توضیحات
دانلود رمان مجمع الناز نوشته نویسنده راضیه درویش زاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: مجمع الناز
پدید آورنده: راضیه درویش زاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1820
معرفی رمان مجمع الناز
ارغوان، زنی جوان و تنها، بعد از دست دادن همسرش مجبور است با مادر و پسر کوچکش زندگی کند. در این میان، سنت اشتباه خانواده راه او را به سمت پیوندی ناخواسته با برادر شوهرش سوق میدهد…
بخشی از رمان مجمع الناز
پسر بچه های بزرگتر از خودش گولش می زدن که برو توپ بیاره بازی کنیم بچه ی ساده لوح منم میبرد و با گریه می اومد خونه یا تو خونه سر ما رو میبرد آخرین بار هم که واسش خریدم توپ زیر پاش سر خورد و با صورت افتاد رو زمین. زیر چشمی نگاش کردم لباش آویزون شده بود آخ که مامان قربون اون چهره ی معصومت بشه ولی نمی تونی اینجوری گولم بزنی.جلوی در ایستادم و در رو با کلید باز کردم-برو داخل.بدون این که چیزی بگ رفت داخل تا پاش رو گذاشت تو خونه گریه اش بلند شد. و مامان جون مامان جونش رو به راه انداخت می دونست مامان هیچ وقت حرف رو حرفش نمیاره برای همین داشت این کارو می کرد. اشوان تمامش کن گفتم واسه نمی خرم نق نق کنانان خودش رو روی زمین انداخت که مامان سراسیمه اومد بیرون تا اشوان رو دید چنگی به صورتش زد.-خدا مرگم بده چی شده ارغوان؟ نگاه عصبی به اشوان انداختم شالم رو از سرم در آوردم و روی بند انداختم. -هیچی تا الان لال مونی گرفته بودا اومدم خونه شروع کرد.
چهره ی اشوان از گریه سرخ شده بود، یک ریز هم داشت گریه می کرد و جیغ میزد کم کم داشت رو اعصابم می رفت.مامان سمتش رفت و کنارش نشست.-پاشو قربونت برم اشوانم بگو چی می خوای خودم برات میخرم.اشوان با گریه گفت:توپه میخوام بش گفتم از عمو یعوب برام بخره گفت نمی خرم. در همون حالی که نشسته بود دست پاش رو روی زمین می سابید. تمام لباس هاش خاکی شده بودند. هر چی مامان سعی داشت آرومش کنه آروم نمی شد می دونستم دردش چیه تا توپ نمی خرید آروم نمی شد.مامان هم که دردش رو می دونست گفت: باشه بیا بریم واسه ات بخریم. با اوقات تلخی گفتم: اصلا مامان واسش نمی خری پاشو اشوان پاشو تا نیومدم بزنمت.بالا سرش ایستادم و آروم زدم پشت کمرش-یالا پاشو.گریه اش شدت گرفت مامان با غیض دستم رو پس زد.-ولش کن ببینم چکار داری. عصبی خم شدم و دسته اشوان رو کشیدم-نه مامان شما اجازه بده این بچه خیلی بد شده ببین چکار با خودش کرده.از پشت بغلش کردمو رفتم سمته اتاق کمرش رو محکم به شکمم چسبوندم.
تا بر اثر لنگ و لگدهای که میزد از دستم نیوفته جیغ می زد و مدام مامان رو صدا می زد.-مامان جون. مامان هم بی قرار پشت سرم می اومد. -ارغوان جان ولش کن تو رو خدا بچه خفه شد انقدر که گریه کرد. دم در حموم ایستادم برگشتم سمته مامان-مامان جان کاریش ندارم میخوام ببرمش حمام-ممکنه داره گریه میکنه آب بپره تو گلوش._حواسم هست.خواستم برم داخل که بازوم رو گرفت نگران گفت: بزار من ببرمش. کلافه گفتم: مامان جان حواسم هست. به اجبار و در حالی که نگرانی در چشم هاش موج می زد سری به نشونه ی مثبت تکون داد. رفتم تو حمام تا اشوان رو زمین گذاشتم خواست بره بیرون که دستش رو گرفتم.بی حوصله گفتم: اشوان بسه دیگه چقدر گریه می کنی. و به صورتش که حتی رد یک قطره اشکم روش نبود اشاره کردم. -هر چند گریه که نمی کنی فقط وق میزنی صداش قطع شد و حق به جانب گفت:نخیر خیلی هم گریه میکنم باشه تو گریه میکنی لباساتو در بیار پشت به من کرد و دست به سینه شد.










