توضیحات
رمان دلنیای عاشق از زبان راوی داستانه. امانقش های اصلی رمان عرفان ودلنیا هستن. عرفان پس ازمرگ پدرش ضربه سختی میخوره ولی چون پدرش به نامادریش علاقه ی زیادی داشته بعد پدرش به نامادریش اعتماد میکنه ولی ضربه بدی میخوره. اما دراین بین دختری هم هست که قلب مغرور عرفان رو احاطه میکنه و…
اسم رمان: رمان دلنیای عاشق
نویسنده این اثر: مهدیه مومنی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان دلنیای عاشق
صدای سرفه های مکرر آقای شهریاری مدام در اتاق بزرگش می پیچید. عرفان تک فرزند خاندان بزرگ شهریاری مغرور در کنار پدر ایستاده بود و دستشو توی دست گرفته بود. آقای شهریاری به سختی نفس می کشید و حالش اصلا مساعد نبود. آرتینا خانم زن دوم آقای شهریاری و نامادری عرفان هم در طرف دیگر تخت ایستاده بود.
دکتر وارد اتاق شد و به عرفان دست داد و مشغول معالجه ی آقای شهریاری شد. عرفان کمی مضطرب شد و اخم کرد. کمی که گذشت دکتر به ناراحتی رو بهش گفت:
– متاسفم عرفان خان. پدرتون دیگه زیاد فرصت نداره. بیماری خیلی پیشرفت کرده و دیگه از دست ما کاری برنمیاد. عرفان کلافه شد:
– یعنی چی دکتر؟ میبرمش آمریکا هر جا که بشه.
دکتر از جایش برخاست:
– مختارید عرفان خان. ولی هر جا که ببرید همین حرفای منو تحویلتون میدن.
عرفان دستشو توی موهاش فرو کرد و کلافه نفس عمیقی کشید. آقای شهریاری گفت:
– عرفان پسرم خودتو اذیت نکن مرگ حقه بابا.
دکتر سبحان خداحافظی کرد و رفت. آرتینا خانم لبخندی محوی زد انگار زیاد از مرگ آقای شهریاری ناراحت نبود.















