توضیحات
دانلود رمان فرای من نوشته نویسنده صاحبه پور رمضانعلی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: فرای من
پدید آورنده: صاحبه پور رمضانعلی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 220
معرفی رمان فرای من
امیرحسین، دانشجوی جوان رشتهی پزشکی، بعد از یک تجربهی عجیب و بهیادماندنی، به دنیای ناشناختهی ماورا جذب میشه. اما هرچه بیشتر جلو میره، بیشتر درک میکنه که این مسیر برای انسانها ساخته نشده. کافیست فقط یک خطا مرتکب بشی تا دروازهای باز شه که بستنش کار هرکسی نیست… و اون وقت، جهنم در خانهات ساکن میشه.
بخشی از رمان فرای من
از شبی که رفت پدر محمد در زیرزمین را قفل کرد. بعد از جستجوی پنهان از چشم پدرش توانستیم کلید را پیدا کنیم. انگار همین حالا است. کسی خانه نبود و ما فرصت را غنیمت شمردیم تا به زیرزمین برویم. اما هر چقدر بیشتر میگشتیم کمتر پیدا میکردیم. ناامید از پیدا کردن چیزی که میخواستیم قصد خروج را داشتیم که پای محمد به چیزی برخورد کرد و نقش زمین شد. ردش را گرفتم و دیدم قسمتی از وسط اتاق که با فرش کهنه ای مفروش شده بود کمی بلندتر از سطح زمین است. با کمک هم گوشه فرش سنگین دستبافت را گرفتیم و بلندش کردیم یک موزائیک از جا در آمده و معلوم بود که زیرش چیزی گذاشته اند. دست بلند کردم تا آن را بردارم که دست محمد روی دستم نشست. چشم هایش در کاسه دودو میزد میدانستم ترسیده من هم کمی از او نداشتم اما کنجکاوی ام برای کشف ندانسته ها بر ترسم غلبه کرده بود._چیکار میکنی امیر حسین؟ این یارو جنی بود، معلوم نیست چه کوفتی رو این زیر قایم کرده مصرتر از دفعه قبل ، دستم را از بین دست هایش بیرون کشیدم.
– مگه نمیخواستی بدونی اینجا چیکار میکنه؟ سری تکان داد و نگاه سرگردانش را به کف موزائیکی لخت اتاق دوخت. دوباره دستم را بلند کردم آن قدر لق بود که راحت از جا در آوردمش زیرش چیزی را در ملحفه ای سفید پیچیده بودند که حالا رویش یک وجب خاک نشسته بود. خاکش را فوت کردم که باعث شد هر دو به سرفه بیفتیم. روی زمین گذاشتمش با احتیاط گوشه های ملحفه را گرفتم و از چهار طرف بازش کردم. صفحه چوبی تا شده و کتابی قدیمی محتویاتش بود. ضربان قلبم حتی از روی لباس هم مشخص بود صفحه چوبی باریک را از هم باز کردم لولای زنگ زده اش صدای گوش خراشی را بلند کرد خطوطی عجیب با حروف در هم فارسی روی صفحه بود صدای محمد که حالا می لرزید از کنار گوشم بلند شد. دیدی گفتم این به جای کارش میلنگه؟ اینا برای احضار روحه من قبلاً تو یه فیلم دیدم. میخواستم لای کتاب قدیمی را بدون توجه به محمد که هنوز حرف میزد باز کنم.
که صدای بستن در باعث شد سرم را بلند کنم نگاهش که کردم جلوی چشم های وق زده از هر اسم دوباره و اینبار با صدایی به مراتب بلندتر دو لنگه چوبی در به هم برخورد کرد. دیگر تتمه کنجکاوی ام مانده بود و ترسی که بر قلبم چیره گشت باعث شد بلند شوم و همراه محمد سمت بیرون فرار کنیم. اما دستم که دستگیره در را لمس کرد فهمیدم قفل شده محمد به بازویم چنگ انداخت. _این… این در چطور قفل شده؟ قفل…دستش را بالا آورد و با دیدن قفل در زیرزمین در دستانش گامی به عقب گذاشتم.در خرابه امیر به جز با این… صدای دویدن میآید کسی که نه انگار چند نفر در حیاط می دویدند. محمد شروع کرد به فریاد زدن آن قدر بلند که باعث شد دستم را روی گوشم بگذارم. یک آن در طوری باز شد که تکه ای از چوب یک لنگه اش به گوشه ای پرید. ترس این که دوباره بسته شود باعث شد. دست محمد را بگیرم و به سمت بیرون بدویم، در حیاطی روی زمین افتادیم هیچ کس آنجا نبود، یعنی هیچ آدمی…










