توضیحات
رمان دختر چشم آبی، درمورد دختری به نام دریا با رنگ چشمان آبی هست. که اتفاقاتی مبنا برای اینکه بهش دروغ میگند که فردی بنام کمیل عاشقش شده. ولی دراصل کمیل نامزد داره وچون نمی تونند بچه دار بشوند. اینجور نقشه می کشند که با دریا ازدواج کند و وقتی بچه دارشد، ازش بگیرن و به خارج بروند .. اما اتفاقاتی میفته که …
اسم رمان: رمان دختر چشم آبی
نویسنده این اثر: بتول منزه
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان دختر چشم آبی
اونقدر ناراحت بودم که همین طور دست دیبا را می کشید که یدفه جیغ زد و گفت: آخ…دستم آتی…وقتی رسیدم خونه، تند رفتم تو اتاقم و در را محکم بهم زدم. مامانم داشت از خواهرم می پرسید که چی شده؟ که منم با داد گفتم: رفته تو اتاق آقا کمیل. سفته روی میز بود برداشته خط خطی کرده… حالا مامان از بابا بپرس چیکار می توان کرد…
مامان: باشه عزیزم حالا خودت را ناراحت نکن. دیه کاریه شده… انشالا بابات یه فکری میکنه…
تا شب همینجور در اتاقم راه می رفتم و به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا حواسم را جمع نکردم و مواظب دیبا نبودم…آخ دیبا از دست تو…بابام بیشتر وقتا تا ساعت پنج بعداز ظهر خونه میومد. حالا از شانسم، به مامانم زنگ زده که بخاطر حساب های بانکی دیرتر میاد…وای داشتم دیوونه میشدم…
بابام ساعت هشت شب آمد…
من: بابا جونم سلام…خسته نباشید..
بابا: سلام عزیز دلم، درمونده نباشی…بابا حون تا من دست و روم را میشورم، لباسم را عوض می کنم یه چایی دریا پز برای بیار که بدجور هوس کردم.















