توضیحات
داستان رمان چراغ ها را من خاموش میکنم، در دهه ۱۳۴۰در محله بوارده آبادان رخ میدهد. راوی این داستان زنی ارمنی است به نام کلاریس آیوازیان که در این داستان، از روابط خانوادگی خویش، فرزندان دو قلو و دنیای عاطفی آنها و از همسایههایی سخن میگوید که اینک در آبادان در خانههای سازمانی زندگی میکنند. در آن دلتنگی ها و روزمره گی های یک زن ساده را در یک گوشه شهر بازتاب می دهد….
اسم رمان: رمان چراغ ها را من خاموش میکنم
نویسنده این اثر: زویا پیرزاد
ژانر رمان: اجتماعی، خانوادگی
گوشه ای از داستان رمان چراغ ها را من خاموش میکنم
صدای ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قیژ در فلزی حیاط و صدای دویدن روی راه باریکه ی وسط چمن. لازم نبود به ساعت دیواری آشپزخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود. در خانه که باز شد دست کشیدم به پیشبندم و داد زدم “روپوش درآوردن، دست و رو شستن. کیف پرت نمی کنیم وسط راهرو”.
جعبه ی دستمال کاغذی را سراندم وسط میز و چرخیدم طرف یخچال شیر در بیاورم که دیدم چهار نفر دم در در اشپزخانه ایستاده اند. گفتم” سلام. نگفته بودید مهمان دارید تا لباس روپوش عوض کنید عصرانه ی دوستتان حاضر شده” خدا را شکر کردم فقط یک مهمان آورده اند و به دخترکی نگاه کردم که بین آرمینه و آرسینه این پا و آن پا می شد.
از دو قلو ها قد بلندتر بود و وسط دو صورت سرخ و سفید و گوشتالو، رنگ پریده ولاغر به نظر می آمد. آرمن چند قدم عقب تر ایستاده بود. آدامس می جوید و به موهای بلند دخترک نگاه می کرد. پیراهن سفیدش از شلوار زده بود بیرون . سه دگمه ی بالا باز بود. لابد طبق معمول با یکی دست به یقه شده بود. بشقاب و لیوان چهارم را گذاشتم روی میز و با خودم گفتم امیدوارم باز احضار نشوم مدرسه.















