود و تا وقت موعود پنجاه دقیقه وقت باقی بود. خواستم با پای پیاده به سوی سانترال پارک بروم برفها در زیر پاهایم قرچ قرچ صدا میدادند و رد پایم بر روی پاکی و صداقت تمام آنها نقش می بست و راهی را که می پیمودم به بقیه نشان می داد.
به آرامی یقه پالتوام را بالا زده و دستانم را در جیبهای بزرگ پالتو فرو برده و سر به زیر به آرامی پیش رفتم. شهر نیویورک به آن بزرگی در هوای برفی و سرد؛ ساکت و خاموش به نظر می رسید. در زیر بارش برف پیش رفته و گاهی نور پخش شده از چراغ اتومبیلها شدت بارش برف را به خوبی نمایان می کرد. چراغهای نئون تابلوها بر سر فروشگاهها هنوز رقاصی کرده و با تظاهر انوار رنگارنگ خودشان دیدگان هر رهگذری را به خود متوجه می ساختند. در آن سوی خیابان و کنار خط کشی چراغ راهنمائی نیز با رنگ زرد خود به رهگذران چشمک میزد گویی تنها او در این سرما و برف خوشحال بود و می خندید و شیطنت می کرد.
از عرض خیابان گذشته و به آن سوی پیاده رو رسیدم مقابل فروشگاهی به ویترینش نگاه کرده و لحظه ای ساکت ماندم با اینکه کفشها را می دیدم ولی نمی دانم چرا فکرم جای دیگر بود و هیچکدام از آنها را نپسندیدم. به آرامی برگشته و مجدداً سر به زیر پیش رفتم یک مرتبه پایم لیز خورد و به فردی
برخوردم. «آقا مگر کوری، مواظب جلو پایت باش.»
– «ببخشید آقا، سرما دمار از روز گار آدم در می آورد ، خیلی معذرت می خواهم.» خواهش میکنم ولی کم مانده بود مرا نیز بر زمین بزنی.»
با پوزش و عذرخواهی از دست آن مرد خلاص شده و در امتداد خیابان پیش رفتم وجود سراشیبی مختصر در خیابان وزش باد را همراه با بارش برف مستقیم به صورتم میکوبید گاهگاهی صدای بوق اتومبیلی سکوت خیابان را می شکست و زمانی درخشندگی نور سرخ رنگ اتومبیل پلیس که چرخان و گذران دیوارها و نمای فروشگاهها را با رنگ سرخ خود منور می ساخت، خیابان را زنده تر می کرد. به نزدیک ایستگاه اتوبوس رسیدم. دیگر ادامه راه با پای پیاده ممکن نبود بایستی در ایستگاه می ماندم و منتظر آمدن اتوبوس می شدم، مردم در زیر سکوی ایستگاه ایستاده و مثل گربه های راه گم کرده و یا جوجه های ترسو کز کرده بودند و حرفی نمی زدند. آنهائیکه در ردیف جلو ایستاده بودند، گاهگاهی سرکی می کشیدند و از آمدن اتوبوس مطمئن میشدند.
لحظاتی همینطور گذشت و سرانجام اتوبوس با بوقهای ممتد خود که مردم منتظر را به وجد می آورد در برابر ایستگاه ایستاد و با ترمز خود چند متری لیز خورد و آن سوی سکوی ایستگاه به زحمت متوقف شد. افراد که همیشه رعایت نظم و انضباط را می کردند اکنون به علت سردی و برودت هوا و بارش برف به سوی اتوبوس هجوم می آوردند. به زور خودم را در داخل اتوبوس تپاندم، اتوبوس با تکانهای شدید خود مردم را به روی هم انداخت و به آرامی حرکت کرد.









