توضیحات
کمند، دختری باهوش اما نهچندان حرفهای از باند قاچاق عتیقهی کالیفرنیا، در اولین مأموریت جدی خودش قراره وارد قلب باند عتیقهی تهران بشه؛ مأموریتی خطرناک که هدفش فقط یه چیزه: جلب اعتماد و توجه رئیس مرموز و بیاحساس این باند… “دان”. اما مشکلی که هست، اینه که دان نه تنها از احساس چیزی نمیفهمه، بلکه نزدیک شدن بهش هم مثل راه رفتن روی لبهی تیغه. و خب… کمند هم با سابقهای درخشان در خرابکاریهای ریز و درشت، قرار نیست راه راحتی پیش رو داشته باشه. میونهی تلاش برای نقش بازی کردن، پنهانکاری، لو نرفتن و دلبری حسابشده، اتفاقهایی میافته که نه فقط مأموریت رو به خطر میندازه، بلکه پای چیزایی وسط میاد که تو هیچ پرونده و گزارشی پیشبینی نشده بودن… داستان کمند، روایت دختریه که شاید یه جاسوس ناشی باشه، ولی وسط هیاهوی باندها و خیانتها و احساسات سرکوبشده، قراره چیزی رو کشف کنه که از هر عتیقهای باارزشتره: خودش.
عنوان کتاب: رمان گیسو کمند
نویسنده اثر: نگین حبیبی
ژانر: عاشقانه، اکشن، طنز
بخشی جذاب از رمان گیسو کمند
تقریبا هفت هشت روزی گذشته بود..همون حالاتو داشتم…حوصله حرف زدن نداشتمو اتاقمو به بیرون ترجیح میدادم…چقدر سخت میگذشت برام…خیلی سخت!دانیالم از همون شبی که ضایعش کردم دیگه نیومد سمتم…غرورش براش بیشتر اهمیت داره…ساعت 1:03غروب بودو انقدر رمان خونده بودم چشمام درد گرفته بود…تبلتو گذاشتم روی عسلی و روی تخت دراز کشیدم…با دستم چشمامو مالیدم…آخ دانیال..چیکار کردی با من؟توی دو راهی گیر کردم دانیال…چیکار کنم؟باید ماموریتمو تموم کنم و بیخیالت بشم…یا بیخیال ماموریت بشم؟چرا اونجوری رفتار کردی که حال و روزم بشه این؟چرا نامرد؟چه حسه بدیه حس خیانت به اعتماد!دوست دارم کنار دانیال باشمو برای اعتماد مادام نمیتونم…کم کم چشمام گرم شدو به خواب رفتم.. با صدای نفس های منظمی چشم باز کردم…
یا امام زاده بیژن…این چیه؟!کیه؟!آروم برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم که دانو دیدم!پوف!این اینجا چیکار میکنه؟!از تعجب شاخ درآوردم…کم کم لجم گرفت…گفتم نزدیکم نشه ها!با عصبانیت پوفی کشیدم که طره ای موم که جلوی چشمم بود رفت هوا!…پشتی زیر سرمو برداشتم…نشستم روی تخت و افتادم به جونش…همین طور جیغ جیغ میکردم: -تو اینجا چیکار میکنی؟!مگه نگفتم حق نداری به من نزدیک شی ها؟!بـــــرو! یهو پشتی از دستم گرفته شد…دان با قیافه خواب آلود با گیجی زل زده بود بهم…تک سرفه ای کردو گفت: -چته تو؟! -مگه نگفتم نزدیکم نشو؟! با خیال راحت دوباره چشماشو بست و گفت: -من به تو نزدیک نشدم…اینجا جزوی از خونه مه..میخوام اینجا باشم.. -آره خونته! ولی به حریم شخصی من تجاوز میکنی! دان-تو زنمی…مثله اینکه یادت رفته ما دیگه حریم شخصی برای هم نداریم…
هیعععع کشیدم که گفت: -اوه!چه شلوغش کردی… عصبی گفتم: -بایدم شلوغش کنم… رفتم بالا سرشو گفتم: -از همین لحظه! تموم چیزاتو جمع میکنی از زندگی من میری بیرون… توی چشمام زل زدو حرفی نزد…یهو نشست که برگشتم عقب… بلند شد و گفت: -اوکی… برگشت سمتم..دست به سینه شدمو نگاهش کردم که یهو دیدم رو هوام! وای مامی!منو گرفته بود روی کولشو میبرد!دان و اینکارا؟! این یه چیزیش شده ها!سعی کردم جیغ نزنم که همه بریزن بیرون آبروم بره… هشداردهنده دم گوشش گفتم: -چیکار میکنی؟! دان-گفتی همه چیزتو… دهنم باز موند…همه چیزش… برداشت… داره میبره…یعنی من؟!کجا داره میبره؟!گفتم: -منو بزار پایین!غلط کردم گفتم همه چیزتو!بزارم زمین! به زور خودمو کشیدم پایین…دستاشو گذاشت توی جیبشو نگاهم کرد…
اصلا مهربون نگاهم نمیکرد…بیشتر غرور توی چشماش موج میزد…همینم منو اذیت میکرد و باعث میشد باهاش خوب نباشم…با حرص گفتم: -من دیگه خر نمیشم! شونه بالا انداختو گفت: -هرجور راحتی… بعدم رفت سمت پله ها…دهنم باز موند…بابا یه خواهشی…یه چیزی!گوشیش زنگ خورد و همزمان از پله ها داشت میرفت پایین…جواب داد: -جانم؟ بله؟!جانم؟!این کیه بهش میگه جانم؟اصلا به من چه…دست به سینه شدمو خواستم برم اتاق خودم که دیدم رفت توی حیاط…نه اینجوری نمیشه…تند تند از پله ها رفتم پایین و رفتم توی حیاط…کنار استخر وایساده بود…پاورچین پاورچین رفتم پشت سرش…روی پنچه پام بلند شدم که حرفاشو بشنوم…دان هی میگفت باشه باشه…صداهای نامفهومی از طرف مقابل میومد…ولی فهمیدم زن نیست…اوخیش…اصلا حواسم نبود که دان مکالمه رو قطع کرد…









