توضیحات
دانلود رمان محکمه نوشته نویسنده راضیه درویش زاده pdf بدون سانسور
عنوان اثر: محکمه
پدید آورنده: راضیه درویش زاده
زبان نگارش: فارسی
شمارگان صفحات: 1006
معرفی رمان محکمه
نفس همیشه قربانی انتخابهای تلخ زندگی بوده؛ دختری زیبا که بهخاطر شرایط سخت، راهی پرخطر را پیش میگیرد. با مردان پولدار و گاه زندار صیغه میشود و با تهدید از آنها پول طلب میکند. همه چیز طبق نقشهاش پیش میرود تا اینکه با آریا صدر آشنا میشود؛ مردی خشن و پرنفوذ که ظاهرش همانند شخصیتش جدی است. عقد آنها آغازگر ماجرایی میشود که نفس هیچگاه تصورش را هم نمیکرد…
بخشی از رمان محکمه
بذاق دهانش را به سختی قورت دادم کف دست های عرق کرده اش را روی مبل کشید هنوز هم نمی دونست چه خبره اینجا کجاست و چرا اینجاست؟ نگاه ترسیدش را باری دیگه دور ویلای نوساخت و شیک گرداند دیوارهای طلایی رنگ از جنس شیشه پارک های سفید رنگ و قالیچه های گردمانند قرمز رنگ که جای جای زمین پهن بود و دید قشنگی را با پارکتهای سفید رنگ خلق کرده بود، سالن مستطیلی شکل که طولش بیش از اندازه بلند بود و درب سالن که با فاصله ی رو به روی پله های مشرف به طبقه بالا بنا شده بود.مجسمه های گران قیمتی که گوشه گوشه ی سالن چیده شده بود. مبل های مشکی رنگ که از براقی چشم میزدند همراه با میز گرد وسط که ظرف شیشه ی آناناسی شکل پر از شکلات رویش قرار داشت. نگاهش از صفحه تاریک تی وی بزرگی که چند اینچش را حدس نمی زد به خودش افتاد یادش آمد که کجاست نگران به سمته درب سالن برگشت به امید اینکه بتواند فرار کند قدمی برداشت که در باز شد با ترس عقب رفت.
آریا یا همان ژست محکم چهره ی جدی و نگاه سردش وارد سالن شد در را بست و بدون آنکه نگاهی به ستین بندازد سمته مبل ها رفت و روی آخرین مبل تک نفر سلطنتی که رنگش ترکیبی از طلایی و قرمز بود و با بقیه مبلها فرق می کرد نشست. ستین مات شده به جای خالی آریا کنار در چشم دوخته بود توی دلش خالی شده بود آریا را میشناخت همان پسری که از روز اول از دیدنش حسی بدی پیدا کرد سعی کرده بود نفس را از آریا دور کند اما نشد و حالا به دلیلی که هنوز نفهمیده بود اینجا بود و ساعتها هم خبری از نفس نداشت. ترسش را کنار گذاشت و برگشت -نفس کجاست-بشین -گفتم نفس کجا…حرفش کامل نشده بود که آریا سرش را بالا گرفت نگاهش نه تند بود نه عصبی و نه حتی تهدید آمیز اما جدی بود جدیتی که همه را رام خود می کرد. ستین که فهمید آریا آدم امر و نهی شنیدن نیست آرام گرفت و سعی کرد از در خواهش وارد شود. روی مبل نزدیک به آریا نشست. -خواهش میکنم بگو نفس کجاست؟ چه بلایی سرش آورد؟
چشم بست و بی صدا خنده تمسخر آمیزی روی لبش نشست از یاد روزبه و حالی که بخاطر نفس به روزش آمده بود مشت هایش در هم گره خورد. چشم باز کرد دستانش را دور گردی دسته ی مبل حلقه زد و فشرد. ستین از نگاه آریا ترسید و خودش را عقب کشید.-همه چی رو در مورد تو اون دوست حق بازت میدونم. نفس در سینه اش حبس شد آب گلویش را به سختی قورت داد. -یعنی… یعنی چی..!؟نیش خنده عصبی زد. یعنی اینکه میدونم تو کجا و تو شرکتی و حتی تو کدوم قسمت شرکت پارس گستران کار میکنی حقوقت چقدر .. اسم رئیست چیه اسم پدر مادر .. و حتی ناپدریت که میشه پدر اون دوست باهوشت…هم در مورد تو هم در مورد نفس از جایش بلند شد متقابلا ستین به سرعت از جایش بلند شد.آریا ابرو در هم کشید انگشت تهدیدش را به سمته ستین نشانه رفت.- خوب گوش کن ببین چی بهت میگم دختره نفس زندگی منو نابود کرده و تا نابودش نکنم جنازه اش که هیچ یه تار از موهاش هم از این خونه بیرون نمیره…










