توضیحات
داستان رمان پشت چراغ قرمز، زندگی دختری به نام نیاز (فرزند کار) است که با دستفروشی در خیابان و با تمام کمبودها و دردها امورات زندگی اش را می گذراند. با درگیری نیاز با نویان کار به شکایت و کلانتری کشیده می شود. نویان برای دست یابی به میراث پدرش باید ازدواج کند و دنبال کسی برای بازی در این نقش است و شرط رضایتش از نیاز…
اسم رمان: رمان پشت چراغ قرمز
نویسنده این اثر: حانیا بصیری
ژانر رمان: عاشقانه، طنز
گوشه ای از داستان رمان پشت چراغ قرمز
حوصله کل کل نداشتم و بی مقدمه گفتم:
_ این یوسف رو مخمه میدونه من رو اسم اون پسره حساسیت دارم هی به روم میاره.
یوسف با شنیدن این حرفم نگاهی به کامی انداخت و یهو پا به فرار گذاشت و از زیر دست کامی که می خواست بگیرتش در رفت. کامی با صدای دورگه ای داد زد:
_بگیرمت زنده ات نمیذارم حیوون.
و چندتا فوشم بهش داد یوسف بالای دیوار ایستاد و گفت:
_ به جون خودم نمی خواستم ناراحتش کنم. مگه من دروغ میگم؟ اگه زن سروش میشد الان یه خانواده درست و درمون داشتی. لازم نبود تو نوزده سالگی پول جمع کن این بچه ها بشی که آخر سرم اون ایمان کله خر مثله شغال بیفته به جونت و کتکت بزنه. مرمر تو بگو من بد میگم؟
کامی سیگاری روشن کرد و پوک محکمی بهش زد و دودشو مستقیم فوت کرد و بی حوصله گفت:
_گو خوریش به تو نیومده.
مرجان بهم نگاه کرد و گفت:
_بی را هم نمیگی.
چشامو درشت کردم و گفتم:
_چی میگی تو؟
مسعود تلو تلو خوران دستمالی از جیبش در اورد و بعد باز کردن جلوی بینیش گرفت و نفس عمیقی کشید و درحالی که به بینیش دست میکشید گفت:
_دوباره ایمان دست روت بلند کرده؟















