توضیحات
دانلود رمان جانان نوشته نویسنده الهه آتش pdf بدون سانسور
عنوان اثر: جانان
پدید آورنده: الهه آتش
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 3792
معرفی رمان جانان
جانان، دختر جوانی که در هفدهسالگی در تصادفی دهشتناک، زیباییاش را از دست داد، قلبش را مملو از نفرت نسبت به مادر و برادر کرد. آنها وقتی جسد سوختهای را از پزشکی قانونی تحویل گرفتند، خیال کردند دخترشان برای همیشه رفته است. اما حقیقت این بود که جانان زنده مانده و با چهرهای ازهمپاشیده در بیمارستان نفس میکشید. پزشک مهربانی او را به فرزندی پذیرفت و با جراحیهای سخت، زندگی تازهای به او هدیه داد. سالها گذشت تا روزی رسید که جانان با صورتی زیبا و فتانه، دوباره مقابل برادرش ایستاد. اینبار اما، در چشمان او چیزی جز خشم و عطش انتقام شعله نمیکشید.
بخشی از رمان جانان
ناهارش را که تمام کرد بلافاصله از جایش بلند شد و به اطاق خانمها رفت . جایی که ساک دخترها و زندایی هایش و همچنین ساک او و مادرش بود . سر ساک نشست و با عجله و تند تند هر وسیله و لباسی که در اطرافش بود چنگ می زد و بدون ترتیب و یا چینش و نظمی تنها در ساک می چپاند با باز شدن در ، سرش سمت در چرخید و مادرش را دید تو که هنوز ساکت و نبستی دختر .- چیزی نمونده. داداشت ساک من و خودش و برد گذاشت جلو در سالن مگه صبح بهت نگفتم بلندشو ساکت و جمع کن ، گفتی باشه .-دارم جمع می کنم دیگه. -الان ؟ الان که داداشت منتظر جلو در ایستاده ؟ می خوای صداش و در بیاری؟ نمیشناسیش ؟ اومد دعوات کرد نیای شکایت که مامان سورن دعوام می کنه از الان گفته باشم. -ترو خدا تو برو لااقل سرش و یه ذره گرم کن تا منم ساکم و بیارم.-خیلی خب بجنب. من میرم یه دست چایی بریزم. تا چایی میخوریم تو هم ساکت و ببر کنار ساک ما.- باشه زوده زود می یارم . مادرش که بیرون رفت او هم با سرعت بیشتری تمام وسایلش را در ساک چپاند و با زور و اهنی درش را بست و زیپش را کشید.
ساک سنگینش را سمت سالن کشید و کنار ساک مادر و برادرش گذاشت . زمان خدا حافظی رسیده بود. آن هم بعد از دو روز تعطیلی پشت سر هم که فامیلی و دسته جمعی به شمال آمده بودند و یک ویلای کوچیک اجاره کرده بودند . با دایی ها و زنداییها ، با تک خاله و شوهر خاله ، با دختر دایی و پسرداییها با پسر خاله و دختر خاله اش ، با همه خداحافظی کرد . طبق معمول ساحره را رو به روی سورن و در حال حرف زدن دید . هرگز از او خوشش نیامده بود اما می دانست نگاه مادرش بر روی او به چشم عروس آینده خانواده است و به احتمال 50 و یا 60 درصد او عروس آینده خانواده سعادت است . هر چند هرگز از نگاه برادرش نخواند که آیا به ساحره علاقه دارد یا نه و یا اصلا از ساحره خوشش می آید یا نه زیرا هرگز سورن در این مسائل از خودش واکنشی نشان نمی داد حتی گاهی حس میکرد برای برادرش ازدواج اهمیتی ندارد و یا لا اقل برایش مهم نیست که با کی ازدواج کند. کنارش ایستاد. بازو به بازویش و نگاهش را به ساحره ای داد که لبخند بر لب با همان لبان به رنگ سرخش و با چشمان غرق در ناز و کرشمه،
با برادرش حرف می زد . سورن نگاهش کرد و سر سمتش خم کرد .-همه لوازمت و جمع کردی ؟ – اوهوم . ساحره میان کلامشان آمد .- سورن بزار عمه و جانان با عمو بهزاد اینا بیان ، تو هم با ما بیا این شکلی بهتر از با اتوبوس رفتنه . -نه مامان و جانان با من باشن خیالم راحت تره .-اخه چرا الان ؟ الان هم گرمه ، هم دم داره نمیشه. -جانان فردا مدرسه داره . منم فردا باید هفت بیمارستان باشم .-ای کاش فردا رو هم مرخصی می گرفتی. گفتم: ، تنها من نیستم. جانانم فردا مدرسه داره. -جانان که قوربونش بشم مدرسه رفتن و نرفتنش یکیه. و باز خندید و نگاه گذرایش را روی جانانی انداخت که با حرص و اخمهایی در هم خیره خیره نگاهش می کرد. – جانان . جانان با همان اخم سرش را سمت او چرخاند و نگاهش کرد .-تو که قصد نداری بری این عجوزه رو بگیری . ها ؟ چشم غره برادرش را دید و حرصی بیشتر ابرو در هم کشید.-مودب باش جانان. -ازش بیزارم، بدم می یاد، متنفرم، حق نداری بری بگیریش، اونم این ترشیده رو. سورن از حرص خوردن او به خنده افتاد .









