توضیحات
دانلود رمان قربانی عشق و نفرت نوشته نویسنده بهار محمدی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: قربانی عشق و نفرت
پدید آورنده: بهار محمدی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 40
معرفی رمان قربانی عشق و نفرت
ماجرای «آیلین رادمهر» که زندگی در کنار خانوادهٔ عمهاش را سپری میکند، با یک دیدار غیرمنتظره وارد فاز جدیدی میشود. این دیدارها، کلیدی میشوند برای گشودن درهایی به روی رازهایی که سالها در پس پردهی زمان پنهان بودند. آیلین در این مسیر پر فراز و نشیب، تمامی رنگهای palette احساسات را تجربه میکند: از پاکی عشق تا تاریکی نفرت، از وسوسهٔ انتقام تا زهر حسادت. او به زودی درمییابد که ترکیب دروغ و حقیقت همان عاملی بود که توانست سرنوشت او را برای همیشه دچار دگرگونی کند.
بخشی از رمان قربانی عشق و نفرت
چند ساعتی میشد که از دانشگاه برگشته بودم خونه حوصلم سر رفته بود هیچ کاری هم نبود که بخوام انجام بدم همون طوری واسه خودم نشسته بودم که آرام زنگید گفت اونم حوصلش سر رفته برم پیشش منم که از خدا خواسته زودی حاضر شدم رفتم پیشش رفتم پشت در اتاقش و خواستم در بزنم که صدای حرف زدن یکی از پشت سرم نظرمو به خودش جلب کرد برگشتم و چشمم به پسری با قد بلند هیکل سیکس یک پوست گندمی روشن چشمای سبز آبی موهای عسلی ابروها و دماغ متناسب و لبای قلوه ای افتاد وای باورم نمیشه آرسام بود چقدر تغیر کرده بود خیلی نسبت به آخرین باری که دیدمش خوشکل تر شده … همون طور که با تلفن حرف میزد سرش رو برگردوند و متوجه من شد و لبخند زد منم متقابلا لبخند زدم و با سر سلام کردم اونم همین کارو کرد و به اونی که پشت خط بود گفت بعدا خودش تماس میگیره بعد از قطع تماس به طرفم اومد و با صدای بلند سلام کرد.
من : سلام خوب هستین؟ رسیدن بخیر به سلامتی. آرسام : خوبم تو خوبی ؟ ممنون چه خبرا؟ من : مرسی هیچی سلامتی شما چه خبرا ؟ حالا برگشتین که بمونین ؟ آرسام : آره دیگه میمونم. من : خب به سلامتی حالا اینجا چی کار میکنید. آرسام : هیچی با دوستم شریکی به شرکت باز کردیم البته من اونجا بودم دوستم همه کارا رو انجام داد دیگه الان اونجا مشغولم. من : اوم موفق باشید خیلی خوشحال شدم خب من برم پیش آرام الان میاد کله مو میکنه. آرسام : ههه باشه برو فعلا. من باشه پس فعلا خدا حافظ. اون رفت پایین و منم رفتم پیش آرام و دوباره مسخره بازیا و منگول بازیامون شروع شد…صبح با زنگ ساعت بیدار شدم و حاضر شدم تا برم شرکت. تو شرکت نشسته بودم و سرم پایین بود که سنگینی نگاهی رو حس کردم سرم رو آوردم بالا که دیدم امیریه بلند شدم و بهش سلام کردم که اونم با لحن خاصی جواب داد و اااا این چشه امروز ؟؟
خدا شفاش بده ایشالله امروز یکم کار عقب افتاده داشتم واسه همین یکم طول کشید همه ی کارمندا رفته بودن و فقط امیری مونده بود. رفتم ازش خدا حافظی کنم که گفت باهام کار داره رفتم تو اتاق و منتظر نگاهش کردم که اشاره کرد بشینم. خودشم رو نزدیک ترین مبل کنارم نشست و شروع کرد. امیری : خب راستش آیلین از روز اولی که اومدی اینجا ازت خیلی خوشم میومد میدونی خب تو خیلی خوشکلی تازه منه بقیه خودتو به آدم نمیچسبونی میدونی ؟ من میخوام بهب پیشنهاد بدم به مدتی با هم باشیم تا بعد ببینیم چی میشه هان ؟ نظرت چیه ؟تو تموم مدتی که داشت حرف میزد چشمام هر لحظه گردتر و دستام مشت تر میشد تا جایی که بلند شدم و بدون حرف به سیلی زدم زیر گوشش و همون طور که زیر لب بهش فحش میدادم همه وسایلمو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون هه بیا اینم از کارم حالا باید کدوم گوری برم دنبال کار ؟! لعنتی…










