توضیحات
کمند، دختری باهوش اما نهچندان حرفهای از باند قاچاق عتیقهی کالیفرنیا، در اولین مأموریت جدی خودش قراره وارد قلب باند عتیقهی تهران بشه؛ مأموریتی خطرناک که هدفش فقط یه چیزه: جلب اعتماد و توجه رئیس مرموز و بیاحساس این باند… “دان”. اما مشکلی که هست، اینه که دان نه تنها از احساس چیزی نمیفهمه، بلکه نزدیک شدن بهش هم مثل راه رفتن روی لبهی تیغه. و خب… کمند هم با سابقهای درخشان در خرابکاریهای ریز و درشت، قرار نیست راه راحتی پیش رو داشته باشه. میونهی تلاش برای نقش بازی کردن، پنهانکاری، لو نرفتن و دلبری حسابشده، اتفاقهایی میافته که نه فقط مأموریت رو به خطر میندازه، بلکه پای چیزایی وسط میاد که تو هیچ پرونده و گزارشی پیشبینی نشده بودن… داستان کمند، روایت دختریه که شاید یه جاسوس ناشی باشه، ولی وسط هیاهوی باندها و خیانتها و احساسات سرکوبشده، قراره چیزی رو کشف کنه که از هر عتیقهای باارزشتره: خودش.
عنوان کتاب: رمان گیسو کمند
نویسنده اثر: نگین حبیبی
ژانر: عاشقانه، اکشن، طنز
بخشی جذاب از رمان گیسو کمند
میدونم…سرنوشت من اینجور نوشته شده… بلند شدم: -این کاراتو به اسم سرنوشت ننویس!تو میتونستی خودت تقدیرتو تغییر بدی!تقدیر دست خود انسانه…یعنی تو دست رو دست گذاشتی و سرنوشت تورو تبدیل به همچین آدمی کرد؟ پوزخندی زدم و سرمو به طرفین تکون دادم: -نه…این خودتی که زندگی خودتو میسازی…دانیال با انتخاب خودش…زندگی خودشو تغییر داد…سرنوشت شومشو به یه خوشبختی تبدیل کرد که با وجود انسان هایی مثل تو! انگشت اشاره مو سمتش گرفتم: -خراب شده… دستاشو بهم زد: -خوب زبونی داری… -ببخشید که نمیتونم قرضش بدم… چون جوابی نداشت بده فقط نگاهم کرد…دستی به بینیش کشید: -به زودی از اینجا میریم ترکیه… قلبم به تپش افتاد…دوری از دانیال…حتی اینجا برام سخت بود…چه برسه به اونجا…
خندید: -دانیال نقطه ضعفته… با تاسف رومو ازش برگردوندم و رفتم سمت تخت…نشستم روش: -حرفت تموم شد؟ شاهین-نه! نگاهش کردم… شاهین-نمیخوای بپرسی دانیال برای نجاتت چیکار کرده؟ فقط نگاهش کردم و حرفی نزدم… شاهین-فقط نشسته تو خونه!هیچ اقدامی نکرده… با حرص دندونامو روی هم ساییدم…میخواست با این حرفا تفکر من نسبت به دانی رو خراب کنه…کور خونده…میخواست عشق بین مارو از بین ببره… -با سپیده چیکار کردی؟؟ شاهین-آخرش یه بیهوشی بود…الانم که پیش عشقشه… خب خیالم راحت شد واسش اتفاق خاصی نیوفتاده…سرمو انداختم پایین و موقعی به خودم اومدم که از اتاق رفته بود بیرون…با بیحالی روی تخت دراز کشیدم…این چند روز واقعا بدنم درد گرفته بود… “دانیال” دیشب همین موقع تو پیشه من بودی.
باور نمیکردم دورشی به این زودی سیگارو توی جا سیگاری خاموش کردم…سرمو به پشتی مبل تکیه دادم و هزار باره فکر کردم….من چه غلطی با خونوادم کردم؟!چرا از کوره در رفتم؟!تا چند روز پیش…کمند اینجا بود…پیش من بود… دیشب همین موقع من پیشه تو بودم امشب تو آتیشو خاکسترو دودم امشب من بی تو خونم ویرونه صدام میلرزه چشمام گریونه بلند شدم و رفتم سمت پنجره قدی…کمند چقدر اینجارو دوست داشت…که دونفری توی زمستون…کنار این پنجره قهوه بخوریم…تموم ذهنم متشنج بود…آخه چی شد که اینجوری شد؟!شاهین…دیگه چی از جونم میخواست؟!چرا نمیخواست خودشو درست کنه…؟؟ خیلی تنهامو دلم داغونه من بدونه تو میشم دیوونه آهای دنیا بیرحمی نکن و عشقمو به من برگردون من بی عشقم تویه این دنیا آواره میشم و سرگردون.
داغ بودم…از درون داشتم میسوختم…آتیش میگرفتم و به خودم لعنت میفرستادم که چرا اینکارو با کمند کردم؟!چرا بهش مهلت صحبت ندادم…چرا با بی رحمی زدمش…گونه هاش…وقتی اون فیلمو دیدم میخواستم خودمو آتیش بزنم با کاری که با عشقم کردم…پیشونیمو به پنجره سرد چسبوندم که بلکه یکم از گرمای درونم کاسته بشه…روی شیشه بخار بود… دستمو آوردم بالا و نوشتم…کمند… آهای دنیا بیرحمی نکن و عشقمو به من برگردون من بی عشقم تویه این دنیا آواره میشمو سرگردون آهی کشیدم…تو کجایی کمند؟داری الان چیکار میکنی؟چقدر بهت سخت گرفتن… بنیامین… پسر کوچولوی من…اونا عوضیا اذیتت میکنن؟ انتقامتونو میگیرم…انتقام این روزای سختو ازشون میگیرم… کی باورش میشد تو اوجه دلبستن تو رفته باشی و اینجا بمونم من کی باورش میشد.









