توضیحات
هنگامی که از رسیدن به تو ناامید شدم، وقتی هر روز به وقت تنهایی ام سراغی از خاطراتت میگیرم، لب پنجره می ایستم خیره به نقطه ای نامعلوم، می بینمت که میخندیدی و برایم دست تکان می دهی….و این شروعی برای داستان عاشقانه رمان درد بی درمانم چرا نمی آیی هستش…
اسم رمان: رمان درد بی درمانم چرا نمی آیی
نویسنده این اثر: فاطمه یوسفی
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان درد بی درمانم چرا نمی آیی
چادر مشکی ام را جمع می کنم و کالسکه ی صورتی دوقلوها را حرکت می دهم. دوقلوهـا بـه آرامـی باد تابسـتانی، کـه لابـه لای شـاخ و بـرگ درخـت انجیـر مـی وزد، بـه خـواب رفته اند. خیابان شلوغ تـر از هـرروز دیگـر اسـت و مـردم درخیـال خریـد شـب یلـدا هسـتند. شـنیدی چـه گفتم؟
خیابـان هـا در هـرج و مـرج و ترافیـک همیشـگی خـود، غـرق و مـردم هـم درایـن فکـر هسـتند برای این شب طولانی سال، چه بخرند؟ مرد من، فکر می کنم زمانش است که بیایی وخانه ی بی روحمان را نشاط ببخشی. مـرد محکـم و اسـتوار مـن! همـه چیـز روبـه راه اسـت، دوقلوهـاخوب هسـتند، خیابـان هـا شـلوغ است و مردم همچون گذشته، غافـل از کنـار هـم دیگـر مـی گذرنـد، امـا مـن خـوب نیسـتم.
تـو را کم دارم، درد بی درمانم چرا نمی آیی؟ چرا باآمدنت، شب های سیاهم را سپید نمی کنی؟ بـا صـدای بـوق ناهنجـار اتوبوسـی کـه از کنـارم مـی گـذرد، از خیـال بیـرون مـی آیـم و باسـرعت بیشـتری از کنـار پـارک بـازی کودکـان مـی گــذرم. بـیم دارم از طنــین خردسـالان پــر جنــب و جوش، دوقلو ها بدخواب شوند.















