توضیحات
دانلود کتاب پرتقال کوکی نوشته نویسنده آنتونی برجس pdf بدون سانسور
عنوان اثر: پرتقال کوکی
پدید آورنده: آنتونی برجس
زبان نگارش: فارسی
سال نخستین انتشار: تیر 1404
شمارگان صفحات : 172
معرفی کتاب پرتقال کوکی
پرتقال کوکی رمانی آینده نگر و علمی تخیلی است که ماجراهای الکس سردسته گروهی خلافکار که در جیب بری و دزدی، ضرب و شتم و تجاوز به افراد بیخانمان لندن تبحر خاصی دارند را شرح میدهد. در آیندهی کابوس واری که آنتونی برجس از بریتانیا را به تصویر میکشد، الکس، یک نوجوان پانزده ساله حکایت خود را به وسیلهی یک گویش ابداعی به نام «ندست» تعریف میکند، همراه با سه «شخیل» خود پیت، جورجی و دیم و در کنار خلافکاران دیگر، پس از غروب آفتاب شهر را تحت اختیار میگیرد و دست به انواع و اقسام جنایات میزند. به دلیل آمار بالای جرم و جنایت دولت تصمیم میگیرد به جای زندانی کردن خلافکاران که ظاهراً بیفایده است، با استفاده از تکنیک لودُویکو روحیهی خلافکارانه را در آن ها از بین ببرد و به عبارتی آنها را «اصلاح» کند. ولی این سوالی است که رمان از ما میپرسد: «اصلاح به چه قیمتی؟»
خلاصه کتاب پرتقال کوکی
سه تا خوشکه کنار هم پشت پیشخون نشسته بودن، ولی ما شازده ها چهار تا بودیم.معمولا رسم بر این بود
که یکی برای همه و همه برای یکی. این تیکه ها هم غایت مد روز پوشیده بودن و کلاه گیس بنفش و سبز و
نارنجی روی دوگولشون گذاشته بودن. گمان میکنم قیمت هر کدوم ازحقوق سه چهار هفته ی اون تیکه ها
کمتر نبود. آرایشم کرده بودن تا جفتشون جور بشه )یه رنگین کمان دور بصیرتشون و لب و لوچه ای که با
غلظت زیادی رنگ آمیزی شده بود. لباسای مشکی صاف و صوف و بلندی پوشیده بودن و جلوی
مهمکشون نشون نقره ای کوچیکی زده بودن که روش اسم شازده های مختلفی نوشته شده بود؛مثل جو
و مایک و غیره و ذلک. قرار بود اینا اسم شازده هایی باشن که قبل از چهارده سالگی خوشکه ها باهاشون
همبستر شده بودن. هی به ما نگاه میکردن و نزدیک بود که بگم )زیرزبونی البته( ما سه تا بریم یه کم تبادل
تن کنیم و دیم نگون بختو ولش کنیم به امون خدا، چون فقط کافی بود یه نصفه لیوان کلسیم براش بچکیم
و یه تیکه تنوین توش حل کنیم، ولی خب این کار یه جورایی قانونشکنی بود. دیم خیلی خیلی زشت به
نظر میرسید و اسمش واقعا برازنده اش بود ولی در عین حال مبارز گولاخ و بی وجدانی بود و در کار با چکمه هم بسیار ماهر.
«پس بالاخره تکلیف چیه، ها؟»
دادایی که کنار دستم نشسته بود، روی نیمکتی که قدر سه دیوار درازا داشت حسابی بصیرت چاق کرده
بود و یه واژگانی بلغور میکرد تو مایه های »سفرهی دلتو پیش کسی باز نکن. غمی که سر دلت نشسته باشه،
غذا کم میاره دلخور میشه.« معلوم بود وارد سرزمین شده و تا خود مدار پیش رفته. حال و هواشو درک میکردم. منم مثل بقیه امتحانش کرده بودم ای برادران من، اما الان سمت نظرم این بود که یه جور متاع
مخصوص بزدلاست. وقتی کلسیمو نوشجان میکردید، همونجوری دراز میکشیدید و این تصور بهتون
دست میداد که هر چیزی که دور و بر تونه، یه جورایی متعلق به گذشته ست. میتونستید همه چیو خوب
بصیرت کنید، از میز و استریو و نور گرفته تا تیکهها و شازدهها، ولی همشون شبیه چیزایی به نظر
میرسیدن که یه زمانی بودن، ولی حالا دیگه نیستن. چکمه یا کفش یا ناخنتون یه جورایی هیپنوتیزمتون
میکرد، گردنتون راست میشد و طوری میلرزیدید که انگار گربهاید. این قدر میلرزیدید که دیگه چیزی
باقی نمیموند. اسم و بدن و هویتتونو از دست می دادید و اصلا براتون مهم نبود. این قدر صبر میکردید که
ناخنتون زرد میشد، بعد زردتر و زردتر. بعد نورو به شکل ذرات اتم میدیدید و چکمه و ناخن یا گرد و خاک
روی پاچه ی شلوارتون به یه مکان خیلی خیلی خیلی بزرگ تبدیل میشد؛ بزرگتر از کل دنیا،و وقتی همه ی
اینا تموم میشد، شما رو به خدا معرفی میکردن. وقتی بر میگشتید، حالتون نزار و لب و لوچه تون غنچه
بود و هر لحظه ممکن بود زولیک دنس بزنید. این خوب چیزیه ، ولی واسه بزدلاست. شما نیومدید زمین تا
با خدا ارتباط برقرار کنید. این قضایا میتونن شیره ی قوا و خاصیتو از هر شازده ای بکشن بیرون.
«پس بالاخره تکلیف چیه، ها؟»
استریو روشن بود و این حس بهتون دست میداد که صوتخواننده داره از یه طرف باربه اون طرفش حرکت
میکنه، از سقف میره بالا و بعد میاد پایین و ویــژی از این دیوار میره به اون دیوار. برتی لسکی بود که با
اون صدای گرفته داشت آهنگ محبوب دیرینهای رو میخوند به اسم «تو اوقاتمو تلخ میکنی». بین اون سه
تا آفرت پشت پیشخون، اونی که کلاه گیس سبز داشت هماهنگ با ریتم چیزی که بهش ضربآهنگ
موسیقی میگفتن شیکمشو میداد بیرون و میبرد تو. میتونستم تیز شدن خنجر توی کلسیمو احساس
کنم و حالا دلم یه کم بیست به یک میخواست. برای همین مثل مرغ قدقد کردم: »خروج خروج خروج
خروج!« بعد در گوشولوی این شازدهای که کنار م نشسته بود، یه صدای ناهنجار درآوردم، ولی طرف عین
خیالش نبود و به »اشک وزنه ایه که زور احساسات بهش نرسید« گفتنش ادامه داد. میدونستم وقتی از
سرزمین بیاد بیرون، حالش خوب میشه.









