توضیحات
دانلود رمان عشوه گر 2 نوشته نویسنده مریم پیروند pdf بدون سانسور
عنوان اثر: عشوه گر2
پدید آورنده: مریم پیروند
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1119
معرفی رمان عشوه گر 2
عشق پرچالش یزدان و آوا بود؛ مسیری پر از مانع که در نهایت به وصال ختم شد. اما در فصل دوم، داستان وارد مرحلهای تازه میشود؛ جایی که یوسفی، برادر یزدان، در کنار آتنایی، دختر شانزدهسالهی آوا، قرار میگیرد و در شلوغی جشن عقد مادرش، ناخواسته گرفتار احساسی میشود که مسیر زندگی هر دو را تغییر میدهد.
بخشی از رمان عشوه گر 2
بوسه ای به پیشونیم زد و با حالی عجیب و شورانگیز گفت: فعلا ولت میکنم اما تموم شد دیگه خودت بهم اوانس دادی. اصلا نفهمیدم منظورش چیه ! اوسکول تا یکم پیش داشت مسخره ام میکرد و هر هر بهم میخندید اما دروغ چرا داشتم با غلیانی که از شور و هوای حرف هاش توی تنم افتاده بود بی قرار میشدم و بند رو به آب میدادم که بهش بگم چقدر میخوامش. گوشیش رو برداشت اونقدر حرکاتش شتاب زده و در اوج خوشحالی بودن که یه لحظه به خودم بالیدم. یعنی همه اینا بخاطر منو دیدنمه که این شکلی شده؟ اونقدری که یادش رفته من چه پستی توی پیجم گذاشتم؟ شاید هنوز اون پست رو ندیده و شاید هم با دیدنم اصلا بیخیال گیر دادنهاش شده و نمیخواد اوقاتمون رو بیخودی زهر کنه._الو آوا ؟ سلام ، چطوری؟ با شنیدن اسم مامانم لبخند پهنی نشست روی لبهام. یوسف نیم نگاهی به من کرد و با دستش روی نوک دماغم ضربه ی ریزی زد.
این حرکتش منو یاد عمو یزدان انداخت همیشه این کار رو میکرد._شام چیزی درست نکردی؟ بلند خندید میدونستم مامان یه تیکه قلمبه بهش پرونده_نگفتم تو گارسونی، پرسیدم گفتم اگه دست به کار نشدی هنوز دیگه چیزی درست نکن شام از بیرون میخریم… آره، سورش با من باشه چیزی نمیخوایم از بیرون بخرم ؟ اوه اون صدای یزدانه ؟ بگو چرا گاله میزنی خب ؟ فقط پیاز ؟ باشه باشه فعلا. گوشی رو قطع کرد و با شیطنت گفت: فکر کنم تا کمر رفته بود داخل که اونجوری داد زد-کی. _یزدان_تا کمر کجا رفته بود.با شوری که میون چشماش افتاده بود خندید و با طعنه گفت: هیچی حواسم نبود تو چشم و گوش بسته ای.فهمیدم یه تیکه ی بد به مامانم و داداشش پرونده ولی چیزی نگفتم. کنار خیابون ایستاد و گفت: یه دقه بشین جیم میم نزنی تا بیام، میرم واسه مامانت پیاز بخرم. پیاز واسه کمر خیلی خوبه. زبونش رو با شرارت روی لب هاش کشید و به بیشعور گفتن من خندید و پایین رفت.***
کنار ایستادم تا از ماشینش پیاده شد و به صورت رنگ و رو رفته ام لبخندی زد. آروم گفت:- استرس داری؟ لب هام خشک شده بودن و لبخندش رو بی جواب گذاشتم با تکون سر موافقت کردم. – خیلی. لبخند زنان پشت ماشین ایستاد و صندوق عقب رو بالا زد و ساک و چمدونم رو از ماشین بیرون کشید._پیازها رو در آوردی؟ تا گفت پیازها دوباره یاد بیشعور بازی هاش افتادم که تا همین جا به مامانم و عمو یزدان لغوز خوند و خندید. بی حوصله گفتم: نه درشون نیاوردم. در صندوق عقب رو بست و ساکم رو زمین گذاشت._ عیب نداره بعد میآم درشون میآرم. نگاهم کرد و به در اشاره ای زد: چرا نمیری داخل؟_جعبه ی شیرینی توی دست کرختم سنگینی میکرد با هیجان و استرس و چشمای مشتاقم نگاهی به در انداختم که با شوخی گفت: استرس رویارویی با خونوادتو داری اوسکول؟ برگشتم و با غیظ زل زدم بهش که باز با لبخند به در اشاره کرد – برو داخل دیگه الکی ایستاده بربر نگاه میکنه.












