توضیحات
دانلود رمان تکرار آغوش نوشته نویسنده مریم پیروند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: تکرار آغوش
پدید آورنده: مریم پیروند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1169
معرفی رمان تکرار آغوش
عسل، دختری با چهرهای دلنشین و قلبی خسته، برای نجات جان مادر بیمارش تصمیمی میگیرد که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر میدهد. او رحمش را به زوج جوان همسایه، امیرسام و همسرش، اجاره میدهد؛ تصمیمی که در ابتدا فقط یک معامله به نظر میرسد. اما با گذشت زمان و نزدیکی ناخواسته، میان عسل و امیرسام احساسی شکل میگیرد که هیچکدام انتظارش را نداشتند. عشقی آرام، اما خطرناک.عسل با وجود علاقهی عمیقی که در دلش ریشه میدواند، حاضر نیست پا روی اصولش بگذارد و وارد رابطهای شود که در آن زن دیگری هنوز همسر امیرسام است. درست در همین نقطه است که امیرسام تصمیمی میگیرد؛ تصمیمی که میتواند همهچیز را تغییر دهد و سرنوشت هر سه نفر را به مسیری غیرقابل بازگشت بکشاند…
بخشی از رمان تکرار آغوش
سعی کردم نشنیده بگیرم کلا امیر سام بیشعور بود و چاره ای جز کوچه علی چپ نداشتم چون میدونستم در مقابل زبونش آخرش کم میوردم با همون لحن ادامه دادم : شما یه پیشنهادی دادی منم جوابتو دادم دیگه این همه وقت گرفتن و حرف و کشمکش نداره من اینکارو نمی.کنم برو دنبال کسی که اینکاره ست دیگه حق نداری در مورد این پیشنهاد باهام حرف بزنی دیگه حق نداری هر دفعه با یه بهونه منو به حرف زدن بگیری و وقتلمو تلف کنی اگه اومدی اینجا اگه بوی مطلقه بودنم به مشامت خورده که میتونی بخاطر این لقب فکرای شیطانیتو به اجرا بذاری باید بگم سخت در اشتباهی فکر کن اصلاً منو تو همدیگه رو نمیشناسیم زندگیتو کن قبل از اینکه بخاطر بهونه الکیت و سر به هوا بودنت زندگیت از هم پاشیده بشه. یه جوری خندید انگار به دلقک رو به روشه و داره با حرکات و پوزیشنای مسخره ش اون رو وادار به خندیدن میکنه حرصم گرفت و داشتم با سابیدن دندون هام روی هم خود خوری میکردم.
دلم میخواست با همین کفش های پاشنه پهن و کوتاهم لهش میکردم اصلاً با ناخن هام که بهترین سلاحم بودن بهترین یادگاری ها رو رو سر و صورتش بذارم با خنده ای که شونه و استایل بدن و لباسش رو با هم تکون میداد و صدای ناهنجاری هم داشت گفت: خیلی باحال حرف میزنی عسل… ناموساً اگه میدونستم تو انقدر با حالی هیچوقت ولت نمیکردم برم دنبال اون گلاره بی مغز که فقط واسه مهمونی گرفتنش یادش میاد امیر سام بدبختی هم هست که کوزت بشه خرید کنه براش. انگار خوشش اومده بود که من پا گوش ایستاده بودم و به چرندیاتش گوش میکردم برو بابائی بهش گفتم که خندهش شدت گرفت و همین که پیچیدم تا همون پله آخر رو پایین بیام پاشنه کفشم گیر کرد و مخم به سمت زمین فرود اومد وای تو اون لحظه اگه امیر سام دستم رو نمیگرفت قطعاً پخش زمین میشدم و علاوه بر اینکه بلایی به سرم میومد سوژه خنده این شازده بی نمک می شدم هر چند همین الانش هم بودم.
مچ دستم رو گرفت و به سمت بالا کشیدم غش غش دوباره خندید و گفت : حداقل یه جوری در برو مخت آسفالت نشه دختر من نمیفهمم شما دخترا چرا انقدر سوژه این. در حالی که میخندید دستم رو با حرص از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم: خدارو شکر فقط سن رشدت بالا رفته و گرنه همون بیشعوری هستی که همیشه بودی. گوشیش زنگ خورد هنوز خنده ش رو لبهاش بود لب گزید تا خنده ش رو جمع کنه و دست برد گوشی رو از جیبش بیرون کشید.تا تماسش رو وصل کرد بدون اینکه مکث کنم از خونه بیرون اومدم اول یه نفس عمیق کشیدم… وای کم بود… باز هم نفس کشیدم صداش از پشت سرم میومد که با شیطنت و رگه هایی از خنده حرف میزد_آها… باشه… نه تو بمیری دارم میام… بابا این خانم رستمی رو بذار جلوش یکم واسش عشوه بیاد مثل بچه آدم لال میمونه جیکشم در نمیاد. دوباره غش غش خندید و دزدگیر ماشینش رو زد…












