توضیحات
دانلود رمان من سرکش نوشته نویسنده شایسته بانو pdf بدون سانسور
عنوان اثر: من سرکش
پدید آورنده: شایسته بانو
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1407
معرفی رمان من سرکش
متینه السادات موحد دختری است که با وجود پایبندی به اصول خانوادگی و عقایدش، تصمیم میگیرد در جایی کار کند که کمتر کسی نگاه مثبتی به باورهای او دارد. در چنین فضایی، او باید با ایمان و ارادهاش مسیرش را هموار کند. این آغاز آزمونی بزرگ است؛ آزمونی که نشان میدهد پایبندی به ارزشها همیشه نقطه ضعف نیست، بلکه میتواند قدرتی بیانتها باشد…یک دختر محجبه که در دنیای مد، بهعنوان طراح، میدرخشد.
بخشی از رمان من سرکش
حس میکنم خیلی زوده برای به رخ کشیدنه پوششم … متعجب ابرومو میدم بالا و در همین حین با یه نفس دیگه تک سرفه ای میکنم برا جلوگیری از سرفه ها مجدد لیوان آب رو میقایم و یه قلب دیگه ازش میزنم … و اینبار به نگاه منتظرش چشم میدوزم صدای گرفته و ابروهایی که صرفا برای تمرکز روی سرفه نکردنه میگم : حس زیبا شناختی و استعداد طراحی و ایده های نو فکر نمیکنم ربطی به پوشش و ایدئولوژی فرد داشته باشه …ابروهاش اندکی گره میخوره… سری خم میکنه و و لباش رو کج.. و عجیب حس میکنم از داخل دهانش لپش رو گاز گرفته… سری تکون میده و از جاش بلند میشه. این حرکت ناگهانی باعث میشه مجدد حجم زیادی از هوا توی اتاق جابجا شه و اون بوی غلیظ لعنتی… با شدت به مشامم بخوره…. اینبار کار از سرفه میگذره و نفسم شروع به منقطع شدن میکنه…. خس خس سینه ام اینبار اونقدر بلنده که که تبدیل به قیه قیه کشیدن شده…
جوری که این مجسمه ی بلاهت روبروم هم با تعجب به پشت سرش و من نگاه میکنه و اخماش میره تو هم و با صدایی که بی حوصله اس و ناشی از عدم باور شدت وخامت حال من ….. .-خانم موحد طوریتون شده ؟؟!!اینبار همراه با تک سرفه های بی چون قیه قیه هام بلند میشه و بی اختیار دستم به گلوم میره… سعی میکنم حرف بزنم ولی جز یه سری لغت های تیکه پاره ی آروم چیزی از دهنم خارج نمیشه …. برای چند ثانیه بی حرکت و با تعجب بهم خیره میشه و یهو انگار تازه و خامت اوضاع دستش اومده با دو سه گام بلند میاد سمتم… -خانوم متین… و همزمان داد میزنه و دو سه تا اسم که تو اون لحظه هیچ تمرکزی روشون ندارم رو صدا میکنه…با حضورش در یک قدمیم …. شدت بو بیش از پیش میشه حال من بدتر …. به هر تیبی هست میون سرفه ها کلمه ی آسم رو میگم و اون با رنگ پریده سری تکون میده و میگه : کیفتون خانم …. اینهالر (اسپری آسم) توی کیفتونه ؟؟؟!!سری تکون میدم …حسن با خیال اینکه کیفم کنارمه دولا میشه سمتم.
و همین کار و قرار گرفتنش در چند سانتی من باعث میشه شدت بو به اوج خودش برسه … لعنت به بویی که بینی بهش عادت نمیکنه میکنم دیگه هیچ اکسیژنی توی ریه هام نمونده و همین ناخدا آگاه باعث میشه با دستم محکم بزنم تخت سینه اش و پسش بزنم.تا اون بوی گند هر چه زودتر این غلظت رو از دست بده ….. اما توی این گیر و دار از کار من برداشت دیگه ای میکنه و با نگاه سرزنش باری میگه :داری میمیری بد بخت…. اونوقت تو فکر اینی که… بقیه حرفش رو میخوره و با عصبانیت میگه: پس کو اون کیف لعنتی…همزمان با این حرف در اتاق باز میشه و سحر چند نفر دیگه که نمیشناسم و توی اون حال ذره ای اهمیت نداره که کی هستن و چه کاره وارد میشن و من به لطف غریزه ی حب ذات یادم میاد کیفم رو روی مبل ال سالن جا گذاشتم… برای همین با اشاره و هزار ضرب و زور دستی بلند میکنم و بیرون رو نشون میدم…همه هاج و واج موندن و با دهن باز و قیافه های پر از ترس دارن من رو نگاه میکنن این وسط خود مرد تنها کسی که متوجه میشه و خیلی سریع میدونه سمت در و…









