دانلود رمان دارچین

25,000 تومان

ارباب اصلان، صاحب عمارت اربابیه، مردی مغرور و سخت‌کوش بود که وقتی خشمش اوج می‌گرفت، هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت؛ جز فیروزه، دختر خدمتکار آرام و مهربانی که همیشه با یک فنجان چای دارچین مقابلش ظاهر می‌شد و طوفان درونش را آرام می‌کرد.ارباب سال‌ها در انتظار داشتن وارث بود، اما زنش با آن همه فیس‌و‌افاده حاضر نبود مادر شود. درست وقتی که ناامیدی به اوج رسیده بود، نگاه ارباب در سکوت عمارت به فیروزه گره خورد… و خیلی زود، دختر خدمتکار حامل وارث ارباب اصلان شد.

توضیحات

دانلود رمان دارچین نوشته نویسنده ریحانه کیامری pdf بدون سانسور

عنوان اثر: دارچین

پدید آورنده: ریحانه کیامری

زبان نگارش: فارسی

شمارگان صفحات: 623

معرفی رمان دارچین

ارباب اصلان، صاحب عمارت اربابیه، مردی مغرور و سخت‌کوش بود که وقتی خشمش اوج می‌گرفت، هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت؛ جز خورشید، دختر خدمتکار آرام و مهربانی که همیشه با یک فنجان چای دارچین مقابلش ظاهر می‌شد و طوفان درونش را آرام می‌کرد.ارباب سال‌ها در انتظار داشتن وارث بود، اما زنش با آن همه فیس‌و‌افاده حاضر نبود مادر شود. درست وقتی که ناامیدی به اوج رسیده بود، نگاه ارباب در سکوت عمارت به فیروزه گره خورد… و خیلی زود، دختر خدمتکار حامل وارث ارباب اصلان شد.

بخشی از رمان دارچین

دست روی نقطه ضعف اصلان گذاشته بود او هم دیگر چیزی نگفت و با حرص فقط رفتنش را تماشا کرد. دو سه دقیقه ای که از رفتن مهناز گذشت از اتاق خوابشان بیرون آمد و لبه ی نرده های بالا ایستاد و غرش کرد._یکی تو این خراب شده نیست به استکان چای دست من بده؟! فقط بلدین مفت بخورین هیکل گنده کنین. پیشکارش به سرعت خود را به پذیرایی رساند و سر بالا گرفت تا اصلان را ببیند. دستانش را جلوی پایین تنه اش به هم گره زد و ترسان گفت:چشم آقا… چشم…همین الان میگم چای بیارن خدمتتون. پیشکار که غلام نام داشت سریع خود را به آشپزخانه رساند و به خدمه توپید._یکیتون یه استکان چای ببره برای ارباب زود. در چنین مواقعی هیچ کس جرأت نزدیک شدن به ارباب را نداشت چرا که می‌ترسیدند آتش خشمش دامن آنها را بگیرد. زن‌ها کمی با هم پچ پچ کردند و بعد با هم توافق کرده رو به کوچکترین خدمتکار عمارت گفتند: چای بریز ببر برای ارباب. غلام تند شد.

و داد زد: بجنبین دیگه ارباب عصبانین حالشون رو به راه نیست. صغری خانم دخترک را خطاب قرار داد._د بالا دیگه فیروزه دست و پات و حنا گذاشتن مگه نمیگم بجنب تا ارباب بیشتر عصبانی نشدن. غلام به فیروزه اشاره زد._هی تو زود دست به کار شو در ضمن اگه از این چیز میزای گیاهی هست که برای اعصاب خوبه ببر براشون اوقاتشون خیلی تلخه. فیروزه چشم گفت و به سرعت چند دانه چوب دارچین را در قوری استیل پر از آب جوش انداخت و روی گاز گذاشت و زیرش را زیاد کرد. پنج دقیقه بعد چای دارچین را در استکانی طلایی و کمر باریک ریخت و در سینی قرار داد و یک شاخه نبات کوچک کنار نعلبکی اش گذاشت. صدای فریاد ارباب عمارت را لرزاند._چی شد این چای؟! مردین همه تون؟!فیروزه سینی را برداشت و با عجله از آشپزخانه بیرون رفت. حلیمه خانم پشت سرش گفت:_خدا به روش رحم کنه دخترک بیچاره…هم سعی داشت سریع به طبقه ی بالا برسد و هم تعادل سینی را حفظ کند تا چای لبریز نشود و در نعلبکی نریزد.

اولین بار بود که به طبقه ی بالا میرفت. تاکنون تنها خدمتکاران قدیمی به این طبقه رفت و آمد داشتند؛ آن هم با اجازه ی خانم عمارت و یا خود ارباب. استرس به جانش ریشه دوانده بود و نفس‌ هایش را یکی در میان کرده بود. پشت در اتاق که رسید یکی دو نفس عمیق کشید که بوی سیگار به ریه هایش نشست و تک سرفه ای کرد. پیش از آنکه در بزند و برای ورود اجازه بخواهد خود اصلان خان گویا سرفه اش را شنیده بود که صدایش را با عصبانیت بلند کرد_چه عجب! تن لشت و بیار تو! کم استرس داشت که با این صدای بلند و لحن خشن هم بر اضطرابش افزوده گشت. برای داخل رفتن تعلل کرد و این بار صدا بلندتر شد._پس چه غلطی میکنی؟! بیا تو بینم. انگار پاهایش به زمین دوخته شده بودند نمی توانست جم بخورد!_داری چه گوهی میخوری خیره سر؟! برو تو دیگه سه ساعته پشت در وایستادی مثل اینکه دلت میخواد فلکت کنم؟!غلام بود که بیخ گوشش پچ پچ کرد و اندکی هولش داد. تته پته کنان گفت: چ… چشم…. هولم… نکنین… أ… الان میرم…

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
ارباب اصلان، صاحب عمارت اربابیه، مردی مغرور و سخت‌کوش بود که وقتی خشمش اوج می‌گرفت، هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن به او را نداشت؛ جز خورشید، دختر خدمتکار آرام و مهربانی که همیشه با یک فنجان چای دارچین مقابلش ظاهر می‌شد و طوفان درونش را آرام می‌کرد.ارباب سال‌ها در انتظار داشتن وارث بود، اما زنش با آن همه فیس‌و‌افاده حاضر نبود مادر شود. درست وقتی که ناامیدی به اوج رسیده بود، نگاه ارباب در سکوت عمارت به فیروزه گره خورد… و خیلی زود، دختر خدمتکار حامل وارث ارباب اصلان شد.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب: دارچین
  • ژانر: عاشقانه
  • نویسنده: ریحانه کیامری
  • ویراستار: نگاه دانلود
  • تعداد صفحات: 623
  • منبع تایپ: dlnegah.com
لینک کوتاه:
برچسب ها
موضوعات
ورود کاربران

درباره ما
نگاه دانلود
توضیح کوتاه درباره ما
آخرین نظرات
  • هانیسلام من نویسنده این رمان هستم و درخواست حذف آن را دارم....
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " نگاه دانلود " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!