توضیحات
شهرزاد با تمام توان تلاش میکند زندگی آشفتهاش را سامان دهد، اما سرنوشت هنوز هم نمیخواهد نوای هماهنگی برای قصهاش بنوازد. خبر آزادی شاهین پس از ده سال، شاهینی که کینهای سنگین از او به دل دارد و شیدا را عامل تمام بدبختیهایش میداند. او را در تنگنایی قرار میدهد که گویی تنها راه نجاتش، فرار از آن شهر است…
عنوان کتاب: رمان منی دیگر
نویسنده اثر: عاطفه انصاری
ژانر: عاشقانه
بخشی جذاب از رمان ده درجه زیر صفر
دو ساعتی بود که در خانه نشسته بودیم. خاتون در فکر بود و چیزی نمیگفت من هم زانوهایم را در آغوش کشیده و دست از نگاه کردن به صورت در فکرش بر نمیداشتم بالاخره دمی گرفت و ذکری زیرلب خواند. تسبیح دور دستش را باز کرد چند دانه جدا کرد و یک به یک شمرد و این یعنی راهی به ذهن خاتون رسیده است که از آن اطمینان. ندارد عادتش بود وقتی به قول خودش در راهی عقلش به جایی نمیرسید استخاره میکرد. دانهها را یک به یک رد کرد و وقتی به آخرین رسید با صدای بلند گفت: الحمد لله. نمیدانم نیتش چه بود اما الحمد لله گفتنش یعنی خوب آمد. بیمعطلی از جایش بلند شد و به اتاق خودش رفت من هم پشت سرش چمدان بزرگی بیرون کشید و رو به من کرد. – اینو بگیر هرچی لازمت جمع کن بریز توش. یعنی چی؟ کلافه در کمد را به هم کوبید یعنی باید بری! فعل مفردش ترسم را دو چندان کرد بروم؟
رفتن خارج از تصورم نبود اما بدون خاتون در مخیلهام نمیگنجید – برم؟ تنها؟ باید تنها بری شاهین در بیاد این بار قطعا میاد اینجا من باید باشم که نتونه راحت پیدات کنه. قلبم در سینه که نه در گلویم میزد. این چه رسمی بود که دنیا با من داشت؟ تا کی؟ تا وقتی معلوم ن دیگه مصیبت جدیدی با خودش نداره. خاتون تنها کسی بود که در این زندگی برایم مانده بود؛ من بدون خاتون بهشت هم نه ندارم که من بدون تو هیچجا نمیرم. کوچکم را باز کرد و هرچه دم دستش بود بیرون ریخت اونی که فردا میاد بیرون همه جوره از تو کینه داره بیاد بیرون میخواد تلافی هر چیزی که این مدت کشیده رو سر تو دربیاره. بفهمه اینجا بودی بفهمه با من بودی بدتر میشه. لباسهایم را یک به یک توی چمدان جا داد و به کمد اشاره کرد: این تو چیزی نیست جای دیگه چیزی نداری؟ خات… جملهام با فریادی که زد نا تمام ماند. خاتون بیخاتون گوش کن به من دختر.
با دست لرزان و چشم گریان کشو زیر کمد را باز کردم و آلبوم کوچک و جعبه یادگاری هایم را بیرون کشیدم و درون چمدان جا دادم تنها داشته ارزشمند این روزهایم خاطراتم بود عکس بزرگی که هر چند شب یکبار نگاهش میکردم از میان آلبوم سر خورد عکس را برداشتم و نگاهم روی خنده از ته دل خودم و دختری که کنار دستم ایستاده بود ثابت ماند خندههایی که مدتها بود حسرتشان را میکشیدم. ما که کم بیچارگی نداشتیم چرا روزگار این خندههای گاه و بیگاه را هم از ما گرفت؟ – بجنب. صدای لرز گرفته خاتون هم پر از غم بود… بیشک او هم با دیدن عکس داغ دلش تازه شده بود. داغ فراقی که انگار تمامی نداشت. تنها سوالی که در این اوضاع به ذهنم میرسید کجا رفتنم بود؛ من به جز خاتون کسی را سراغ نداشتم که به او پناه ببرم. قراره کجا برم؟ تنها جایی که به عقل من میرسه زنگ میزنم حسین آقا بیاد برنت ترمینال. – الان؟
سر تکان داد. تا برسی صبح میشه. زنگ در زده شد دست و پایم لرزید به محض بیرون رفتن از این خانه همه چیز برای دومین بار در زندگیام دستخوش تغییر میشد و من کوچکترین آمادگیای برای رویارویی با آن نداشتم. لحظه خداحافظی خاتون کیسه سفید دست دوزی که بند بلندی به آن آویزان بود دور گردنم انداخت. این تو پول هست کارتم که برداشتی منم برات پول میریزم. – خاتون… -حرف نزن فقط گوش بده بهم. تکه کاغذی کف دستم گذاشت و با تحکم همیشگیاش در چشمهایم خیره شد. سراپا گوش شدم، در این لحظات بیش از همیشه به دلگرمیاش احتیاج داشتم. میری به این آدرس میگی منو خاتون فرستاده. – مگه نمیدونه؟ انقدر حرف نزن کاری به دونستن و ندونستنش نداشته باش میری میگی خاتون منو فرستاده… هر کاری کرد، هر حرفی زد هر اتفاقی افتاد فقط یه چیز میگی. دلم گواه خوبی نمیداد. چی؟















