توضیحات
داستان رمان تنها مرز آشنا، در دوره قبل از انقلاب اتفاق میافتد. شهرزاد عاشق هومن، دایی دوست صمیمیاش میشود؛ مردی نظامی و کمحرف و جدی. با پیدا شدن سرهنگ و ابراز علاقه او به شهرزاد اوضاع کمی پیچیده میشود. شهرزاد چیزهای زیادی در مورد هومن و سرهنگ میفهمد و خودش را وسط یک بازی خطرناک میبیند.
اسم رمان: رمان تنها مرز آشنا
نویسنده این اثر: شهرناز
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان تنها مرز آشنا
خلوتی و سکوت کوچه بن بست با ورود پر سر و صدای دو دختر جوان در هم ریخت. دکمه های پالتو ها ی هر دو باز بود، شال گردن هایشان از دو طرف آویزان شده و حتی سوز اسفند ماه نمی توانست آن ها را وادارد که کمی خود را جمع و جور کنند. روپوش های سرمه ای مدرسه شان نیز از گچ تخته سیاه کمی خاکی بود.
دختری که موهای لخت قهوه ای اش را با کشی شل در دو طرف صورت بسته بود، با سرخوشی نگاهی به پشت سرش انداخت و در میان خنده گفت:
– خوب حقش رو کف دستش گذاشتی. فکر کنم دیگه اگر کلاهش هم این طرف ها بیفته برنگرده برش داره!
– حقش بود، عوضی! تا اون باشه مزاحم دخترای مردم نشه. مرتیکه علاف!
دختر کمی خنده اش را فرو خورد و پرس دی:
– شهرزاد خانوم، حالا این دروغ های شاخ دار از کجا به ذهنت رسید؟
– دروغ نگفتم . مگه دایی تو پل سی ین ست؟
– تو گفتی دایی خودت پلیسه. بعد هم گفتی تا حالا سه نفرمزاحم رو انداختی زندان، عموت هم قاضیه …. راستی چرا اسم دایی و آدرس خونه رو بهش دادی؟
– که بره تحق قی کنه و بفهمه دروغ نگفتم.
– آره دروغ نگفتی! فقط هر چی مال من بود مال خودت کردی.
– چون که “من ” براش خط و نشون کشیدم دیو با از ” من ” می ترسیدی! تازه چه اشکالی داره جای من و تو گاهی با هم عوض بشه؟ من که دایی ندارم یه وقت هایی مال تو رو قرض می کنم.















