توضیحات
دانلود رمان دوست غیر معمولی نوشته نویسنده نیلوفر قائمی فر pdf بدون سانسور
عنوان اثر: دوست غیر معمولی
پدید آورنده: نیلوفر قائمی فر
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2216
معرفی رمان دوست غیر معمولی
ماجرا، سرگذشت دو دوست نزدیک رو روایت میکنه که از یک رفاقت ساده، به عشقی بزرگ و سوزان میرسند. در دل این عشق، پروندهی مرگ عجیب برادر دلیر گره میخوره؛ معمایی که باید حقیقتش آشکار بشه، آیا قتل بوده یا مرگ طبیعی؟ علاوه بر داستانی عاشقانه و پرهیجان، نویسنده روایتهایی آموزنده دربارهی نحوهی رفتار صحیح با نوجوونها رو هم گنجونده.
بخشی از رمان دوست غیر معمولی
نیواد: عمو؟ عمو پول به کارتم بزن دلیر با همون حوله اومد. دست به کمر گفت:چه خبره؟ هر روز مگه پول میزنند دیروز یه تومن زدم. نیواد: آخه یه تومن پوله؟دلیر: پس چیه؟ علف هرزه؟ از سر قبرم که پول سبز نمیشه. نیواد: من که ماشین ندارم باید تا دانشگاه کرایه بدم دلیر – آهان حالا زمزمه ی ماشین شروع شد! آره؟ نیواد: خب چی میشه به ماشین برام بگیری؟ همه ی رفیقام یا ماشین دارن یا موتور.-موتور نه نه خطرناکه دلیر موتور نمیگیری ها. -دلیر من نه موتور نه ماشین هیچ کدوم رو نمیتونم بگیرم. -صبح زودتر بیدار شو با بی آرتی برو. نیواد شاکی گفت: با بی آرتی؟! دانشگاه آزاد شمال رو کی با بی آرتی میره؟ دلیر شاکی تر و با حرص گفت: پس با چی میدن؟ با الاغ بابات؟ سر نیواد سمت من چرخید و بغ کرده نگام کرد. گفتم: عه اذیتش نکن خوب جوونه جیبش که نمیشه جیبش خالی باشه خجالت زده بشه ان شا الله دوسه سال دیگه که درسش تموم شد میره سر کار قدر پولو میدونه.
دلیر: تو با این دفاع کردنات ریدی تو تربیت من. برو بابا یکی میخواد تو رو تربیت کنه. لباسشو که شستم و تکون دادم دلیر خطاب به نیواد گفت: تو برو دیرت نشه برا برات میزنم. نیواد: خاله غنچه بزنه ها-حواسم هست برو عزیزم دلیر: بده اتو کنم دیرم شد. -لازم نکرده الان می سوزونیش یه تخم جدید برای من می ذاری. دلیر لپمو کشید و گفت: جون به تپلی خودم. -اه نکن دیگه دلیر صورتم کبود شد. سمت بساط حلیم رفت و لقمه ای برای خودش درست کرد. – گفت دلیر: تو خوردی؟ -خرده فرمایشات تو میذاره مگه؟ دلیر :قرار دیشب چی شد؟-بد نبود. دلیر: بد نبود یعنی چی؟! دهنش موقع خوردن صدا میداد.نه دلیر یا رو سرتاته فرشته رو به عمارت داره. جدی ادامه داد: چی شد حالا دهنش صدا میده؟-مگه من دیده بودمش که بدونم تو مخترین حرکت تو سر من و انجام میده-حالا آدم خوبی بود؟- نه پدرسگ هی میگفت حالا بریم خونه به شات بزنیم. منم گفتم: آره ارواح عمه ت.
دلیر خندید اتو رو از تو کمد برداشتم گفت: بخار بزن دیگه. -دلیر لباسو پرت میکنم تو صورتتا. خب خره اون که راحت تره پرس میکنی به بخار می خوره درست در می آد.-میری لباس بپوشی یا نه ما باید تا صبح لخت تو رو ببینیم؟-دلتم بخواد ببین؟ شروع کرد به فیگور گرفتن پوکرفیس نگاهی بهش کردم و گفتم: هنوز هیجده سالته نه؟ حالا ان قدر فیگور بگیر حولهت بیفته. خندید و طرف کشو لباس هاش رفت گفت: بعد چی شد؟ الان ادامه میدی یا نه؟ نمی دونم ول کن دیگه اعصابمو خرد کرد. گدا صفت پولدار بود. در مورد هرچی حرف میزد اول قیمتشو میگفت. مثلاً آره یه ماه پیش رفتم فرانسه برام هشتصد آب خورد کلاً سه شب بودم یه ساعت خریدم یک و سیصد.- دلیر میلیارد؟ -نه پس میلیون؟ آخ چقدر از این طور آدم های گدا صفت بدم می آد. ادای طرفو درآوردم.-خونه مو نمیتونن قیمت بذارند صدبار تو دهنم اومد بهش بگم گه نخور بابا…
دلیر غش غش خندید. پشتم لباس میپوشید. صدای خش خش لباس حین پوشیدن به گوشم میرسید…










