توضیحات
دانلود رمان زوال نوشته نویسنده مریم پیروند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: زوال
پدید آورنده: مریم پیروند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1910
معرفی رمان زوال
عشق ریحانه به بهادر، آرام و پنهان شکل میگیرد، اما با یک لغزش همهچیز فرو میپاشد. اشتباه بهادر، در کنار رقیبی که از دل خانواده بیرون میآید، نفرتی عمیق به جا میگذارد. این اتفاق، ریحانه را به مرز نابودی میکشاند. با ازدواج بهادر و خواهر ریحانه، عشق به خط قرمز تبدیل میشود؛ اما آیا میشود از احساسی که ریشه دوانده، بهسادگی گذشت؟
بخشی از رمان زوال
اونیکه تو گوشت و استخونت ریشه بزنه و هرروز با قلب زبون نفهمت آبیاری بشه مسلمه که وقتی نباشه حالت وروزت این میشه ..پس به چی میگن مریضیه لا علاج ؟ به درد وامونده ی که با هیچی درمون نمیشه. خدایا همینجا روی این زمین نامردت تو همین اتاق که برام حکم به سلول تنگ و تاریک روداره ، اعتراف میکنم من ریحانه امیری دختر کوچیک حاج پرویز امیری تو سن 21 سالگی نابود شدم…به زبان کاملا ساده تر همه ی امیدمو واسه زنده بودن از دست دادم؛ این دختر باچشم و ابروی مشکی وبینی رو فرم و گونه های کمی برجسته ولبهایی متناسب با حالت قلوه ای که روزی عزیز دلش بود حالا با ظاهری رنگ پریده و پریشون تو آینه بخودش زل زده و از ریخت وقیافه خودش هم متنفره ..هه پوزخند هم برام کمه …اشک دیگه ای از چشمام چکید، آخ بهادر..آخ که منو له کردی، منو نابود کردی، لامصب تو اونقد توجونم جا پهن کردی که حتی نمیتونی بهت لعنت بفرستم،
هنوز هم انقد عاشقتم که حاضر نیستم حتی خار تو دستت بره من تورو باختم تویی که از تمام دنیا برام با ارزش تر بودی ؛ با صدای اس ام اس گوشیم از حال نکبت بار خودم بیرون اومدم ، با دیدن اسمش قلبم شروع به رقصیدن کرد، لعنتی من با دیدن اسمت حالم انقد دگرگون میشه الان که ببینمت چی چی میشم !؟ اس و باز کردم که زده بود” سه ساعته علاقم کردی ،چرا نمیای دیگه ؟” نفسی با درد کشیدم و روسری مشکیه بلندمو سرکردم، تیپم سرتا پا مشکی بود انگار تازه بابامو به خاک سپردن ولی اینبار داشتم قلبمو به خاک میسپردم ، این دختری که تو آینه میبینم اصلا شبیه ریحانه ی یک ماه پیش نیست ؛ انقد درب و داغونم که حتی خودمم از دیدن قیافم بدم میاد. نه صورتم شبیه آدمیزاده و نه چشمام اون شورو شوق همیشگیو داره. جعبه کوچیک رو از رو میز برداشتم و از اتاق بیرون اومدم مامان رو میز آشپزخونه در حال سبزی پاک کردن بود، با دیدنم از جا بلند شد و بطرفم اومد.
_مامان خدا مرگم بده که تورو تو این حال وروز نبینم ، چندروزه معلوم نیست چت شده نه حرفی نه چیزی ،خودتو حبس کردی تو اون اتاق به منم که چیزی نمیگی_دارم میرم بیرون تا یکم از دستم آرامش داشته باشی! زیر لب چیزی گفت که نشنیدم_کجا داری میری حالا؟ -(قبرستون) میرم پیش مینا باید یه سری جزوه ازش بگیرم. _خب فردا ازش بگیر مادر بیرون خیلی سرده تو این چند وقت انقد ضعیف شدی میترسم سرما بخوری_نگران نباش مامان لباس گرم هم پوشیدم میخوام برم یکم از این حالو هوا دربیام._باشه عزیزم ،زود برمیگردی ؟_(ایشالا خبر مرگم برگرده خونه ) نمیدونم سعی میکنم! کفشامو پوشیدم واز خونه بیرون اومدم._سلام برسون مادر، مواظب خودت باش_ممنون ، خداحافظ._خداحافظ عزیزم. از خونه که بیرون اومدم سریع با مینا تماس گرفتم ، بعد از چند بوق صدای گرمش تو گوشی پیچید،_جانم ریحان _مینا، من دارم میرم ببینمش ، اگه مامان یه موقع بهت زنگ زد هواست باشه..












