توضیحات
دانلود رمان سرآشپز نوشته نویسنده مریم pdf بدون سانسور
عنوان اثر: سرآشپز
پدید آورنده: مریم
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 259
معرفی رمان سرآشپز
مانیاس که عشق به آشپزی را بر تحصیلات دانشگاهی ترجیح داد، حالا با چالش جدیدی روبروست: کار کردن تحت مدیریت دانیال، مردی خوشقیافه اما غیرقابل تحمل که به مهارتهای او شک دارد. اما وقتی یک شب شلوغ و بحرانی در رستوران، استعداد واقعی مانیاس را آشکار میکند، رابطه این دو از رقابت به چیزی عمیقتر تبدیل میشود. آیا غرور دانیال اجازه میدهد عشقش را به این سرآشپز بااستعداد اعتراف کند؟
بخشی از رمان سرآشپز
-واسم سوغاتی چی آوردی شهروز-هیچی. -هیچی؟-هیچی.با حالت قهر صورتمو به سمت شیشه ماشین برگردوندم و بهش نگاه نکردم.-شوخی کردم مگه میشه واسه تو سوغاتی نیارم.لبخندی به این همه محبتش زدم و برای بار دوم گونشو بوسیدم مراسم بغل کنون وبوس کنون دوباره تو خونه تکرار شد. مادر جون سریع به کوکب دستور داد میز غذا رو آماده کنه هنگام صرف نهار هیچ حرفی زده نشد یکی از قوانین پدر جون همین بود کسی هنگام خوردن غذا حق صحبت کردن نداشت. بعد صرف نهار مادر جون دایی رو به اتاقش فرستاد تا کمی استراحت کنه ساعت نزدیکای ۵ عصر بود و همه دور هم نشسته بودیم و بحث های مختلفی میکردیم که دیدم دایی شهروز داره با به چمدون کوچیک از پله ها پایین میاد. -عصر بخیر دایی خوب خوابیدی؟ -عصر تو هم بخیر اره عزیزم مگه میشه آدم تو خونه خودش باشه و خوب نخوابه.دایی اومد رو مبل کنار من نشست و چمدونی که همراش آورده بودر و روی میز گذاشت منم که کنجکاو.
-دایی جان چی داخل چمدونه؟؟ دایی لبخندی زد و گفت: سوغاتی.منم که عاشق سوغاتی منتظر به دایی خیره شدم دایی شهروز زیپ چمدون رو باز کرد و شروع کرد به دادن سوغاتیا به ترتیب اول سوغاتی پدر جون که به پیراهن شیک و مردونه بود رو به دستش داد، بعد از چمدون ۳ دست کت و دامن در آورد و به دست مادر جون و خاله و مامان داد و در آخر به ساعت شیک و یه عطر خیلی خوشبو برای شروین خریده بود.یه نگاه به چمدون خالی شده انداختم به نگاه به دایی.دایی شهروز: وروجک سوغاتی های تو داخل اتاقه توی چمدون بزرگه ان.از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاق دایی رفتم وارد اتاق که شدم سریع زیپ چمدون رو باز کردم نصف چمدون لباسای خودش بود و بقیه اش سوغاتی های من بود اونقدر ذوق زده شده بودم که حد نداشت همون لحظه در اتاق باز شد و دایی و شروین وارد اتاق شدن منم با ذوق پریدم گونه دایی رو بوسیدم و ازش تشکر کردم. به پیشنهاد شروین اون شب با دایی رفتیم بیرون البته فقط ما ۳ نفر.
با هزار تا ترفند شروین و دایی شهروز رو راضی کردم اول بریم شهربازی.نصف بازی ها رو رفته بودیم که دیگه صدای شروین در اومد.شروین – مراعات جیب ما رو نمیکنی مراعات حال خودتو کن رنگت پریده دختر.شهروز: شروین راست میگه بهتره بریم شام بخوریم-باشه بریم. سوار ماشین که شدیم شروین ضبط رو روشن کرد و صداشو تا ته زیاد کرد منم سرخوش با صدای بلند با آهنگ میخوندم یه دفعه شروین به ترمزی گرفت که با صورت رفتم تو صندلی جلو-شروین این چه طرز رانندگیه فکم داغون شد.-شرمنده خب پیاده شید رسیدیم.از ماشین که پیدا شدیم تا نگام به رستوران افتاد زبونم بند اومد.-شروین واسه چی اومدیم اینجا. اخه قراره از فردا سرآشپزش عوض بشه و به دختری بشه سرآشپز اینجا اون وقت من دیگه دلم نمیاد از غذاهاش بخورم اخه دست پختش افتضاحه. از طرفی خندم گرفته بود از طرفیم از دست مامان حرصم گرفته بود اخه همه زندگی منو در اختیار شروین و خاله قرار میده.









