توضیحات
در ابتدای رمان سیب می خوانیم… داشتم از فرط عصبانیت منفجر میشدم. پسره ی کودن مثلاً امروز رسماً به عقدش در می آمدم. مثل شیر برنج کله اش را در موازات گاردریلها نگه داشته بود و حتی نیم نگاهی هم سمتم نینداخت، من بیکار را بگو که به خاطر حرص دادنش یک ساعت جلوی آینه فتوشاپ کردم!
اسم رمان: رمان سیب
نویسنده این اثر: زهرا بیگدلی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان سیب
حالم از آن دکمه ی بیخ گردنش به هم میخورد. حاضرم قسم بخورم که رد دکمه اش یک ساعت بعد از تعویض لباسش هنوز روی گردنش باقی می ماند بس که چفت گردنش بود. آخر یکی نیست به اینها بگوید برادر خفه کردن خود گناهش به مراتب بیشتر از بیرون گذاشتن چهار سانت گردن از پیراهن است!
پوفی کشیدم تا کمی آرام شوم، گوشی ام را از توی جیب مانتوی بلند سرمه ای رنگی که مامان برای خوش آمدن شاه داماد مذهبی اش برایم خریده بود بیرون کشیدم. همزمان با گرفتن شماره ی افروز آدامسی که به جهت بهشتی کردن رضا به خاطر ذکر استغفار در دهانم گذاشته بودم به بیرون پرتاب کردم و تماس وصل شد و صدای مضطرب افروز در گوشی پیچید.
– اومدی حوا؟
– تو راه پلههای آرایشگاهم بیا زود
– اومدم اومدم…
تماس را قطع کرد و من با انزجار مانتوی بلند و گشاد سرمه ای رنگ منفور را از تنم بیرون کشیدم و روی پله ها کوبیدم. چند
پله بالاتر رفتم و پشت در آرایشگاه به انتظار آمدن افروز ایستادم.















