توضیحات
در ابتدای رمان خونبس ارباب می خوانیم… چه کار آزموده در بیقرارکردنم استادی… تو چه از دردهایی که در نبودنت این سرنوشت شوم همچون زهر به خوردم داده میدانی؟ که اینگونه بیتاب میخوانیَم؟ من از آن زخم کهنهای که بر دل حمل میکنی، زخمیترم. دلم کهنه زخم کاریای را بر دوش میکشد که تو با نفسکشیدنت با کمی بوییدنت تا عمق جان میسوزی. تو چه میدانی از درد؟
اسم رمان: رمان خونبس ارباب
نویسنده این اثر: م طباطبایی
ژانر رمان: عاشقانه، اربابی
گوشه ای از داستان رمان خونبس ارباب
در خلوتگه همیشگیم از بی باک، اسب جوان تازه نفسم فرود می ایم و افسارش را رها میکنم. کنار برکه گلهای وحشی زیبایی رشد کرده که برسر ذوق می ایم. کنار برکه روی تخته سنگ بزرگی می نشینم. به سمت گلهای وحشی دست دراز میکنم و شروع به درست کردن دسته گل زیبایی میشوم از همان هایی که پدر با دیدنشان لبخند مهربانش را به صورتش مهمان می کند.
بعد درست کردن دو دسته گل کوچک و زیبا مجدد سوار بر بی باک میتازم. در پهنه گسترده چمن زار چه لذت بخش است چشیدن طعم عطراگین گل های زنبغ و شب بو. چه هوس انگیز است مزه کردن طعم میوه های تازه باغ ها که درختانشان. سر از حصار باغ بیرون کشیده اند. از کنار باغ ها میگذرم و به مزار مادر میرسم. مادری که غریبانه در خاک ارمیده.
به یاد می اورم ان صحنه ی دل خراش را که ارباب درنبود پدر چطور وحشیانه به خاطر تهمتی به مادر حمله کرد. بی باک هم جلوی خاک مادر زانو میزند. اوهم یاد گرفته من چه میخواهم. دسته گلی را روی خاک مادر پرپر میکنم. حرکت ناگهانی بی باک و صدای همهمه که از داخل روستا به گوش میرسد، ارامشم را دگرگون میسازد. به سرعت سوار بی باک به سمت روستا به راه می افتم…















