توضیحات
دانلود رمان درنگی سرنوشت ساز نوشته نویسنده ترلان عصری، حدیث صبری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: درنگی سرنوشت ساز
پدید آورنده: ترلان عصری، حدیث صبری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 674
معرفی رمان درنگی سرنوشت ساز
پشت هر کلیپ خنده دار حدیثه، دردی پنهان است. حالا که به عنوان سلبریتی اینستاگرامی شناخته می شود، ناگهان مهمانی از گذشته سر می رسد – معلم قدیمی اش که روزی عشق نافرجامش بود. وقتی این معلم تبدیل به منتقد اصلی آثارش می شود، حدیثه باید تصمیم بگیرد آیا این نقدها حرفه ای است یا انتقامی عاطفی؟
بخشی از رمان درنگی سرنوشت ساز
داشتم بر میگشتم خونه یه طوری ارسلان منو ترسوند که گفتم چیه حالا کلا کارش کرم ریزیه مگس کله رنگی. تو حال خودم بودم که یهو محکم خوردم به یه چیزی وای خدایا سرم…. حس میکنم پنچر شد سرمو گرفتم بالا و دیدم یه یارویی که معلوم بود مشنگ میزنه با نیش باز داره نگام میکنه. سریع رفتم عقب و برگشتم تا برم که جلوم رو گرفت و گفت:جون خانوم کوچولو برسونمت. هیچی نگفتم و خواستم برم که یکی از پشت گرفت منو و کشید سمت خودش جیغی کشیدم و ترسیده نگاهش کردم شبیه جوجه تیغی بود!با چندش آورترین لحن ممکنی که شنیده بودم گفت:ای جونم چه عروسکی قول میدم با ما بهت خوش بگذره جوجه.با جیغ و داد در حالی که دست و پا میزدم گفتم- ولم کنین کثافتا.که یهو ولم کردن و افتادن زمین و هم زمان صدای آخ یکیشون اومد.برگشتم سمتش که به دوستش گفت که فرار کن خواستم در برم
که یهو کشیده شدم تو بغل یکی اومدم جیغ بزنم که در گوشم گفت: چکی چاک منم ارسلان.یعنی خونم به جوش اومد از بغلش در اومدم و با خشم گفتم: تو تو نباید بیای دنبال من؟ هان؟.یعنی ان قدر عصبی بودم از دست این بشر که خدا میدونه. ارسلان دستش رو گرفت سمت خونه و گفت:بیا برو جیغ و داد نکن دخترا دو ساعت دیگه میخواییم بریم بیرون با بچه ها دور بزنیم. یهو یه جیغی از خوشحالی زدم اصلا فراموش کردم الان چی شد. بدو بدو رفتم سمت خونه شرط میبندم تو دلش گفته بود این دختر واقعا اسکله آماده شدیم و منتظر بودیم ممد بیاد دنبالمون تو حال خودم بودم و داشتم در و دیوار رو نظاره میکردم که یهو ارسلان گفت: – حدیث سوسک. برگشتم سمتش و پکر نگاهش کردم الان که چی؟ مثلا فکر کرده من می ترسم؟ پوفی کشیدم رو پاشنه ی پاهام چرخیدم و گفتم: من از سوسک نمیترسم.
سرم رو انداختم پایین و سری به علامت تأسف تکون دادم که دیدم واقعا یه سوسک زیر پام ایول از این سوسکاس که وقتی لهشون میکنی صدای چیپس میدن اصلا یه ذوقی کردم که نگو. وای خدا بذار لهش کنم خرکیف شم ارسلان داشت با چشمای درشت شدش نگاهم میکرد چیه خو؟ نمیترسم دیگه این به ماه دیگه با من زندگی کنه به حافظ میگه مردی که کنار فاضلاب میشست و ساقیش خوب نبود. توهین نشه ها خودتون میدونید این چرت و پرت زیاد میگه. رو به ارسلان گفتم: اری لش کنم؟.یعنی چشم هاش شده بود جوجه اردک زشت منم شونه هام و انداختم بالا و آروم پام و گذاشتم رو سوسکه و کم کم لهش کردم یه صدایی داد که خدا میدونه چرا خرکیف شدم به خدا! خدایا این رو شفا نده بخندیم. برگشتم سمت ارسلان و با نیش باز نگاهش کردم که گفت: به خدا تو طبقه بالات اجارس. خواستم حرفی بزنم که صدای بوق ماشین اومد برگشتم سمتش دیدم به ون سفیده ایول…









