توضیحات
دانلود رمان بچه بسیجی نوشته نویسنده شادی قربانی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: بچه بسیجی
پدید آورنده: شادی قربانی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 596
معرفی رمان بچه بسیجی
دختری جسور و لوند به نام نازنین، فاصلهای عمیق با باورهای مذهبی داشت. سرنوشت او را در مسیر پسری مذهبی و بسیجی گذاشت؛ مردی که حتی در گشت ارشاد هم فعالیت میکرد و زندگی مشترکی برای خودش ساخته بود. اما عجیبترین نقطه عطف وقتی رقم خورد که نازنین، همسر دومش شد. اشتباهاتشان جدایی را رقم زد، هرچند قلبشان هنوز در بند عشق دیگری بود. آنها سالها دور از هم ماندند، هر یک با این گمان که دیگری از او بیزار است. اما زمان همهچیز را تغییر داد. آن پسر بسیجی سختگیر، حالا بدل به یک جنتلمن واقعی شده بود؛ مردی که هر زنی رؤیای داشتنش را در دل داشت. و نازنین… هنوز عاشق همان مرد بود. بازگشتی دوباره، بازی استاد و دانشجو، و عشقی که از زیر خاکستر زنده شد.
بخشی از رمان بچه بسیجی
بخاطره به ازدواج مزخرف زندگی خود تو سیاه کردی برای چی؟ برای کی؟ ببین اون بدون تو چقدر خوشبخه…. تو باید سعی کنی دوباره از یکی خوشت بیاد و ازدواج کنی تشکیل خانواده بدی از نظره خوشگلی و از نظر تحصیلات و و و و هیچی که کم نداری اخه تو چیت از اون ادمه لاشی کم تره؟!با تمام شدنه حرفای ساره رومو برگردوندم طرفش و زل زدم به صورت سرخ از عصبانیتش ساره راست میگفت من تاکی میتونستم با گریه کردن و غصه خوردن زندگیمو نابود کنم منم باید مثل اون زندگیمو بسازم!! لبخندی به ساره که داشت با خشم نگام میکرد زدمو در حالی که با پشت دست های پانسمان شدم اشکامو پاک میکردم با اطمینان چشمامو رو هم فشار دادم و گفتم: از این به بعد به نازنین دیگه میشم کسی که تمام سعیشو میکنه تا خوشبخت ترین بشه ساره که انتظار همچین حرفای رو از جانب من نداشت با خوشحالی باور نکردنی محکم بغلم کرد و مدام پشت سره هم تکرار میکرد ایول ایول رفیق خودمی.
با صدای زنگ آلارم گوشیم دستمو محکم روی چشمام فشار دادم و خمیازه ی بلند بالای کشیدم و صدای گوشیمو که مثل ناقوس مرگ میموند رو قطع کردم.در حالی که از روی تخت بلند میشدم شورتک صورتی رنگم و مرتب کردم. با قدم های خرامان خرامان به سمت میز لوازم ارایشم رفتم و روبه روی اینه قرار گرفتم… با دیدن خودم توی اینه سوتی زدم و خنده بلندی سر دادم. موهای طلایی رنگمو که تا پایین باسنم میرسیدن و مرتب کردم و نگاه عمیقی به اندام بی نقصم انداختم! به سمت سرویس بهداشتی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم روبه روی اینه قرار گرفتم و شروع کردم به ارایش کردن یه آدم خوش گذرونو بی خیال باشم. هیچوقت دیگه نمیزارم بهم بد بگذره از این به بعد به رضا نشون میدم که منم میتونم مثل اون رژ لب البالوی رنگم و با حرس محکم روی لبام کشیدم که سوزش لبم و حس کردم شلوار جین قد نودم و پوشیدم و به مانتو کوتاه سفید که بخاطره کوتاهیش زیادازش استفاده نمیکردم و پوشیدم.
همونطور که موهامو از زیره مغنعه میاوردم بیرون رو به اینه گفتم: به دختر شیطون در بدترین شرایط هم نباید اون جنس خبیصشو از یاد ببره بالاخره یه روز برای سوزوندن ادمای بی لیاقت لازمه که این مدلی باشی!! با صدای زنگ در کولمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.میدونستم اگر یکم دیر تر برم دم در ساره آب روغن قاطی میکنه به دره کلاس که رسیدیم دست ساره رو که تو دستم بود اروم فشردم و سعی کردم به خوبی توی نقش خودم فرو برم. نازنین خواهش میکنم به اعصاب خودت مسلط باش و سعی کن اگر از درون داری اتیش هم میگیری بیرونتو حفظ کنی حداقل جلوى بغیه مخصوصا رضا توری وانمود کن که انگار وجود نداره تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه فقط خودتی نازنین من مطمئنم که تو از پسش بر میای !! با حرفای ساره به آرامش قشنگی سرتاسر وجودم و گرفت و همونطور که سعی در اروم کردن خودم بودم نگاهی به چهره آرامش بخشش انداختم و اروم گفتم: من خوبم نگران نباش سعی میکنم آدم حسابش نکنم!!ساره که از جانب من خیالش راحت شده بود خنده ای کرد.









