توضیحات
در ابتدای رمان شوفر جذاب من می خوانیم… بابا من نیازی به بادیگارد ندارم!… خواستم از خونه بیرون بزنم که بابا با صدای بلندی گفت: حق نداری تنها از این خونه بری بیرون… به عنوان راننده و بادیگارت توی این خونه اومده و قرار نیست که تو مخالفت کنی. هر جا که میری و میای باید با دایان باشی، فهمیدی؟
اسم رمان: رمان شوفر جذاب من
نویسنده این اثر: الهه الف
ژانر رمان: عاشقانه
گوشه ای از داستان رمان شوفر جذاب من
دوست داشتم داد بزنم و بگم: خسته شدم دیگه از این زندگی که همش باید یکی رو دنبالم راه بندازم….
باید کاری می کردم تا اینم زود فرار می کرد و خودش از کارش استعفا میداد. سکوت کردم و مثل همیشه حرفاش رو قبول کردم و گفتم: باشه بابا…من دیگه میرم!
بابا که از کوتاه اومدن من خوشش اومده بود، زود گفت: بیرون منتظرته عزیزم…خدانگهدارت…
پوفی کردم و از خونه بیرون زدم. کنار ماشین منتظرم وایستاده بود. گولاخ و قد بلند بود و البته خوش قیافه…چرا یکی مثل اون باید راننده میشد؟ به جرات می تونستم بگم که با این صورت و هیکل، به راحتی می تونست کار مدلینگ رو انجام بده.
سوار ماشین شدم و بعد از اینکه ماشین رو روشن کرد با صدای کلفتی پرسید: کجا باید برم؟
– برو پاسداران برج سفید…
گوشیم رو درآوردم و واسه امین نوشتم:
– دارم میام اونجا…وسایل آماده است یا نه؟















