توضیحات
در بخشی از رمان واله می خوانیم… «خود گناه بودی که ایستاده بود مقابلم و میگفت: “جهنم با من بهشت است، نترس!”. کبیره و صغیرهاش هم مهم نبود. مهم دلم بود که داشت غش و ضعف میکرد برای چشمهای خمارت. قلبم داشت روی موج موهای بهم ریختهات، رقاصی میکرد. گناه داشت زیباتر میشد و وسوسه به جانم میانداخت که دست دراز کنم و دور گردنت چفتش کنم. آنوقت میتوانستم گردنبند چرمیات را لمس کنم. شاید هم طاقتم تمام میشد و میزدم به سیم آخر و…»
اسم رمان: رمان واله
نویسنده این اثر: ثنا نصیری
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان واله
امیر حافظ! من نمی خواستم عاشقت شوم. دست خودم نبود، می فهمی؟ نگاهم را از صفحه مانیتور گرفتم. دستانم را از دو طرف باز کردم و کش و قوسی به تنم دادم. تنم کرخت بود و خستگی را با تمام وجود حس می کردم. خواب داشت چشمانم را مغلوب می کرد. آنقدری که دوست داشتم همانجا و میان برگه ها و زونکن ها و کتاب های دانشگاهی، سرم را روی میز بگذارم و تسلیم دستان بی رحم خواب شوم.
اما به جای خم شدن به جلو، به پشتی صندلی ام تکیه دادم و برای لحظه ای پلک بستم.
– خسته شدی؟
صدایت را که شنیدم، سریع پلک باز کردم. لبخند شرمزده ای روی لبانم نشاندم و به آرامی «بله» ای گفتم و نگاهم را از چشمان لعنتی ات گرفتم. نیم خیز که شدم با چانه به صندلی ام اشاره کردی و گفتی: «راحت باش، بلند شو…»
دستی به مقنعه ام کشیدم و با نگاهم تا کنار چنجره بدرقه ات کردم. ماگ قرمزت را با دست راست گرفته بودی؛ در حالی که دست چپت را داخل جیب شلوار جینت گذاشته بودی و با آرامش قدم برمی داشتی، کنار پنجره ایستادی و جرعه ای از قهوه ی داخل ماگ بزرگت می خوردی.















