توضیحات
دانلود رمان میدونی من کی ام نوشته نویسنده محدثه خسروی pdf بدون سانسور
عنوان اثر: میدونی من کی ام
پدید آورنده: محدثه خسروی
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 114
معرفی رمان میدونی من کی ام
شیدا فرزام، که او را به نام «ستاره» میشناسند، دختری زیبا و نابغه است که به همراه دوست صمیمیاش، نازنین، در دانشگاهی در آلمان تحصیل میکند. اما او بار سنگین رازی را به دوش میکشد؛ رازی که سالهاست او را وادار به پنهانکردن هویت حقیقیاش کرده است. با فرا رسیدن تولد بیستسالگی آنها، شیدا در آستانه تصمیمی سرنوشتساز قرار میگیرد: بازگشت به ایران تا finally پرده از این راز بردارد و…
بخشی از رمان میدونی من کی ام
بعد از خوردن کیک و پایان جشن به کمک نیما کادوها رو توی خونه بردیم اونها رو روی میز مقابل کاناپه گذاشت و گفت: خب همه ش همینا بود. – ممنون آقا نیما… ببخشید تو زحمت افتادید. -این حرفا چیه؟ وظیفه بود. با اجازه. تا بیرون خونه بدرقه ش کردم و در همون حال گفتم-بازم ممنون. با لبخند سری تکون داد و بعد سوار آسانسور شد و رفت منم درو بستم و قفل کردم خیلی بهم خوش گذشت ولی اونهایی که باید نبودند باید حتما پیداشون میکردم اینقدر خسته بودم که حال دیدن کادوها رو نداشتم. اونها رو همونجا روی میز مقابل کاناپه رها کردم و به اتاقم رفتم لباس هامو با یه تاپ و شلوار صورتی عوض کردم تا سرم به بالشت رسید خوابم برد.چشم که باز کردم عقربه ها عدد هشت صبح رو نشون میداد. واقعا دیشب بعد از مدت ها از خستگی شدید خوابم برده بود.
اهل صبحانه خوردن نبودم پس فقط یه کم شیر و یه تیکه از کیک دیشب در آوردم و مشغول شدم. بعد از شستن ظرف ها با ذوق سراغ کادوها رفتم اول مال نازنین رو باز کردم یک جفت گوشواره ی شکل قلب قرمز رنگ خیلی ناز به همراه یه تونیک نازک گلبهی رنگ با کمربند مشکی چرم و به شلوار مشکی بود بعدی کادوی الهام خانم بود که به شیشه ی ستاره ای شکل از عطر فرانسوی با ظاهری رایحه ی گل یاس رو داشت. گل محبوب شهاب و شاهین نمیدونم الان چه شکلی شدن شاهین باید بیست ساله باشه و شهاب بیست و شیش یا بیست و هفت ساله از افکار جدا شدم و بقیه ی کادوها رو باز کردم. هدیه ی سوم مال نیما بود. به دستبند نقره که ازش یه قلب بزرگ اویزون بود فکر کنم با گوشواره از یک جا خریده بودن زیرش به کارت تبریک بود که روش نوشته بود بیست سالگی و جوان شدنتون رو تبریک میگم.
نازنین درباره ی تصمیم شما گفت هر زمان که رفتید و به سلامتی برگشتید مطلبی هست که میخوام باهاتون در میون بذارم ارادتمند شما، نیما» لب گزیدم یعنی قضیه چی بود؟ بعدی کادوی عمواراد و خاله ترانه بود. طبق درخواستم ساعت مچی برام خریده بودن گرچه کلی بهم غر زدند که چرا چیز دیگه ای ازشون نخواستم چون اونها تو این سال ها هیچی برام کم نذاشتن و مثل یه پدر و مادر واقعی پشتم بودن بقیه هم کادو هاشون نقدی بود. یکدفعه صدای موبایلم اومد. با دیدن پیامک نازنین هول کردم یعنی چی شده که این موقع صبح بیدار بود؟-سلام…. میخوام ببینمت الان بیا پایین با ماشینم بریم.»به سمت پنجره رفتم پرده رو کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم دیدم به bn مشکی رنگ در خونهم وایساده و هی بوق میزنه پس بالاخره مامانش رضایت داد. تند لباسمو با یه تونیک زرد و شلوار مشکی عوض کردم کیفم و پالتوم رو برداشتم و پایین رفتم خدا به خیر بگذرونه؛ بوی در دسر میاد.









