توضیحات
دانلود رمان چیدا نوشته نویسنده اسکندری pdf بدون سانسور
عنوان اثر: چیدا
پدید آورنده: اسکندری
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 2865
معرفی رمان چیدا
چیدا پنجساله بود که مادرش را از دست داد. حالا در نوزدهسالگی و در حالی که عاشق عموزادهاش است، حقیقتی تلخ را میفهمد: مرگ مادرش نتیجهی خیانت پدر بوده. اما این تازه آغاز دردهای اوست، چرا که خیلی زود میفهمد نامزدش هم به او خیانت کرده است.
بخشی از رمان چیدا
داریوش بعد از تشکر و خداحافظی از احمد به سمت ساختمان راه می افتاد و کیومرث را پشت سر میگذارد می داند اون نیاز دارد قدری خلوت کند ، دلتنگ است..!چیدا پنجساله بود که مادرش را از دست داد. حالا در نوزدهسالگی و در حالی که عاشق عموزادهاش است، حقیقتی تلخ را میفهمد: مرگ مادرش نتیجهی خیانت پدر بوده. اما این تازه آغاز دردهای اوست، چرا که خیلی زود میفهمد نامزدش هم به او خیانت کرده است.به محض ورود سینه اش فشرده می شود هجوم خاطرات با گذشت این همه سال هنوز هم خیال ندارد او را رها کند ! کمی سرش را به چپ روی گردن کج می کند پنجه هایش دسته ی چمدان را می فشارد دست دیگرش گلویش را چنگ میزند ، چشمانش تنگ و نفسش تنگ تر میشود ! می بیند چیدایش با آن دو گیس طلایی که به همراه النا و سوده و بهرخ از این طرف به آن طرف باغ در حال شیطنت هستند
و سر خوشانه میخندن، فرخ و سردار مثل دو مامور مراقب آن سه دختر بازی گوش هستید! می بیند که چیدایش رو بر میگرداند و هم زمان عروسک پا درازش توسط النا کشیده می شود اما او عروسکی که به جانش بسته را با دیدن پدر به راحتی رها میکند.و با شوق جیغ می زند:بابا. کیومرث آغوش باز می کند:عمر بابا …لحظه ای چیدایش را میفشرد صورت در گردنش فرو میبرد گویی بوی تیام است محکم میفشارد چشم باز میکند النا با فاصله عروسک را در چنگش میفشرد و با خشم به آن دو مینگرد یا شاید حسادت کیومرث لحظه ای با دیدن چشمان النا جا میخورد اما صدای چیدایش او را و حواسش را از النا پرت میکند مثل همیشه … کیومرث… چشم میچرخاند فهیمه روبرویش است..! دلم تنگش خان جون … دیگه نمیکشم چرا یکی نیست بهش بگه به من ظلم نکن … من دیگه نمیکشم … روی زمین مینشیند زانوهایش را بغل میگیرد._دلم تنگ چیداست خان جون چه کردم من با زندگیم
با زنم با بچه ام چقدر آرزو داشتم !_من … بغض راه گلو را بسته … تکرار میکند اینبار از تیامش میگوید: من هنوز به اندازه ای نبوسیدمش نه بوییدمش به چشماش نگاه نکردم که سیر بشم هنوز عطشش و دارم من خیلی برنامه داشتم چرا رفت.من بد کردم اون چرا زود از من گذشت … فهیمه از بالا به پسرش که حالا خیلی بیشتر از سنش پیر شده نگاه میکند شبیه بچگی هایش شده مظلوم و ترسیده مثل وقتای که خطا میکرد و به فهیمه پناه میبرد دلش میسوزد که هیچ کاری برای پسرش نمیتواند بکند تا قدری دلش آرام بگیرد! فقط یک کار شاید … که آن دختر سرکش را به هر بهانه ای شده بر گرداند. _من بچه ام و زنم و میخوام مامان دلم داره میترکه….بغض و اشک امان هر دو رو بریده..! فهیمه عمق درد را میفهمد چون کیومرث او را مامان صدا زد نه خان جان او وقتی از همه جا بریده و و دردش زیاد است او را مامان صدا میزد..!! روی زمین کنار او زانو میزند سرش را در آغوش می گیرد …_بمیرم برای دلت مامان..!!










