توضیحات
دانلود رمان جزر و مد نوشته نویسنده خلیلی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: جزر و مد
پدید آورنده: خلیلی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2210
معرفی رمان جزر و مد
یک قول قدیمی، محمدطاها را در تلهٔ ازدواجی اجباری با شیدا میاندازد. اما قلبش در مالکیت عشق ممنوعهاش، ریحانه (دخترعمو) است. با آگاهی ریحانه و تهدید به ترک، محمدطاها مرتکب اشتباهی جبرانناپذیر میشود: او را مجبور به ازدواجی موقت میکند. اما نقشهای که برای نگه داشتنش کشیده بود، با ناپدید شدن ریحانه در روز عقد، کاملاً برهم میریزد و…
بخشی از رمان جزر و مد
_اونکه معلومه …. ولی میدونی ریحانه جان من میگم هم تو راحت باشی و و هم مادر مادربزرگت بزرگت که که دلش به به تو خوشه…_به نوه های دیگش خوش باشه….. به همین پسره که مادر جون مادر جون از دهنش نمیوفتاد. اسمش امیر حسام بود انگار پسر عمو کوچیکمه زبونش که خیلی چرب و نرم بود والبته شیطنت داشت اولین باری که اومدن خونمون همش بهم میگفت دختر عمو و مادر بزرگش ذوق میکرد از شنیدن این حرف. خانواده شون مذهبی آن و اون مرد با حاج آقا گفتنهای بقیه دور گرفته بود و یه ذره از خدا نترسید که شاید این زن راست بگه و شاید من نوه ش باشم و خیلی راحت مارو از خونه ش انداخت بیرون. ولی بابای من کجا و اینا کجا… یادمه وقتی به سن تکلیف رسیدم به چادر نماز خوشگل برام خرید و گفت هر موقع دوست داشتی شروع کنی به نماز خوندن با این چادر بخون اصلا اجبارم نکرد و از خدا منو نترسوند منم کم کم خدا رو شناختم…
اونوقت این جماعت هر کسی مثل خودشون نباشه رو بد میدونن. پولم که خدا بهشون داده اندازه ی گنج قارون نمیشه جمعشون کرد…_تا کی مامان جان…تو جوونی خواسته داری تا کی فقط میخوای سرتو بندازی پایین بری درمانگاه و بیای و آخر ماه هم هیچی دستتو نگیره همین دیروز ملیحه میگفت حداقل یه ذره به سر و وضعت برسم ولی خدا میدونه چقدر عذاب میکشم و شرمنده اتم که…کلافه شدم از شنیدن همیشگی این حرف های تکراری… و حرفشو بریدم_مامان….. من یه تار موی سفید تو رو به کل این اهن و تولوپ اون جماعت نمیدم که از ترس اینکه نکنه ثروتشون کم بشه و آبروشون بره که پسرشون به زندگی پنهانی داشته حتی به عروس و نوه شون یه سقف بالاسر ندادن که گیر منوچهر نیوفتیم…بغلش کردم و گونشو محکم بوسیدم: الانم الکی غصه نخور، بهترین مامان خودتی بقیه اداتو در میارن…
دوقولوها هم که تا حالا تو حیاط داشتن بازی میکردن اومدن و پریدن رو سرو کله ی ما ۶ سالشون بود…. بعد از این دوتا وروجک تازه زندگیه من و مامان انگار به دلخوشی پیدا کرد. مامانم قبل از این دو تا یه بار دیگه حامله شده بود ولی زیردست وحشی بازیای منوچهر و چهر از دست رفت…هانیه_ تنها تنها.هادی:_خیلی نامردین***داشتم به درمانگاه نزدیک میشدم که به نفر صدام کرد_ریحانه خانم…برگشتم و با دیدن امیر حسام کلافه شدم…. اینا مگه قرار نبود دیروز برن؟_سلام دختر عمو._سلام…. شما هنوز برنگشتید تهران؟ چهره اش رفت تو هم_حال مادر جون یکم بد شد نتونستیم پرواز کنیم… دروغ چرا یه ذره عذاب وجدان گرفتم زن خوبیه ولی من دلم خراب شده…_الان حالش خوبه؟ _خدا رو شکر بهتره ولی باید با قطار برگردیم نباید فشارشون بالا پایین بشه…_خب خدا رو شکر ….. من دیگه برم_چقدر عجله داری تو؟_برای اینکه اگه دیر برسم از حقوم کم میکنن._چرا لجبازی میکنی…میتونیم کل ساختمونی که توش کار میکنی رو برات بخریم تو فقط کافیه به مدت بیای پیشش زندگی کنی









