توضیحات
دانلود رمان نزدیک مثل نفس نوشته نویسنده زینب علی پور pdf بدون سانسور
عنوان اثر: نزدیک مثل نفس
پدید آورنده: زینب علی پور
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 4260
معرفی رمان نزدیک مثل نفس
اسارت جهان توسط خسرو و ربوده شدن همزمان آیلین، آغازگر تراژدیی است که هیچکس از پیامدهای آن در امان نیست. خسرو که از گذشته با سرهنگ جلیلی حساب ناسفته دارد، با وادار کردن جهان به تجاوز به آیلین، هم مأمور و هم مافوقش را در دردناکترین وضعیت ممکن قرار میدهد. این اتفاق، تلفیقی از کینه، انتقام و آسیبهای جبرانناپذیر را به نمایش میگذارد.
بخشی از رمان نزدیک مثل نفس
دستی به پیشونیم کشیدم سردردم هر لحظه بیشتر میشد، حس میکردم چشم هام از شدت گرما در حال ذوب شدنه دائم در حال کشیدن نقشه بودم اما میدونستم که فایده ای هم نداره حرفش نفسم رو بند آورد.-خسرو ترتیب دختره رو بده. آنقدر سریع سرم رو بلند کردم که رگهای گردنم درد گرفته بود. چند لحظه با شوک نگاهش کردم، زبونم به سقف دهنم چسبیده بود انگار که قدرت حرف زدن نداشتم.اشاره ای به دختره کرد.خسرو ببین چه آدم خوبی ام که نه تنها ازت تقاص نگرفتم بهت حال هم میخوام بدم.خفه شو آشغال. بالاخره زبون خشکم حرکت کرد.سیگار تموم شده اش رو زیر پا له کرد.خسرو: آی آی آی درسته گفتم ازت خوشم میاد اما قرار نیست که بی ادب باشی خوب مشکلی نیست بهت حق انتخاب میدم.قسم میخورم که حتی صدای نفس های دختره هم قطع شده بود.خسرو: گفتم که اصلا برام فرقی نمیکنه کی برام انجامش بده بچه های خودم هستن…
_کثافت اون بچه است اون که از چیزی خبر نداشته، همش کار خودم بوده بزار بره هر بلایی خواستی سر خودم بیار.خسرو: زیادی حرف میزنی حوصله ام و سر بردی. گفتم که بهت حق انتخاب میدم، اما انگار خودت نخواستی خوب فرقی توی اصل قضیه نمیکنه، گفتم که یا تو یا بچه های خودم البته اینجا یه فرق کوچیک داشت، دختره باید هر چهار تاشون و ساپورت کنه.به آنی بلند شده و مشت محکمی روی صورت نزدیک ترین نوچه اش بهم زدم سمت خودش یورش بردم اما همون لحظه یکیشون اسلحه اش رو سمت دختره گرفت و گفت یه قدم دیگه برداری مغزش و میترکونم میدونی که انجامش میدم پس مثل آدم بشین سر جات.خسرو: اصلا خوب نیست که انقدر زود جوشی پسر جون، بگیر بشین اگه دست از پا خطا کنی بلای بدتری سرت میاد یادت که نرفته خودت اون بیرون به خواهر دانشجو داری که از قضا الان خیلی بیخیال سر کلاس نشسته. فکر نکنم دلت بخواد یه ساعت دیگه خواهرت و همینجا ببینی… هوم؟؟؟
آخ که دلم الان مردن میخواست پدرم راست میگفت که بعضی دردها از مرگ هم بدتر بود، دردم الان از مرگ هم بدتر بود بی رمق عقب رفتم و کف زمین نشستم، چشم هام رو بستم و کف دستم رو روشون گذاشتم. حس میکردم قلبم سنگین میزد، کاش اصلا می ایستاد. کاش چشمام رو که باز میکردم از این خواب مزخرف بیدار میشدم. خسرو بشین و فقط نگاه کن نمیخوام کار دیگه ای بکنی… خوب بچه ها حالا نوبت شماست دختر سرهنگ دست شما امانت خیلی بهش سخت نگیرید. یکی از نوچه هاش که اسمش نوید بود اسلحه به دست روبه روم ایستاده بود تا مثلا تکون نخورم، سه تای دیگه که شاهین هم جزوشون بود به دختره نزدیک شدن صدای گریه ها والتماس هاش بلند شده بود، نمی دونستم چیکار کنم.صدای نحس خسرو بلند شد که با خنده گفت.بچه ها هر کی بیشتر طولش بده یه جایزه ی خوب پیشم داره. ترجیحا بیشتر از نیم ساعت. -تورو خدا آقا تورو خدا بهم دست نزن نکن آقا. تو رو قرآن نکن.









