توضیحات
دانلود رمان شاه و نواز نوشته نویسنده نیلوفر قائمی فر pdf بدون سانسور
عنوان اثر: شاه و نواز
پدید آورنده: نیلوفر قائمی فر
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2270
معرفی رمان شاه و نواز
شاه آیهان، مردی که گذشت هاش او را به موجودی جاهطلب و ثروتمند تبدیل کرده، آنقدر در جاهطلبی غرق شده که برای شهرت و قدرت، از هیچ چیزی نمیگذرد. او حتی از نواز،دوستدختر سابق خود که سال ها با او بوده، نیز درمیگذرد و از او به نفع خود سواستفاده میکند. اما نواز،که اکنون تحت نفوذ مردی جدید قرار دارد، تصمیم به کشتن آیهان میگیرد، اما در این کار ناکام میماند و خودش به دامی بدتر از قبل گرفتار میآید. آیهان برای گرفتن انتقام،کاری با نواز میکند که نتیجهٔ آن، تراژدییی بزرگ خواهد بود.
بخشی از رمان شاه و نواز
بدون اینکه عکس العملی نشون بدم از اتاق خارج شدم به : سمت آتلیه رفتم و دیدم همه سرشون به کار گرمه و از کسی : صدا در نمیاد. تمام میزها پر بود به گوشه سمت پنجره خالی : بود و به آقا کمیل گفتم که فردا میزی رو که توی اتاق بایگانیان هست رو به اون گوشه انتقال بده سرگرم صحبت با نیروهای فنی شدم و با صاحب ملک همان تصویری صحبت کرد. چون تهران نبود کارو دست خودم سپرده و فقط چند تا درخواست داشت که باید لحاظ میان کردم.تمام مدت توی سالن انتظار مشتری ها این کارهار و انجام میم دادم. در این بین دانوب هم چندبار تماس گرفته بود. داووده دایی کوچیکمم هم زنگ زده بود و حرفای دایی آزاد رو تحویلم : داده بود. قشنگ معلوم بود دایی آزاد روی مغزش انقدر راه رفته که اون هم به صرافت افتاده و به من زنگ زده تا حرف بارم کنه منم در جواب تمام حرفاش گفتمان چطوره امشب بیایید با آیهان صحبت کنید.
اگر زبون شمارون فهمید من از خدامه که بیام مخصوصا که امشب داره دوستا دخترشم میاره خونه میخواد تا میتونه منو تخریب: شخصیتی کنه دوست دخترش میاد؟ اون دختر نمی گه تو اونجا چیکاره ای؟ فکر می کنی آیهان چی میگه؟ من دارم میگم از هر حربه ای برای انتقام بلایی که سرش آوردم داره استفاده میکنه بعدشم برای اون دختری که با آیهان هست فکر کردی حضور یه نفر دیگه اهمیت داره؟ مگه قاقه؟ اصلا من خودم امشب میام میگم کرج بودم. اومدم دنبال نواز تو هم که مهمون داری…با تمسخر حرفشو قطع کردم: آره حتما بیا اصلا با آزاد بیا دو نفری منو ببرید. با گیجی پرسید: چرا؟ چون فکر میکنی دارم خالی میبندم دونفری بیایید که قشنگ هم شاهد قضیه باشید آیهان هم زنگ می زنه پلیس بیان جفتتونو ببرن بی خدا حافظی تماسو قطع کردم.اصلا مردهای دور و بر من لیاقت سپردن دست خدارو نداشتن که ازشون خداحافظی کنم.
منشی توی سالن اومد و گفت: آقا مهندس گفتن به اتاقشون برید. سری تکون دادم و گفتم: ممنون میشه خواهش کنم این پرونده ها رو سرجاش برگردونید؟ منشی پرونده ها رو ازم گرفت و به سمت اتاق آیهان رفتم.کسی توی اتاقش نبود به سمت اتاق جلسه رفتم و دیدم همه قیام کردن و دارن جمع و جور میکنن تا برن وسط اون همه جمعیت آیهان بلند گفت: نواز؟ جمع کن بریم.همه برگشتن و با تعجب به من نگاه کردن انگار سطل آب یخ روی سرم خالی کردن چقدر بی شعوری آیهان نواز؟ توی محیط کار داره یه جوری به همه منظوری رو می فهمونه که فقط از آیهان برمیاد.می خواد بگه من چه رابطه ای باهاش دارم؟ حالا که قراره اینجا منم کار کنم و جزو کارمندا باشم داره خط و مشی برای من تعیین میکنه؟ توی هر شرکتی وقتی نیروی جدیدی وارد میشه اول معرفیش میکنند و بعد با فامیلی صداش می کنند بهش منزلت میدن آیهان انگار وسط دشته…










